خبر
- ۰۴٫۲۷٫۸۹
- داستان
- بدون پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
حرفی برای گفتن داشت ، مثل یک خبر ، اما نمی دانست چگونه باید بگوید ، کمی این پا و آن پا کردو گفت : دیدمش و پرسیدم چرا ؟ شما که با هم . . . ولی اوپرید وسط حرفم و با لبخندی از رضایت جواب داد : تازه ، تاخیر هم داشتم ، باید زود تر از این ها تمومش می کردم .
و بعد سکوت کرد و منتظر ماند تا من بعد از شنیدن این خبر چیزی بگویم ، اما دهانم مهرو موم سکوت شده بود ، حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم ، سرم را پائین انداختم و به زمین خیره شدم . در همانحال خیالم پر کشید به گذشته نه چندان دور ، وقتی که هنوز فواره اش به آسمان قد می کشید و سقوط نکرده بود ، انگار همین دیروز بود که با حسرت می گفت کاش زود تر از این ها بمن رسیده بودی .
ناگهان از رویا پرت شدم ،
کجایی ؟ ..ناراحت شدی؟ ، کاش نمی گفتم
لبخندی زدم ، اما باز هم جوابی نداشتم ، این بار احساس می کردم از شرم فریبی که خورده بودم ،لال شدم

پاسخی بنویسید