:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Wednesday, June 23, 2004

پند حافظ


یه شب از اون شبای بی انتها

که همش منتظری سپیدی صبح بزنه تا که راحت بشی از فکرو خیال

توی باغ دلگشای آرزوم

خودمو سپردم به آرزوهای محال

نمیدونید چه حالی داشتم توی اون لحظه های راز و نیاز

با خودم کل میزدم تا که خیال کنم مثل همه ی آدما

یه روزم بلاخره مرغ عشق پر میزنه توی هوام

میدونستم عاشقی درد داره ، غصه داره ،

بعضی وقتا بقول بی بی جونم گشنگی و فقر داره

اما با همه ی این قصه ها

وقتی حوصلم سر میرفت از تنهائی هام

هوس عاشقی بود که می پیچید به دست و پام

الغرض اون شب تموم شد با هزار سوال بی جواب

صبح که از خواب پاشدم

یه نفر تو کوچه مون

داد میزد که میدونه از آیندمون

هاج و واج مونده بودم که مگه غیر خدا

کسی هم میدونه از فردا های ندیدمون؟

پا شدم با یه دنیا سوال و اضطراب

خواب آلود

خودمو رسوندم توکوچه با التهاب

کنار فالگیر پیریه قفس بودو دو تا قناری اسیر

که میگفتند همه چیز با فال حافظ

از پیازش تا به سیر

خلاصه با هزار بامبول کلک

یه فال حافظ کشیدم با تردید و شک

آنچه از عشق گفت حافظ شیرین سخن

تا به امروز آویزه ی گوش شد پیش من

آن لسان الغیب این چنین پندم داد

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

.....................

من همان روز زفرهاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد .

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما