بی بی باز هم سلام
- ۱۰٫۲۷٫۸۸
- دل نوشته ها
- ۵ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us

چند سال پیش ، آن زمان که هنوز گفتن و نوشتن چون امروز دشوار نبود ، متن زیر را که شعر نمی توان گفت ، با عنوان بی بی در همین خانه نوشتم که بعد ها آن را به همراه چند دل نوشته ی دیگر به قصد انتشار کتابی با همین عنوان ” دل نوشته ” جمع آوری کردم و به ناشر سپردم که از قضا پس از یکسال خاک خوردن در وزارت ارشاد عاقبت مجوز انتشار آن مجموعه صادر شد اما ناشرم اصرار داشت که همه آن دل نوشته ها را از جمله همین متن بی بی را با صدای خودم دکلمه کنم تا کتاب همراه با سی دی دکلمه پخش شود که همین کار را انجام دادیم و چند روزی در استودیو بل در رفت و آمد بودیم تا سی دی دکلمه آن کتاب هم حاضر شد اما درست وقتی همه چیز برای پخش کتاب به همراه سی دی آماده بود ناشرم خبر داد که علاوه بر داشتن مجوز انتشار کتاب ، برای پخش سی دی آن هم باید مجوز جدا گانه ای گرفته شود و این شد که از آن سال تا به امروز برای مجوز سی دی کتابم چشم انتظار ماند ه ام الغرض امروز وفتی در وب گردی هایم به این عکس که دستان پیر زن سالخورده ای است ، بر خوردم ، نمی دانم چرا بی هوا زیر لب متن بی بی را با خودم زمزمه کردم و بد ندانستم که شما هم آن را بشنوید البته برای شنیدن دکلمه این متن با صدای حقیر ابتدا باید به این آدرس بروید و بعد از دانلود فایل صوتی که بسیار هم کم حجم هست آن را بشنویدو یا برای دانلود مستقیم از اینجا دانلود کنید
بی بی سلام
اگر از احوال ما می پرسی
ملالی نیست جز حسرت یک خنده ی از دل
بی بی
از آن زمان که رفته ای
دیگر چشم به آسمان ندوخته ایم
تا بیابیم ستاره ای که نشانمان می دادی
بی بی
بعد تو
دیگرکسی سراغ آسمان را هم نمی گیرد
که بغض آلود است و ابری
اما ، نه بارانی و نه اشکی
بی بی
همه سر به لاک غم دارند
شاعران از فراق می گویند
شهراز ترانه غم آذین است
و تو باور نمی کنی
که همه خاموشند
همگان لب دوختند
تنها گروهی مدهوشند
بی بی
ما هستیم و اندوهی مداوم
که گاه باور وعده های پوشالی
از یادمان می برد که غمگینیم
بی بی
خانه ها سوت و کورند و کوچه ها پائیزیست
شهر در دست بی تدبیری است
و عشق ،واژه جان گیریست
که حقیقت بی پروایی ست
بی بی باور کن
هرکه خدا جوی است ، دردمند است
و هر که از خدا دور است ، فرهمند است
بی بی ،
به که باید گفت سر در گریبانیم
که جز تحمل تکلم خاموش چاره ایی نیست

سلام
ممنون از شما به خاطر انتشار آزاد اثرتان و دادن اجازه استفاده به دیگران، کاش خیلیهای دیگر که امروز آثارشان دست به دست میگردد (این استفاده را من حرام میبینم)، مانند شما اجازه استفاده از اثرشان را این گونه اعلام میکردند. شاید این گونه کارها اثری در رعایت حق کپی رایت در این ملک داشته باشد.
ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دل سرد که حقت این است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا شنو
همچو پاییز بشو زرد که حقت این است
!!!
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
آن چه بر عاشق دل خسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد که حقت این است
ای خاننشین ره میخانه
عشق آینه ایست کاندرو زنگی نیست
با بی خبران در ین سخن جنگی نیست
دانی که کرا عشق مسلم باشد؟
آن را که ز بد نام شدن ننگی نیست
سلام بیزن جان
چه عجب یاد فقرا کردی رفیق
تقدیم به تو نیز که عاشقی و شوریده
عشق آمد و به جان او آتش زد
وز خرقه وسجاده خود ماتش زد
زین عشق که سر سپردگی یادش داد
زان خرقه و سجاده همه آتش زد
سلام. گیرا و زیبا می نویسید و کمی تلخ. حق هم دارید. علی آقا هم حرف دل ما رو می زنه. وقتی پس از مدت ها که مدام زیر گوشممون می خونن که تو آزادی! شادی! زنده ای!احساس می کنیم که واقعا زنده ایم و به خودمون تکونی می دیم، احساس و زندگی رو خفه می کنن و ما می فهمیم که مدت هاست مردیم…