گفته بودم بر میگردی

هان ….
آمدی ؟
خبرت بود که بر می گردی
پس چرا این همه دیر؟
به کدام وعده ی دل دریایی
در کویرقلبی هرجایی
پی قطره ی عشق می گشتی ؟
واژه های بی خیال شعرت کو؟
آن همه احساس مانوس بی مزار
در کدام پستوی نفرت جا مانده ؟
به یادت هست
وقتی درپی پچ پچه های
بیوه ی جادوگر باد
شوق کنان می رفتی
گفتم بودم که [...]

وسمه بر ابروی کور

این یاد داشت را می توانید در اینجا بخوانید

در این غفلت روزمرگی

از قول کدام باران نیامده در کویر
چشم ها را به آسمان دوخته ایم
به کدام توشه از امید وصل
دل شکسته را پیوند می زنیم
در این نخوت خزانی زندگی
نفهمیدیم چرا
بی سبب ، صبوری می کنیم
به گاه غفلت خاموش روزمرگی
روزی فرا می رسد
تابوت انسانیت را به دوش می کشیم