|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Wednesday, February 23, 2005
![]() وقتی برف آرام آرام برروی زمین می نشست ، "او" از پشت پنچره به تماشا ایستاده بود، اما هر لحظه این نظاره ازهرم نفس هایش تیره می شد و ازتن سرد پنجره ، باران آه شره میکرد، کلافه و درمانده ، نگاهش را از پنجره برداشت و به فضای پر شده از سکوت اتاق ، انداخت شولا ، کنار بخاری ، زانو هایش رابغل گرفته بود و خیره ، نگاهش را به گل بوته های قالی کوک می زد. به میانه ی اتاق رفت ، مردد کنا ر میز ایستاد ، بدنبال واژه ای می گشت تا آن سکوت سنگین را بشکند ، ، ولی با کدام واژه ، کدام حرف ؟ صدا در گلویش ماسیده بود ، خم شد کاغذ را از روی میز برداشت ، و بار دیگر دلش کوبید ، هنوز باور نداشت ، به سختی نیشخند ی زد و گفت : جدایی ......، این یعنی حرف آخر ؟ باز هم سکوت واژه ها را بلعید تا دو ذهن مشوش از جدایی ، خاطره ها را یکی یکی سیر کنند آسمان خسته از باریدن برف ، آرام گرفته بود ، گنچشک های مست شده از بوی بهار، بر روی ایوان پوشیده از برف می رقصیدند و او باز هم پشت پنجره ایستاده بود ولی این بار نظاره بر جدایی داشت که شولای عشق با خود می برد و آرام آرام از تیر رس نگاهش دور می کرد. هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد..... آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با این که ناله می کشم از دل که : آب ....... آب دیگر فریب هم سرابم نمی برد ( * ) شولا اسم است وبه معنای خرقه شعر از فریدون مشیری عکس از سایت کسوف
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|