خبر

حرفی برای گفتن داشت ،  مثل یک خبر ، اما نمی دانست چگونه باید بگوید ، کمی این پا و آن پا کردو گفت   : دیدمش   و پرسیدم  چرا ؟ شما که  با هم . . . ولی  اوپرید وسط حرفم  و با لبخندی از رضایت جواب داد :  تازه ، تاخیر هم  داشتم  ، باید زود تر از این ها تمومش می کردم .

و بعد  سکوت کرد و منتظر ماند تا  من  بعد از شنیدن این خبر چیزی بگویم   ، اما دهانم  مهرو موم سکوت شده بود  ، حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم  ، سرم را پائین انداختم  و به زمین خیره شدم . در همانحال  خیالم پر کشید به  گذشته نه چندان  دور ، وقتی  که  هنوز  فواره اش  به  آسمان قد می کشید و سقوط نکرده  بود ، انگار همین دیروز بود که  با  حسرت  می گفت   کاش زود تر از این ها بمن رسیده بودی .

ناگهان  از رویا  پرت شدم ،

کجایی  ؟ ..ناراحت شدی؟ ،  کاش   نمی گفتم

لبخندی زدم ، اما باز هم جوابی نداشتم ، این بار احساس می کردم  از شرم فریبی که  خورده بودم ،لال شدم

پاسخی بنویسید