دیوار
- ۱۱٫۲۶٫۸۸
- داستان
- ۳ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
گوشه ی خاطرم / یادی از گذشته ها ، مثل رسوب دلشوره ی در حال تکرار، نشسته است و بی تاب برای گفتن .
اگر دیوار نبود ، از دست این آزادی کجا باید پنهان می شدیم ؟، حالا تو تاریکی / ظلمات / فرقی نمی کرد / مهم پناه جستن بود/ کور مال کور مال / آخ که چقدر پشتم می سو خت / کاش یه آینه بود / دیونه ای ؟ توی آن تاریکی چیو باید می دیدی؟ / به سکوت آن همه تاریکی فکر کن / هنر واقعی، شنیدن سکوت است / این جمله را کجا خوا ندم یادم نیست / …اصلا کاش چراغ قوه ای بود و به تن تاریکی ، زخم می زد / مثل پشت من / هذ یان می گویم / زخم از روشنایی کجا و زخم پشت من کجا …/ چیزی به صبح نمانده است
با خروسخون ، هوا روشن شد / کوچه از رفت و آمد مردم پر شد / پیر مردی با عصا ، لنگ لنگ زنان ، جلوی دیوار مکثی کرد / زیر لب با خود گفت / دیگه روزنامه می خواهیم چیکار؟ پیرمرد وقتی از دیوار دور می شد ، مردم ایستاده پای دیوار سخت مشغول خواندن بودند

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا/
روی پشت بومش ولو میشد خورشید/
درخت انجیر پیری که تو باغ بود/
تموم کودکیهای منو می دید/
یه دیواره یه دیواره یه دیواره/یه دیواره که پشتش هیچی نداره…
که پشتش هیچی نداره…
تو گلوم یه بمب ساعتیه که زمان انفجارش نرسیده/ داره خفه ام می کنه/ به اشکم کشونده/ میدونی چیه رفیق!
ازین خیابونا که پر شده از ماشینهای سیاه با آدمهای سیاه و اسلحه های سیاهشون تا ترس رو به من و تو القا کنند متنفرم… از سیاه متنفرم…هیچی نداره…هیچی
زنده باد آزادی
آزادی ام آرزوست .