|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Monday, June 06, 2005
دل گفت مرا علم لدنی هوس است
تعلیم ده اگر تورا دسترس است گفتم الف , گفت دگر , گفتم هیچ در خانه اگر کس است , یک حرف بس است باور کنید بنا داشتم که تا پایان انتخابات پیش رو دیگر مطلبی در این باره ننویسم چرا که آنچه گفتنی بود , چه از صاحب این قلم و چه از قلم های توانمند دل سوخته , گفته آمد . اما وقتی گروهی با ژست های وطنخواهی و با استدلال هایی لزوم انتخاب از میان بد وبدتر برای یک دست نشدن حاکمیت , شرکت در انتخابات را توجیح می کنند , عهدم را از یاد می برم و قلم الکن را از غلاف سکوت بیرون می کشم , هر چند با بسنده کردن به ضرب المثل معروف "عاقلان دانند " می توان از آن گذشت و چنین توجیحاتی را افاضات بچه بودا های اشرافی دانست که به دلیل حفظ منافع خود می کوشند نه برای حفظ منافع ملت , اما بهر روی با توجه به خصلت فراموشکاری هم وطنانم و بیم دوباره به چاه افتادنشان , سکوت در مقابل فریبکاری را منتفی می سازد . نقل است در روزگاران قدیم در گوشه ای از جهان فانی , سرزمینی بود که در آن پادشاهی ظالم و خود سر حکومت میکرد و هر آنچه از طلم و تعدی وجود داشت بر مردمان آن بلاد ستم خیز روا میداشت اما دریغ از کوچکترین اعتراضی , تا بدانجا که پادشاه را از این همه تن دادن مردم به ظلم ,ا خوش نیامد و به دنبال جاره گشت تا لااقل برای ایجاد تنوع در زمامداریش , یکبار هم که شده , طعم اعتراض ملت را بچشد , لذا از آنجائیکه در چنین حکایت هایی , همواره فرد عاقل و مدبری بعنوان وزیر , وجود دارد و طرف مشورت پادشاه هم هست , در قصه ی ما هم , وزیر عاقل و دانا ا ی نقش داشت که با احضار و فرمان پادشاه مامور چاره کار شد تا برای خشنودی حاکم ظالم فکری برای بروز اعتراض مردم پیدا کند که عاقبت بعد از روز ها تفکر و اندیشیدن به شاه پیشنهاد میدهد تا اعلام نماید از این پس هر کسی که قصد ورود و یا خروج از شهر را دارد باید ابتدا از سوی ماموران پادشاه به خوردن یک پس گردنی داغ و دبش نائل آید و سپس از ذروازه شهر عبور کنند , الغرض چنین فرمانی صادر شد و ماموران قلچماقی هم برای زدن پس گردنی به مردم در دروازه های ورودی و خروجی شهر گمارده شدند و مردم هم برای عبور از دروازه ها در صف های طولانی ساعت ها منتظر می ایستادند تا ضمن رعایت نوبت پس از خوردن پس گردنی از قراولان , از دروازه ها عبور کنند , جند هفته ای گذشت اما هیچ اعتراضی از سوی مردم نشد و پادشاه همچنان منتظر چشیدن طعم اعتراض مردم لحظه شماری میکرد اما هر بار از عکس العمل مردم جویا می شد همگی با شرمندگی جواب منفی میدادند تا اینکه یک روز نگهبان یکی از دروازه های شهر با خوشحالی خبر آورد که پیرمردی دهقان نسبت به حکم پادشاه اعتراض کرده , و به محض اعتراض هم با سلام و صلوات و با احترام بسیار اورا برای شرفیابی به حضور شاه آوردند پادشاه با شنیدن این خبر مسرت بخش به وجد آمده و لباس پوشیده و نپوشیده از حرمسرا به تالار بار عام میاید تا فرد معترض را از نزدیک ببیند, و با دیدن پیرمرد دهقان با لحنی مهربان می پرسد , پدر جان خوشامدی , خب دلیل اعتراضت چیست , پیرمرد با خم شدن در مقابل پادشاه گفت , اعتراض ؟ من غلط کرده باشم اگر نسبت به فرمان پادشاه اعتراضی داشته باشم , شاه هاج و واح می پرسد , پس چرا ترا به اینجا آوردند ؟ پیرمرد با هزار ترس و لرز گفت , قربان حقیر خانه زاد , فقط دستم را برای یک پیشنهاد بلند کردم اما ماموران شما مرا به اینجا , خدمت شما آوردند , شاه با دلخوری می پرسد خب حالا پیشنهادت چیست ؟ بگو , پیرمرد با وحشت از خشم شاه گفت , قربان من فقط می خواستم پیشنهاد بدهم برای رفاه حال مردم هم که شده لااقل تعداد ماموران پس گردنی زن را اضافه فرمائید تا ملت این همه برای خوردن پس گردنی در زیر آفتاب معطل نشوند , همین . حال حکایت آن دسته از مشوقان شرکت در انتخابات است که با وجود نظارت استصوابی در تعین کاندیدا ها که بر خلاف رویه ی انتخابات آزاد است و اساسا سلامت انتخابات را از همان اول به زیر سوال می برد , با اعتراض نسبت به کم بودن تعداد کاندیدا ها و یا با توسل به حربه های چون لزوم شرکت در انتخابات و برگزیدن یک بد از میان بدتر , مردم را به پس گردنی خوردن سوق میدهند که سینه چاک زدنشان در راه آزادیخواهی , حکم همان اعتراض پیرمرد دهقان را می ماند . بر ما مباد که با ز هم فریب سیاست بازان بی عمل را خورده باشیم و بار دیگر خود را به چاهی اندازیم که بیرون آمدن از آن عمر نوح را می خواهد صبر ایوب می طلبد , آیا هنوز هم می بایست با شعار های فریبکارانه ی کاندیدا هائیکه تا دیروز با هر مظهر تمدن به ستیز بر می خواستند , اما امروز برای اغفال مردم حتی به زدن کروات هم تن میدهند اغفال شویم ؟ وبا دیدن عکس تبلیغاتی یک کاندیدا در مقابل هواپیما ی ایرباس که گویی خلبان بودن دلیل درایت و یا تدبیری در هدایت سکان کشور است , دل به دورغ بسپاریم ؟ و چشم هایمان را به گذشته ببندیم ؟ آیا هنوز هم می توان تحت تاثیر شعار های بی اساس احزاب و گروهی قرار گیریم که در سابقه ی هشت ساله خود در اداره ی امور کشور , جز به میدان کشیدن جوانان بی خبر از بازیهای سیاسی و به زندان انداختن روزنامه نگاران و آزادیخواهان , همنی نداشته اند , آنها را به دیده ی ناجی خود بنگریم ؟ در حالیکه آش آنقدر شور است که حتی امام جمعه ای از شهر های شمالی کشور ( آستارا ) هم شعار های کاندیدا ها را فریبی بیش نمیداند , و شک کردن به صداقتشان را هشدار میدهد . مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاد ه است بر هر مجلس وعظی دامی
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|