پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد

به تجربه ثابت شده  است که  اهمیت  تاریخ  در سیر  زندگانی یک  ملت نقش موثر و بسزایی  دارد  ، از همین رو فرزانه گان عالم  معتقدند  که  نباید تاریخ را  وجودی مجرد و در عالمی دیگر تصور کرد چرا که  در سیر تاریخ ،   آینده اگر گذشته را در خود منعکس  نسازد ، دست کم  بدان شبیه است . بعبارتی  می توان گفت  تمامی حوادث تاریخی گذشته  یک  جامعه در خوب و بد سرگذشت  حال و آینده  آن  جامعه تاثیر دارد . این  چند خط را در اهمیت  تاریخ  گفتم تا  از این منظر با مصادیق تاریخی که وجود دارد  به کند و کاو علت  و چرایی   راندن  یک شهروند از  زادگاهش به  کشور  های بیگانه  و یا  حذف و خانه نشین کردن دگر اندیشان و  قلم بدستان و حتی  اصحاب سیاست    بپردازم  خاصه این روز ها که  آمار پناهند گان در جهان ، یکی از  موضوعات   مهم در ساز مان های بین الملی ذیربط  بوده  و از این بابت   آمار پناهندگان  ایرانی  در  دیگر کشور ها  نیز رشد صعودی  دارد .

حذف و یا آوارگی  یک شهروند  چه  از قبیله قلم  باشد و چه از اصحاب  سیاست ، قدمت دیرینه دارد  خاصه در این کهنه دیار مسبوق به سابقه است و از همین  رو  در فرهنگ ایرانیان ضرب المثلی وجود دارد  به نام نمد مال شد ن  که ضرورت بکار گیری  آن در توصیف شر ح حال کسی  است که ذره ذره قصد جانش را می کنند تا بدانجا که  یا از صحنه بیرون  می رود و یا دست از  جان  می شوید که مصداق تاریخی آن  از قبیله قلم  ،  حکایت مهاجرت صور اسرافیل و  مر حوم دهخدا به کشور عثمانی است و مصداق  اصحاب سیاست  هم  که دست از جان می شوید ، حکایت تاثر بر انگیز   اسطوره  تاریخی این کهنه دیار میرزا تقی خان امیر کبیر است که با همه نمد مالی ها  سر سختانه مقاومت کرد تا جانش را در حمام فین کاشان رذیلانه  گرفتند که  از قضا ی روز گار یکی از کسانیکه  کتابی در  وصف و  شرح  حال  این اسطوره تاریخ کشورمان نوشته  است و  این روز ها   طبق  قرائن و شواهد  موجود با دستگیری اطرافیانش حلقه محاصره بر او را تنگ کرده اند تا او را  نمد مال پیچ  کنند  ، همین  جناب هاشمی رفسنجانی  رئیس مجلس  وقت خبرگان  و ایضا رئیس  مجمع مصلحت نظام  است که  به درستی  یکی از ارکان  انقلاب ۵۷ بوده اند  که هرگز مباد سرنوشتی هم چون سرگذشت قهر مان کتابی که در  باره امیر کبیر نوشته است داشته باشد .

اما  ضرب المثل   نمد مال شدن  که خود حکایتی  دارد ، شرح  آن  در تاریخ این مرزبوم  بدین گونه  ثبت است  که ،  وقتی هولا کو خان  مغول ، خلیفه بغداد را  به اسارت گرفت ، اطرافیان  خان مغول ،   او را از گشته شدن خلیفه  بر حذر داشتند چرا که  بر این باور بودند اگر  خون  خلیفه ای بر زمین ریخته شود دنیا زیر و رو و یا چه و چه خواهد شد ، از این رو  هو لاکو خان  از ترس اینکه مبادا  در اثر کشته شدن خلیفه بلایی  نازل گردد  دست به دامان   وزیر مدبر و دانشمند  خود خواجه نصیر الدین طوسی   می شود و با او در این باره مشورت می کند   که  در نتیجه   وزیر ایرانی تبار دستگاه  مغول پیشنهاد می کند تا  فراشان میر غضب ، خلیفه را در نمد ی پیچانده و  از در احتیاط اندک اندک  دست و پای او را مالش دهند ، تا  چنانچه  در  اثنای این مالش مثلا  دیدند و یا شنیدند ،  آثار رعد و برق و باد و غرش آسمان بروز کرد و زمین به لرزه در آمد ، دست  نگاه دارند  و الا خاطر مبارک خان را از  تشویش حیات خلیفه آسوده سازند که هولا کو خان هم چنین کرد تا عاقبت  خلیفه در اثر نمد مال شدن  دار فانی را وادع  گفت .

آنچه مسلم است تمامی  حذف ،خانه نشین کردن و یا آواره کردن یک شهروند ، از هر صنف و مسلکی  که باشد همواره بر  پایه یک  اصل بوده و هست ، یعنی ” قدرت ” ، در واقع  همه از شاهکار قدرت  است که یکی را از خاک به تخت و یا از  تخت به خاک می نشاند و یا آواره در جهان می گرداند، که این روز ها  با گذشت زمان  این حذف و آوارگی ها، در قالب متمدنانه تری   صورت می گیرد که برای  نمونه می توان از ماجرای  ” سولژنیت سین ” نویسنده  معروف روسی در زمان  قبل از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی  یاد کرد که وقتی با سازمان  حکومت  کرملین در افتاد  ، به معنای  اخص کلمه ور افتاد ، یعنی  او را سوار هواپیمایی کردند و در وسط یکی از شهر های اروپایی  پیاده کردند و گفتند  شما را بخیر ما را به سلامت .  جالب اینکه وقتی از برژنف دبیر کل وقت حزب کمونیست شوروی سابق در باره غوغای ” سولژنیت سین “  سوال کردند ، گفته بود ، وقت اینکه در باره  چنین موضو عات کم اهمیتی فکر کند ندارد  و باید به مسائل مهمتری  بیاندیشد .
این سولژینیت سین ها و امثال او نه  توپ  دارند و نه تانک  و نه موشک ، تنها یک قلم شکسته  و ایضا  بر خی از آنها یک زبان دراز ، که عاقبت هم  با  اشاره  همان توپ  ها و تانک ها و تفنگ ها مجبور به عقب نشینی می شوند و از  خانه و کا شانه دست می کشند و به  دیار غربت  پناهنده می شوند  اما  اغلب اثری بزرگ در خور تبعید شان  به  جامعه بشری تقدیم  می کنند  تا به  جهانیان ثابت کنند  که نه یک یاغی ، که یک فرهیخته  آزاد  اندیش هستند . روزی که سلطان محمود ، ابو ریحان بیرونی را به جرم اینکه  از فرمان او ، مبنی بر  بازگشت  از دربار خوارزم به غزنین ، سر پیچی کرده بود ،  به هندوستان تبعید می کند ، هرگز کمان نمی کرد  که این تبعید محترمانه منجر به خلق اثری چون  ” ماللهند “  خواهد شد که هزار سال بعد ، از هندو ، گبر  و مسیحی و همه بزرگان فکر عالم ،  آن را از زمره  شاهکارهای تحقیقی عصر خود بدانند . و یا نمونه دیگر  آنکه وقتی سلطان سلیم و جانشینانش در عثمانی بر اهل تشیع سخت گرفتند بسیاری از خانواده های متفکر ، ناچار به ایران مهاجرت کردند که یکی از آنها ، خانواده شیخ بهایی بود ، مردی که سر زمین های کناره مدیترانه  هرگز نمونه او را نخواهند دید و  صد ها نمونه  دیگر از این دست در تاریخ  وجود دارد که از حوصله این نوشتار خارج است  .
پناهجویان از هر صنف و مسلکی که باشند بی کمان گنجینه های باد آورده ای  برای کشور هایی هستند که به آنها پناه می دهند  چرا   که این پناهجویان  غنائم  زمان صلح هستند و نه غنائم زمان جنگ . چه خوش گفت وصال شیرازی  که :

تو در سفر غریبی و من در وطن غریب
ما هر دو آشنا ، تو غریبی و من غریب
غربت شود وطن ، چو عزیزان  سفر کنند
یارب چو من مباد کسی در وطن غریب

می گویندوقتی خبر قتل میر عماد خطاط را  که به جرم سنی بودن کشته شده بود به دربار گور گانیان فرستادند ، شاه هند گفته بود اگر میر به سر زمین  ما می آمد هم وزن او  طلا  میدادم.کاری که امروزهم  به نوعی دیگر  انجام می شود  نگاه کنید به  اقدامات کشور هایی که برای جذب  نخبکان و برندگان  المپیاد ها از دیگر کشور ها دارند .
بهروی دنیای قدرت چنان به  ضرب و شتم های خود مغرور است  که انسانیت و آدمیت در میان  چرخ دنده های ماشین های جنگی و تاسیسات هسته ای خرد خمیر و نابود  شده است ، امروز هم اگر از رهبران یکی از همین  کشور هایی  که  شهروندان کشورش در دیگر کشور های جهان آواره و پناهنده هستند ،  در باره   خیل پناهندگان  کشورش  سوال کنند ، بی شک  او هم   پاسخی مشابه  پاسخ پر ژنف  در چهل سال پیش خواهد داد و می گوید  وقتی برای اینگونه مسائل پیش پا افتاده ندارد  ،  و این یعنی  تسلسل  تاریخ  که  همواره  در حال تکرار نشان دادن   شاهکار قدرت  در نمد مال کردن  انسانیت است   .

پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد
بر گردن او بماند و بر ما بگذشت

این مطلب در گویا منتشر شد

One Response to “پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد”

  1. بیژن خان صف سری خیلی وقت بود که مقاله هایت را نخوانده بودم.بعد از ماهها امروز اولین روزی بود که یک کمی وقت پیدا کردم و احساس کردم که واقعا دلم تنگ شده برای یک نوشته خوب و زیبا و دلنشین و راست رفتم سر بلاگ شما. ایکاش که خوب نوشتن دوباره مد شود.
    موفق باشید.