از دفتر خاطرات یک بیگانه

از صبح ،  خروس  همسایه  سوگوارانه می خواند ،  دم غروبی  دلم بد جوری گرفته بود  ، تا یادم می اید عصرهای جمعه همیشه دلگیربود  ، بیخود نبود که   آن قدیم ها ، فرهاد می خواند ، جمعه ها  خون جای بارون می چکه ،… دل ما هم که پر خون… ،  داشتم دنبال  ترانه جمعه فرهاد در کامپیوترم می گشتم   که  با  صدای مبایلم  از جا پریدم  ،  منتظر تلفن کسی نبودم  بی توجه به شمار ه ای که روی صفحه مانیتور مبایلم افتاده بود  دکمه سبز رنگ  ارتباط را زدم  ،

بله ؟

صدای اشنایی که مد تها  ازاو بی خبر بودم  خبرم داد :

میدونی امروز تولد شه  ؟ میایی ؟

گفتم : اما من دعوت نیستم

گفت : غریبه ها رو دعوت می کنن ، ….  ساعت ۶…  منتظرتم  حتما بیایی ها ، خب ؟ خوشحال میشه میدونم

گفتم : باشه اما کجا هست ؟

گفت :  هتل …

یک ربع  مانده به ۶  رسیدم    ، سمت راست خیابان، جلوی درب هتل ،  گوش تا گوش ماشین پارک شده بود، کمی پائین تر از هتل به هزار زحمت  یک جای  تنک و باریک  پیدا شد تا به ضرب و زور دست فرمان نداشته ام ماشین را   پارک کنم ، عرق ریزان  از ماشین  پیاده شدم ، انگار قله اورست را با پارک کردن ماشینم فتح کرده باشم  به  طرف  هتل  راه افتادم  ،  در راه  هر چه چشم انداختم   تا  مغاز ه ای  پیدا کنم و کادویی بگیرم ،  جز صف کرکر ها ی   مغازه های تعطیل شده  چیزی ندیدم  ، انگار  خاک مرده در  خیابا ن ریخته باشند  همه جا در سکوت  تعطیلی  بود،  بر گشتم بطرف ماشین تا بلکه چند خیابان بالاتر  گل فروشی پیدا کنم که  کسی از پشت سر  مرا به اسم  صدا زد  ، برگشتم ،  همان آشنایی  بود که خبر تولد را داده بود ،  با دسته ای از گل  های داودی  زرد  و همراه با  دو قلو هایش ،  هن هن کنان  به سمت هتل می آمد  ،

پس چرا داری بر می گردی ؟

دست خالی که نمیشه رفت تولد ، میرم  یک گل فروشی پیدا کنم ..

نمی خواد  همونجا  تو هتل گل می فروشند  ، اصلا بیا این دسته گل منو  تو بیار من  همونجا  گل می خرم

نگاهی به گل های زرد  داودیش انداختم و گفتم  : نه ، تو برو ،  من  میرم براش گل لیلیوم بخرم .

وقتی به طرف  ماشینم بر می گشتم  . یادم آمد  آن روز هائیکه  هنوز  گره از زلف هم باز نکرده بودیم و  بین ما  هنوزعهد و پیمانی بود و گره زلفی  ، گاهی وقت ها  با مناسبت و بی مناسبت  برایش  گل می خریدم  اما گل لیلیوم  گل مورد علاقه اش بود ، لیلیوم زرد . حالا بعد از مد تها بازهم  بدنبال  گل  لیلیوم  بودم اما این بار غریبه ای بودم ، ولی آشنا .

وقتی که رفت  نوشته بود

کنار مزار من نایست و گریه نکن
من آن جا نیستم
من نمی خوابم
من هزاران بادی هستم که می وزند
من درخشش الماسگونه ی برفم
من نور خورشید بر روی دانه ی رسیده ام
من باران پائیزی ام
وقتی در سکوت صبحدم از خواب برمی خیزی
من شتاب شور انگیر تندروی پرندگان هستم
که دایره وار در آسمان پرواز می کنند
من ستارگانی هستم که در شب می درخشند
کنار مزار من نایست و گریه نکن
من آن جا نیستم

سالن پر بود از کسانیکه برای  تولد دوباره عزیزانشان  به آن همایش با شکوه  آمده بودند  ،  همایشی از خود سازی و دوباره تولد یافتن  ،  تولدی مجازی  با دگر گونی در فکر و باور های دست و پاگیر .

چند چهره آشنا  از دوستان و اقوام  او را در میان جمعیت  شناختم ،  اما به کوشه ای خزیدم ، بیقرار بودم ، نا گهان پاهایم  سست شد وچون ایمانی که بر باد رفته باشد شروع بر لرزیدن کردند و دیگر به فرمانم نبودند  ، و چشمانم  ، این همدم  شب های بیقراریم  ان ها هم  مرا وا نهاده بودند و سر گشته  در میان انبوه  مردمان  گل به دست  در به در بدنبال جمال گمشده می گشتند  ، ازدحام جمعیت ،  هوای دم کرده تالار و تب و تاب دل  بیقرار ، همه دست به دست هم داده بودند تا  هم چون افلیج  زمینگیر شده  ، به کنجی پناه گیرم ،تا  بلکه  خود را بیابم .

یک لحظه  تصمیم گرفتم گل را به همان آشنای دعوت کننده بدهم و برگردم به پناهگاهم ، اما همان لحظه  یکی از مسئولین بر گزار کننده همایش به میان جمعیت  آمدو با صدای بلند  گفت : لطفا توجه کنید ، تا چند لحظه دیگر درب سالن همایش  باز می شود و از شما مدعوین محترم خواهش می کنیم در سکوت مطلق وارد سالن شوید چون دوستان و عزیزانتان  با چشمان بسته در حال  ذکر هستند ، شمائی که برای  تبریک و حمایت از تولد  دوباره این عزیزان اینجا آمد ه اید ،  باید  هر یک از شما در سکوت مطلق در مقابل  عزیز  دوباره تولد یافته  خود بایستید تا او بعد از پایان ذکر به محض گشودن چشمانش شما را که برای یاری و تبریک به او  آمدید ببیند .

اولین نفر که در مقابلش ایستاده بود من بودم ، بقیه دوستان و اشنایانش که به جز من همه به دعوت و خواست او  آمده بودند در پشت سر من جای گرفتند ، شاید  به پاس زلف گره زده ای که  از قبل بین  ما بود ، حرمت می گذاشتند ، نمی دانم اما هر چه بود در آن لحظه ی سکوت مقدس دعا و نیایش همراه با ترنم  نوای  ساز خوش آهنگ،  من بودم و ماه ،  و آه  نفس های تب کرده بیقراراو ، که ازاب شور چشمان خیس من ، دل به دریا زد و با گشودن چشمانش مرا تنگ در آغوش گرفت گویی آن بند وصل هرگز پاره نگشته بود و من بیگانه  نیستم.

یادم هست به  سالی از سال های یکی بودنما ن، به فصل ماه آبان و در ایام میلاد او  به جای هر هدیه و گل ، در لفاف کاغذی  سفید چون برف  برایش نوشته بودم :

چه اسفند ها دود کرده بودم
تا تو ای دلشوره شیرین مهمانم شوی
با توام ای لنگر تسکین درد های من
ترااز شب از کوچه های باران خورده می شناسم
ترااز ماه می شناسم
آبان، ماه تو و میلاد عشق من است…
با نام تو خواندم راز نوشته بر پر پروانه هارا
نام تو شبنم
نام تو دستمال نسیم
و عشق تو آب حیات
…. تولدت مبارک

One Response to “از دفتر خاطرات یک بیگانه”

  1. دمت گرم

پاسخی بنویسید