تنهایی
- ۰۲٫۱۶٫۸۹
- داستان
- ۱ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
دستانش می لرزید / با تردید مضراب را به جرکت در آورد / ساز نا له ای کرد / هم زمان چند قطره اشک بر گونه هایش غلطید/ با دستی که مضراب را گرفته بود / اشک هایش را پاک کرد / و دوباره اما این بار محکم و استوار/ با چشمانی بسته مضراب بر تن ساز کشید / نا گهان فضای خانه لبریز از نوای دل انگیز شد / گویی دیگر در این دنیا نبود / خلسه در شور عر فانی می نواخت و سر و تن را هما هنگ با نوای ساز به جنبش در آورد .
هنوز هم سالخوردگان کوچه با غ های طرشت صدای ساز مولوک خانم را بیاد می آورند / هر شب بعد از غروب آفتاب از پشت دیوار های سر به فلک کشیده باغ امین الله خان طرشتی / صدای دل انگیز ساز ملوک خانم شنیده می شد / و چه دل ها که با صدای ساز خانم کوچیک امین الله خان آرام می گرفت و با اشک چشمی صفا یی می یا فت /
چهره خانم کوچیک یادم هست / زیبا بود / اما تنها / همیشه تنها / پدرم سال ها با غبان خان بود / من در باغ خان بد نیا آمدم / در خانه ی انتهای باغ / کمی که بزگتر شدم/ هر شب با صدای ساز ملوک خانم / خودم را به دور از چشم پدر / به پشت عمارت خان می رساندم / ساعت ها از پشت پنجره / ساز زدن ملوک خانم را تماشا می کردم / آنقدر که همانجا خوابم می برد / یک شب خانم کوچیک متوجه شد / مرا به عمارت برد و تا صبح همانجا خوابیدم /. مهر بان بود / و عاشق / عاشق خان / اما خان مثل او عاشق نبود / خان دو زن دیگر هم داشت / جای دیگری بودند / اوایل ، هفته ای دو ، سه شب می آمد/ آخر هم یک شب که خان نبود مولوک خانم مرد/ پدرم می گفت خودش ، خودش را چیز خور کرد/ سم خورد / چون خان دیگر ماهی یک بار هم نمی آمد / تنهایی خانم کوچیک زیاد شد / تا مدت ها بعد از مردن ملوک خانم / هر شب سر یک ساعت معین / صدای سازش می آمد / مردم می گفتند روح خانم کوچیک در باغ هست / من خودم چند بار صدای سازش را شنیدم / اما مادرم حامله بود از ترس سقط کرد / پدرم مجبور شد از پیش خان بیاید بیرون / بعد از آن آواره شدیم / چند وقت بعد خان باغ را تقسیم کرد و فروخت / اما من هنوز صدای ساز ملوک خانم را می شنوم / زن مهر بانی بود/ اما تنها / همیشه تنها /.

نوستالژی صدای ساز ملوک خانم