:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Thursday, October 07, 2004

سنگ آسیاب در مشت نمی گنجد

از مولانا در فیه ما فیه نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و معد نی است , سوراخی هم در میان دارد , پدر گفت نشانه راست گفتی اکنون حکم کن که چه چیز است , پسر پس از اندیشه ی بسیار گفت , می باید سنگ آسیاب باشد , پدر آهی کشید و گفت , نشانه ها دقیق دادی از غایت علم اما افسوس این قدر ندانستی که سنگ آسیا در مشت نمی گنجد.حال حکایت جماعتی است که بقول زنده یاد استاد فروزانفر زهر شکر آلود سیاست را چشیده اند, وبهر طریق درد را شناخته اما علاج درد نمی دانند و به غلط هر از گاهی نسخه ایی برای مردم گرفتاربه درد می پیچند که جز شدت درد شفایی ندارد.
بیاد تان می آورم حکایت غائله ی جمهوریت رضا خان را که در آغاز, ادعای ریاست جمهوری داشت که از روشنفکر تا عالمان دینی به مخالفت با او بر خاستند از جمله مدرس , که از پی چنین مخالفت هایی , عاقبت به دستور رضا خان قلدر, در زندان کاشمر به قتل رسید , الغرض رضا خان و سر دار سپه آن روز و رضا شاه بعد , برای به کرسی نشاندن نیت خود ( کسب قدرت ) به قم می رود تا جلب رضایت علمای وقت که نقش روشنفکران جامعه را هم داشتند , بدست آورد که از قضای روزگار علما و مجتهدین برای او چراغ سبز نشان میدهند که ملک الشعرای بهار در شعر " دریغ از راه دور و رنج بسیار " اشاره ای به آن سفر داشته , اما آن چراغ سبز علما , نه برای رئیس جمهور شدن رضا خان بلکه برای پادشاهی او بود چرا که جمهوریت را برابر با نفوذ کمونیست و اشاعه بی دینی می پنداشتند .
دکتر مهدی حائری یزدی ( آقا زاده ی مرحوم آ......حائری یزدی بنیانگذار حوزه ی علمیه ی قم) که از علمای تحصیلکرده ی هاروارد و مدرس آکسفورد بودند , نقل حکایت ملاقات رضاخان با سه تن از علمای مطرح آن زمان را در کتاب خاطراتش که اخیرا توسط نشر نادر چاپ و منتشر شده است ,این چنین آورده است که " بله , مرحوم برادرم برای من نقل کرد که این ملاقات در خانه ی پدرم واقع شد و داستانش را هم خیلی ها میدانند , و آن از این قرار است که در آن تاریخ در شیعه سه نفر مرجع بودند یکی پدرم ( آ.......حائری یزدی بنیانگذار حوزه ی علمیه ی قم ) که بیشتر مردم ایران مقلد ایشان بودند و دو نفر از آقایان علمای دیگر , یکی مرحوم آقا میرزا حسین نائینی و دیگری مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی که هر دو ایرانی الاصل , ساکن عراق , اما در زمان تسلط انگلیسی ها بر عراق , به ایران تبعید شده بودند..........." باری در آن ملاقات تاریخی آن سه عالم مرجع شیعه , تصمیم میگیرند که رضا خان , شاه باشد اما نقش دیوار . یعنی بصورت سنبلیک فقط شاه باشد که نه تنها این خواسته تحقق نیافت بلکه حکم همان نسخه ی غلطی را داشت که پنجاه سال بر ماندگاری درد بر تن جامعه ی در جستجوی علاج , باقی نهادند و این چنین اشتباهاتی در همه ادوار تاریخ این کهنه دیار بوده و هست چرا که بقول یکی از فرزانگان عالم اندیشه ( فردریگ جیمسون ) تعریف روشنفکر درجامعه ی جهان سوم , همواره یک مقوله ی سیاسی بوده و همین باعث تباه شدن نقش و جایگاه این قشر در جامعه شده است , به دیگر سخن روشنفکران جهان سوم در قالب و اندازه هایی که در تعریف از اندیشمندان وجود دارد هرگز نگنجیده و بیشتر در ورطه ی سیاسی غلطیده اند .و از همین رو است که در وانفسای تاریخی امروز این آب و خاک , هرکه با مدالی از روشنفکری که به گزاف برسینه دارد , برای علاج درد این جامعه مبتلا به درد , نسخه می پیچد که جز شدت درد شفایی ندارد از آن جمله می توان به جریان هشت ساله ی اخیر اصلاح طلبی اشاره داشت که اگر نسخه ی غلط نباشد, مسکنی بیش نبود ,و ایضا دیگر نسخه هایی که هر روز برای ملت هاج و واج مانده ی این دیار , از داخل و خارج تجویز می شود که آخرین نسخه , همین ماجرای هخا است و ........الخ.
و اما این نسل آلوده به درد مزمن تاریخی چه میکند و تا کنون چه کرده است ؟, جز صبوری و تحمل و یا هر از گاهی بدنبال باد بی نشان رفتن ,چه کرده , جز لعنت فرستادن به تاریکی ؟ , که روشن کردن شمع را هرگز نیاموخته , نسل امروز هم همچون نسل پیشین خود طفل ابجد خوانده ا ی را می ماند که هنوز باید بیاموزد که سنگ آسیاب در مشت نمی گنجد.

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما