تنهایی

دستانش  می لرزید /  با تردید مضراب را به جرکت در آورد  / ساز نا له ای کرد /  هم زمان چند قطره اشک بر گونه هایش غلطید/ با دستی  که مضراب را گرفته بود / اشک هایش را پاک کرد / و دوباره اما این بار  محکم و استوار/ با چشمانی بسته  مضراب بر تن  ساز کشید /  نا گهان فضای خانه  لبریز  از نوای  دل انگیز  شد /  گویی دیگر در این دنیا نبود /  خلسه در  شور عر فانی  می نواخت  و سر و تن را هما هنگ با نوای ساز  به جنبش در آورد .

هنوز هم سالخوردگان کوچه با غ های  طرشت صدای ساز مولوک خانم را بیاد می آورند /  هر شب  بعد از غروب آفتاب  از پشت دیوار های سر به فلک کشیده باغ  امین الله خان  طرشتی  / صدای  دل انگیز  ساز ملوک خانم شنیده می شد / و چه دل ها که با صدای ساز خانم کوچیک   امین الله خان  آرام می گرفت  و با  اشک چشمی صفا یی می یا فت /

چهره خانم کوچیک  یادم هست  / زیبا بود / اما تنها  / همیشه تنها / پدرم  سال ها با غبان  خان بود /  من در  باغ خان  بد نیا  آمدم / در  خانه  ی انتهای باغ / کمی که بزگتر شدم/ هر شب با صدای ساز ملوک خانم / خودم را به دور از چشم پدر / به پشت عمارت  خان می رساندم / ساعت ها از پشت پنجره /  ساز زدن  ملوک خانم  را تماشا می کردم / آنقدر که همانجا خوابم می برد / یک شب خانم  کوچیک متوجه  شد /  مرا به عمارت برد و تا صبح همانجا خوابیدم /. مهر بان بود / و عاشق / عاشق خان / اما خان مثل او عاشق نبود / خان  دو زن دیگر هم داشت / جای دیگری بودند /  اوایل ،  هفته ای دو ، سه شب می آمد/  آخر هم یک شب که  خان نبود مولوک خانم  مرد/ پدرم می گفت  خودش ، خودش را چیز خور کرد/ سم  خورد /  چون خان دیگر  ماهی یک بار هم نمی آمد / تنهایی  خانم کوچیک  زیاد شد /  تا مدت ها  بعد از مردن ملوک خانم / هر شب سر یک ساعت معین  /  صدای سازش می آمد / مردم می گفتند روح خانم کوچیک  در باغ  هست /  من خودم چند بار صدای سازش را شنیدم /  اما مادرم  حامله بود از ترس  سقط کرد / پدرم مجبور شد از پیش خان بیاید بیرون / بعد از آن  آواره شدیم /  چند وقت بعد خان باغ را تقسیم کرد و فروخت / اما  من هنوز صدای ساز ملوک خانم  را می شنوم / زن مهر بانی بود/ اما تنها / همیشه تنها /.

One Response to “تنهایی”

  1. نوستالژی صدای ساز ملوک خانم