گریه

ما که اهل دردیم و  عضو پیوسته اندوه ، که  گاه بیخود و ناخواسته حس غریب دلتنگی ،  نیلو فرانه به دور احساسمان  می پیچد ، گریه  تنها علاج  درد بی درمان  است

ما که از دل جا ماند ه ایم و زندگی ما را از جا در  برده است ، اشک تنها  ملجا داد خواهی  از تقدیر است

ما که گلویی پر بغض داریم که حتی  تاب فوران صدا را هم ندارد جزهق هق  گریه ، چگونه باید از بخت خود بنالیم؟

ما که  هرگز چشم براه بهشت در پایان عمر خود نیستیم و هر جا که میرویم اسمان بالای سر خود را هم به دوش می کشیم  ، جز  دو رکعت کریستن به حال خود چه  شکرانه ای  به  در گاه عبودیت پیشکش کنیم ؟ که به قول مولانا

چون خـدا خواهد که‌‌ مان یاری دهد

میل بنده جانب زاری دهد

پاسخی بنویسید