:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Sunday, April 24, 2005

چرا از اصل خود به دور افتاده ايم ؟

مرحوم حميد سياح كه ياد داشتهاي پدرش حاج سياح را كتاب كرد در خاطراتش مي نويسد ، در چشن هفتاد سالگي پرفسور كرش روسي ، كه به 32 زبان زنده ي دنيا مسلط بود و از قضا معلم زبان يوناني مرحوم مشيرالدوله ، مولف ايران باستان هم بود ، عده زيادي از استادان دانشگاههاي روسيه و دانشگاه هاي خارجي وعمويم ميرزا جعفر خان ( محلاتي ) به ديدنش ميروند و هريك به زبان خودشان به پرفسور كرش تبريك مي گويند و به همان زبان هم جواب مي شنيدنداز جمله عمويم كه به فارسي تبريك ميگويد و به فارسي هم جواب مي شنود، آن روز پرفسور كرش در جمع آن جماعت اهل فضل و دانش كه به ديدنش آمده بودند گفت ، مي خواهم مطلبي بگويم كه اگر به زبان فارسي بگويم تنها ميرزا جعفر خان مي فهمد ، به چه زباني بگويم ؟ چون اكثريت با روسها بود از اطراف صدا بلند شد كه به روسي بفرمائيد ، پرفسور گفت مشروط بر اين كه گفته هاي مرا براي استاداني كه پهلوي شما نشسته اند و روسي نميدانند ترجمه كنيد ، همه منتظر بودند كه پرفسور چه مطلبي مي خواهد بگويد ، پرفسور كرش پس از اندكي مكث گفت ، من در برابر ادبيات ايران سر تعظيم فرود مي آورم ، همه حاضران به اعتراض پرسيدند چرا فقط ايران ؟ پرفسور جواب داد ، من تنها يك شعر از حافظ مي خوانم و سپس شما بگوئيد كدام ملتي چنين دستور اخلاقي زيبايي دارد؟
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست
با خواندن اين خاطره از مرحوم حميد سياح ، خاصه شعر حافظ اين پرسش در ذهنم جرقه زد كه براستي چرا با وجود چنين اندرز هاي اخلاقي كه پايه هاي فرهنگ و ادب اين كهنه ديار را تشكيل ميدهند ، و همواره از دير بازعامل تعين كننده ي الگوي رفتاري مردم اين آب و خاك با يكديگر محسوب مي شد ، امروز با نهادينه شدن آزاردرجامعه همگان لب فرو بسته اند واز پايمال شدن باور هاي فرهنگي خود بي تفاوت ميگذرند ؟. مگر نه اين است كه تا كنون با حفظ و رعايت چنين اندرز هاي اخلاقي ، فرهنگ اين آب و خاك زنده مانده است؟ پس چرا امروز در برابر اين همه آزاري كه بر جامعه غالب است ، سكوت اختيار كرده اند؟ آيا كاربرد هاي اجتماعي اندرز هاي اخلاقي كه ريشه در فرهنگ اين كهنه ديار دارند ، تنها براي حك كردن بر سر در خانه هايمان است ؟ و يا آن كه به خط خوش نوشتن و به ديوار آويختن است؟ ما را چه مي شود هم وطن كه اين چنين از اصل خود به دور افتاده ايم ؟
بني آدم اعضاي يگديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما