نمی پرسی چرا……..
- ۰۸٫۰۶٫۸۳
- شعر
- ۱ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
نمی پرسی زفریادی
که پنهان در گلو دارم
نمیدانی چرا بر لب ،
مهر خاموشی ز بیم آبرو دارم
میان خنده میگریم
زبخت خود شدم حیران
که فردایی چرا غمگین ،
ز رنج بی شمار دارم
نظر شما
نمی پرسی زفریادی
که پنهان در گلو دارم
نمیدانی چرا بر لب ،
مهر خاموشی ز بیم آبرو دارم
میان خنده میگریم
زبخت خود شدم حیران
که فردایی چرا غمگین ،
ز رنج بی شمار دارم
نظر شما
توی آبی چشما ت ،
زلا ل عشقو می بینم
از توی باغچه ی دستات
غنچه ی عشقو می چینم
تو مثل بارون رحمت ،
واسه هر کویر خشکی
تو پشیمونی و ندامت،
تو همون قطره ی ا شکی
تو مثل جنگل های سبز شمال
پر رمز ی ، پرراز و نیازی
واسه عابد تشنه ی کمال
تو همون سجاده ی نمازی
اما حیف ، کاش [...]
اپیزود اول:
نقل است بعد از فرار امیر لشکر آیرم ، رئیس نظمیه ی رضاشاه ، و افشای فساد مالی او ، روزی رضا شاه از محمود جم نخست وزیر خود پرسید چرا مرا از فساد های آیرم با خبر نساختی تا او اینچنین با پول های که برداشته و از کشور [...]
خواب آب دیدن
دعای دریا شنیدن
کار من است
نامه از نور نوشتن
ترانه و غزل سرودن
پیشه ی من است
مصلوب دار عشق شدن
ضجه ی بی امان زدن
طا لع من است
شبگرد کوی یار شدن
مویه از فراق زدن
سهم من است
حصار شکسته ی غم
بی حضور همد م
خانه ی من است
از مولانا در فیه ما فیه نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و [...]