|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Saturday, July 30, 2005
نام حسين منصور حلاج بي گمان در دل هر آزاده اي هيجان بر مي انگيزد ، چرا كه چابك سوار ميدان معرفت و سيمرغ خلوتخانه قرب بود كه در لباس فقر كار اهل منبر مي كرد و كلامش موافقان را سر مست و اركان وجود مخالفان را به لرزه مي كشاند چنانكه ظالمان تاب شنيدن حقايق را از دست مي دادند و حاسدان آرزو مي كردند صداي او را در آواي كف بر لب امواج خروشان دجله خاموش كنند . خروش انا الحق حلاج كه با ضربان قلبش همراه بود چنا ن خوش آهنگ مينمود و چنان باشور و جذبه به گوش مي رسيد كه اين آهنگ كلام حق از آن پس چون يادگاري جاويد باقي ماند كه تا امروز هر كلام حقي جز به اين آهنگ بر گوش جاني نميشيند. نقل است كه از حلاج پرسيدند عشق چيست ، پاسخ داد :امروز بيني ، فردا بيني و پس فردا بيني !آن روز بكشتند و ديگر روز بسوختند و سيوم روز خاكسترش را بر باد دادند ، يعني عشق اين است . هر كه را در عشق چشمي باز شد پايگوبان آمد و جانباز شد كساني كه شرح زندگاني منصور حلاج را خوانده باشند بي شك تشابهاتي را با حال روز امروز اكبر گنجي مي يابند خاصه در دو نامه اخير اين عاشق دربند شده ، به آيت الله منتظري و عبدالكريم سروش كه اين آخري گويي نامه حلاج به مرادش جنيد بوده است ، از همان آهنگ عاشقانه و شور و جذبه ا ي ، برخوردار است كه حلاج به ميراث از خود باقي گذاشت ، اگر چه جهاني از ايستادگي گنجي سر تعظيم فرود آورده و هر يك به سهم خود آزادي اين آزاده را خواهان شدند اما هستند كساني كه لباس قدرت به تن دارند و در دل ايستادگي بر سر آرمان ، اين راد مرد را مي ستايند ، اما هرگز حاضر نيستند حتي به قدر وسع هم ، براي نجات جان اين حلاج زمانه حركتي انجام دهند ، و تنها با شنيدن مدت زمان طولاني اعتصاب غذاي اين دربند شده ، كه تا به امروز به 44 روز رسيده است ، به مقام تحير رسيده اند و براي خلاصي از نهيب هاي وجدان بيدار به اين شعر از حافظ پناه مي برند كه : مرا كه خلعت سلطان عشق پوشيده اند ندا زدند كه حافظ ، خموش باش خموش و اين در حاليست كه در جهان امروز ، به هر عطسه اي ، نسخه ها مي پيچند تا مبادا جان شيرين آدمي از عطسه اي زائل شود . در ميان ما ايرانيان ، بسيار مشهور است ، كه ايراني جماعت همواره بدنبال قهرمان است ، خاصه قهرماني كه مرده باشد و اين خصلتي است كه تاريخ اين كهنه ديار گواه آن است اما پيامي كه در ايستادگي گنجي قهرمان بايد شنيد و به گوش هاي هرچند به ظاهر ناشنوا بايد رساند ،و آن يادگاري است كه از نسل آزادگان تاريخ اين كهنه ديار ، چون حسين منصور حلاج ، براي نسل امروز باقي مانده است ، تا هر زمان به ياد آورند كه انسان را جز به آزادگي ، انسان نمي خوانند ، و انسانيت درزماني معنا مي يابد كه با شنيدن هر بانك انا الحقي ،با او هم صدا شد و فرياد برآورد ، تا حلاج زما نه را دريابند كه قهرمان زنده بهتر از قهرمان مرده است . سر مقاله روز شنبه 8 شهريور 84 ايران ما
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شما
|