|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Wednesday, June 23, 2004
یه شب از اون شبای بی انتها که همش منتظری سپیدی صبح بزنه تا که راحت بشی از فکرو خیال توی باغ دلگشای آرزوم خودمو سپردم به آرزوهای محال نمیدونید چه حالی داشتم توی اون لحظه های راز و نیاز با خودم کل میزدم تا که خیال کنم مثل همه ی آدما یه روزم بلاخره مرغ عشق پر میزنه توی هوام میدونستم عاشقی درد داره ، غصه داره ، بعضی وقتا بقول بی بی جونم گشنگی و فقر داره اما با همه ی این قصه ها وقتی حوصلم سر میرفت از تنهائی هام هوس عاشقی بود که می پیچید به دست و پام الغرض اون شب تموم شد با هزار سوال بی جواب صبح که از خواب پاشدم یه نفر تو کوچه مون داد میزد که میدونه از آیندمون هاج و واج مونده بودم که مگه غیر خدا کسی هم میدونه از فردا های ندیدمون؟ پا شدم با یه دنیا سوال و اضطراب خواب آلود خودمو رسوندم توکوچه با التهاب کنار فالگیر پیریه قفس بودو دو تا قناری اسیر که میگفتند همه چیز با فال حافظ از پیازش تا به سیر خلاصه با هزار بامبول کلک یه فال حافظ کشیدم با تردید و شک آنچه از عشق گفت حافظ شیرین سخن تا به امروز آویزه ی گوش شد پیش من آن لسان الغیب این چنین پندم داد آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد ..................... من همان روز زفرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|