یلدای خون و عزا
- ۰۹٫۲۹٫۸۸
- فرهنگ
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
چه خوب که یلدا ، این شب بلند را هنوز با نور قرنها قدمت جاری , روشن نگه میداریم
اما حدیث روزگار یلدایی ما ، امسال حدیت دیگری دارد که با شب چره های که در آن با قصه پدر بزرگ و آجیل مشگل گشا و هندوانه سرخ و آتشین به صبح می رسید ،پایان نمی گیرد ، چرا که این بار باید با دو سوگ یلدا را بسر کنیم ، سوگ اول، یلدای خونین است که از عزای سالار شهیدان و آزاد مرد اسلام جسین بن علی (ع) باید تا صبح خون گریه کنیم و سوگ دو یلدای عزا است ، که ماتم رحلت مرجع عالیقدرو آزاده آیت الله منتظری به دلمان چنگ انداخته است وه که چه یلدای طولانی تر از همیشه را باید به صبح رسانیم .
شب یلدا ، شب قصه گویی است ، حدیث میلاد عشق است که می گویند : ماه ، دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه، شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه نشسته است و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، “یلدا” نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست.
آنچه گفته آمد حدیث دل انگیز یلدا بود اما روزگار یلدایی ما ، حدیث دیگری دارد ،
قصه که تموم میشه
وقت بیدار شدنه
آخر خوش باوری
اول شکستنه
جدیث من و ما که به بلندای سیاهی شب طولانی زمستان است و در حسرت صبح صادق چشم به افقی نا معلوم داریم ، دیگر نه با فال حافظ و نه با استخاره ، امید در دل پاره پاره ما راه نمی یابد که خون می چکد از دل همچون سینه سرخ انارما .
حالیا در این روزگار یلدایی ما ، تنها دو رکعت گریستن به حال خود ، و سجده بر خاطره ها بر ما واجب است که بر تفسیر جدایی ها رسیده ایم و دیگر هیچ رد پایی از احساس بر تن جاده عشق باقی نمانده است ، این شنیده ای که می گویند هر که از وادی عشق گذر کرد، از سنگ ناله شنید و از ستاره ، هق هق گریه ؟
اما با این همه ، ما که در آرزوی یلدای رهایی به درازای همه تاریخ خود به انتظار نشسته ایم و همواره با اهریمن شب طولانی با چنگ و نی و می و قلم و قدم در ستیزیم تا مرگ شب را به نظاره ی رها شدن نور، سحر کنیم. خوب میدانیم که پایان شبه سیه سپید است
ما از شب قویتریم
بذر آفتاب در مشت ماست
و یلدایی چنین
زیباترین شب زمانه ماست.
