من و این ” گاهی ” ها
- ۱۰٫۳۰٫۸۸
- دل نوشته ها
- ۳ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
میدانید گاهی آدم دلش میخواهد نباشد دیگر . بعد گاهی این «گاهی»ها هی زیاد میشوند . آنقدر زیاد میشوند که دیگر گندش را در میاورند . به خودت میایی ، میبینی زل زده ای به سقف ، یا نگاهت روی دیوار است . آن هم دیوار چسبناک . فکرت که میخورد بهش میچسبد . بعد باید با کاردک جدایش کنی .. لباب کلام اینکه اصولن خیره شدن به هر چیز از نشانه های همین زیاد شدن «گاهی»هاست .
حالا یک چیز دیگر ! ببینید . ساده است . من گیر کرده ام . آن لالوها {وسط مسط ها} گیر کرده ام . بیشتر هم صلاح نیست که بگویم و بدانید . همین قدر بدانید که من گیر کرده ام . میخواهم یک چیزی را بپرسم . ببینم ، اگر آدم یک دستنوشته ای باشد که روزی سی بار و چهل بار بخواندش ، این معنیش چیست ؟ یعنی نه اینکه بردارد و بخواند و وسطهاش یک خمیازه ای هم بکشد ها ، نه ، اینکه میگویم بخواند ، یعنی قشنگ بنشیند کار تدقیقی بکند روی نوشته . بعد به یک جایی که میرسد هم یکهو اشک جمع شود در چشمهایش انگار نه انگار که این بار سی ام است یا چهلم . این را من معنیش را که بفهمم حل است دیگر . یعنی دیگر از این نوشته ها این جا نمیبینید .
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا ، بی اجابت است
گاهی نگفته ، قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

این گاهی ها اخیرا خیلی زیاد شده، در مورد خیلی ها مشاهده میشه، خسته ام، خسته خسته.
الهی گاهی، آهی ………. .
مرسی از اومدن و نظرتون/ فقط یه بار اومدین جلسه آیینه اونم برای جلسه ای که برای کافه تیتر برگزار کردیم/ بیایید باز هم / بخاطر جوونهایی که دوست دارند شماها رو ببینند و میانسالهایی مثل ما که با وجود غم نان و درگیریهاش / دوست دارند جمع صمیمی رو نگه دارند تو فضایی که جایی برای صمیمیت نیست. بیایید.خب؟
“این روزها
احساس می کنم هیچ کار ندارم
مانند یک وزیر
وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره ای”
و ان زمان به سقف زل می زنی و به هزارتا کاری که داری و نمی تونی انجام بدی فکر می کنی .