:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Saturday, May 21, 2005

چنان طلوع کند آفتاب هستی ما , که یاد کس نکند از زمان پستی ما


در تاريخ آمده است که وقتی فريدون جهان را در ميان سه پسر خود تقسيم کرد ايران را به کوچکترين پسر ، ايرج، که نامش هم ريشه ی ايران است ، سپرد و چون ايران سرآمد کشور ها شد برادران بر او رشک بردند و او را کشتند و سپس افسانه ريختن خون بی گناهی که سياوش نام داشت آغاز گرديد تا کنايه ای باشد بر جنگ داد و بيداد که تا امروز باقی است زيرا درختی که از خون سياوشان روئيد ، هر چه آن را بريدند ، از نو سر زد وتو گويی اين حکايت قبيله قلم بدستان است که همچون دشتی از شقايق روئيده اند تا همواره باقی بمانند

به حضرت معنا قسم وقتی واژ ها را اين چنين ناتوان از توصيف آنچه بر اهل قلم و آگاهی , از آغاز تا به امروز گذشته است , می بینم ، از تکلم خود شرمگينم چه رسد به زنده بودنم .
بعد از اخراج خبرنگار پارلمانی یکی از روزنامه ها از خانه ی ملت , آنهم به دلیل انجام رسالت اطلاع رسانی ,
گمان آن می رفت که از سوی مسند نشینان خانه ی ملت , باز هم چنین هتک حرمتی به اهالی قلم بدست مطبوعات تکرار گردد چرا که آنکه نه به رخصت و انتخاب مردم در خانه ملت نشسته است خود را وام دار
قدرت می داند نه ملت .
بی اغراق امروز هر قلم بدستی از اهالی مطبوعات این آب و خاک وقتی به آنچه بر هم قبیله گانش از آغاز تا به امروز روا داشته اند می اندیشد و به بیاد آزاد مردان در اسارات چون اکبر کنجی می افتد که در آستانه شصتمین ماه اسارتش باز هم برای دادخواهی به اعتصاب غذا دست می زند از آینده ی خود بیمناک می شود و با خود این شعر را زمزمه میکند که
ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن
یوسف آسا در کنج زندان صبر کن
و شاید هم با شنیدن ماجرای توهین نماینده مجلس هفتم به هم قبیله اش با خود میگوید
چنان طلوع کند آفتاب هستی ما
که ياد کس نکند از زمان پستی ما
پس از پیروزی انقلاب از همان آغاز تحریر قانون اساسی که آزادی های مشروح را برای روزنامه ها و جراید وبه طبع آن برای روزنامه نگاران و محرران مطبوعات , روا دانست و جایز شمرد , و همگان به خوش باوری در انتظار لمس آن آزادی مشروح بودند , با اولين پرتو افكني احرار جرايد ، اخم بر جبین مخالفان آزادی قلم نقش بست تا بدانجا که در طی 26 سال آنچه در توان داشتند بر اهل قلم به نا حق روا دانستند تا به امروز که در خانه ی ملت گریبان روزنامه نگار می گیرند و ناسزا می گویند تو گویی, جدال دوزخیان جهل و نادانی با مشعل بد ستان آگاهی است .
نقل حکایت قلم بدستان مطبوعات امروز این کهنه دیار نقل حکایت آن مردی است كه نام فرزندش را " صولت " نهاداما پس از رشد فرزند، از اينكه او را به اين نام بخواند ،دچار ترس و وحشت مي شد آنچنانکه گویی امروز مسند نشینان خانه ی ملت از نام روزنامه نگار به وحشتند که او را این چنین به باد ناسزا و ضرب و شتم قرار می دهند اما غافل آنکه :
محتسب فتنه در اين شهر زمن ميداند
ليک من اين همه از چشم شما می بينم
لینک در گویا

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Sunday, May 15, 2005

چشم ها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد

از صدور فرمان مشروطيت در مرداد1285 تا پيروزي انقلاب در بهمن ماه 1357 ، هر گاه سخن از انتخابات به ميان مي آمد ، چه آن زمان كه آراي ساختگي از صندوق هاي راي بيرون كشيده مي شد ، و چه آن زمان كه انتخابات آزاد برگزار مي گرديد ، مردم اين كهنه ديار همواره از زمره مردمان شانه بالا اندازي بودند كه اعتقادي به انتخابات نداشتند و اين زمزمه را با خود سر ميدادند كه : " هر كه قرار بايد از صندوق بيرون آيد " ،اما پس از انقلاب اين نوع نگرش كه عموميت داشت ، جاي خود را به حضور فعال و مشاركت جويانه ي مردمي داد، چرا كه صحنه ي سياسي كشور به سرعتي باور نكردني شفاف شده بود چنانكه بي اغراق حتي در انتخابات مجلس اول دوران مشروطيت ، صحنه ي سياسي كشور به آن اندازه شفاف و زلال نبود طرفه آنكه ديگر راي دادن به مثابه ي راه رفتن در روشنايي بود و سپردن سرنوشت به دست تقدير و يا شانس و اقبال امري مذموم شناخته مي شد و اين باور ادامه داشت تا بدانجا كه اوج فوران آن باور دردوم خرداد1376زمان انتخابات رياست جمهوري بود و مورخان آن را به مثابه ي يك حماسه در تاريخ اين آب و خاك ثبت كردند كه چهار سال پس از آن هم با اندك افت حضور مردم ادامه داشت ، اماازآن پس اين فواره ي باور حضور در صحنه بودن مردم ، اندك اندك در دور دوم انتخابات شوراي شهر رنگ باخت والنهايه در انتخابات دور هفتم مجلس فرو نشست ، آنچنانكه امروز يكي از مهمترين دغدغه هاي زمامداران امروز اين آب و خاك ، دوباره به صحنه كشاندن مردم در انتخابات پيش رو است ، اگر چه تصميم گيران امروز اين گستره ي تاريخي هنوز به قبول اين باور تن ندادند كه ديگر راي گرفتن از چنين مردمي آسان نيست
چه شنيدني است حكايت آن صاحب قلمي كه به عبرت مي گفت در سالهاي اول نقلاب كه هنوز گرم انقلاب بوديم و جهانيان هم درناباوري از سقوط نظام به ظاهر پر دوام پهلوي بسر مي بردند و كتابهاي زيادي در باره ي اين واقعه به زبانهاي مختلف منتشر مي كردند ،روزي به يك كتابفروشي مقابل دانشگاه تهران رفته بودم كه زني وارد كتابفروشي شد و به لهجه ي شيرين شيرازي گفت : آغوي كتابفروش ، يك كتاب بده بخونوم ببينم چطو شد كه ايطو شد ؟ " ، و حال گويي امروز هم پس از 26 سال بايد در جستجوي پاسخ اين پرسش تاريخي بود ، براستي چرا چنين ملتي كه نه به عارضه فقر فرهنگي مبتلا بود و نه درد معاش داشت و يكباره به انقلاب برميخيزد ، امروز اين چنين سر خورده از تلاش هاي بيهوده ي خود از تحقق نيافتن آرمانهايش به انزوا مي نشيند تا بدانجا كه حتي در بزنگاه هاي سرنوشت سازي چون انتخابات رياست جمهوري همچون گذشته ديگر شوق حضور ندارد؟ تا زمامداران انقلابي امروز اين آب و خاك را دغدغه اي باشد ؟
امروز تند رويها به بن رسيده و محكوم به زوال است ، آنچنانكه تند روي در آزاديخواهي هم مرگ آزادي است ، اكنون كه حساسيت هاي افكار عموي بر انگيخته است ديگر حتي نام ها و چهره ها وحتا سمبول هاهم كار ساز اين دغدغه نيست ، چشم ها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد .

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Friday, May 06, 2005

انتقاد رئيس قوه قضائيه ، شقشقه * ي دير هنگام


صاحب قلمي مي گفت در جهاني که همه چيز درآن بر مدار تخصص و علم توجِبه ميگردد که حتي براي اداره ي يک قهوه خانه فرنگي ( کافي شاپ )آموزش بايد ديد والنهايه مدرک کارداني لازم است ، بايد درب دارالعلم و دانشگاه هاي جهان را گل گرفت اگر بتوان کشوري را توسط نابلدان اداره کرد. چه رسد به اداره ي يك واحد كوچك از يك سازمان را ، و اين نکته باريکتر ازمو، که به روشني آفتاب است به چشم صاحب منصبان امروز اين آب و خاك نيامد تا چنين گرفتار آيند كه هروز گناه نابلدي خود را به گردن زير مجموعه ي خود مي اندازند . كه انتقاد اخير رئيس قوه قضائيه از دستگاه تحت امر خود، از اين جمله است .به باور اين قلم آنچه رئيس قوه قضائيه ازعملكرد داد سرا ها و ضابطان آنها به ويژه نيروي انتظامي به اعتراض سخن گفت ، شقشقه اي بود دير هنگام كه حكم نوشداروي پس از مرگ سهراب را مي ماند اگر چه اين اعتراض خود باعث آمد تا فوبياي نوشتن در نزد اهل درد شكسته شود و بعد از اين انتقاد لب باز كنند وبي محابا از آنچه رئيس قوه قضائيه به انتقاد سخن به ميان آورد پرده دري نمايند كه ازنوشتن نامه ي يك قاضي به سايت بازتاب گرفته تا تحليل هاي ريز درشت در همين خصوص در رسانه هاي داخلي ، كه همچون سر باز كردن دمل چركين را مي ماند .اگر خوش باورانه نباشد ، به انصاف قبول داريم كه روحاني چون آ....شاهرودي كه مردي فاضل و صاحب كمالات است وايضا خدا ترس، از آغازبه قصد آباداني قوه ي قضائيه ، چنين مسئوليت خطيري را قبول كرده است ، اگر نه ، در همان آغاز راه جمله ي معروف "ويرانه ي قوه قضائيه " را در خاطر مردم خوش باور اين كهنه ديار حك نمي كرد تا با همه بي عدالتي هاي كه امروز خود بر آنها گواهي ميدهد، ملتي چشم به عدالتخواهي او داشته باشند تا بدانجا كه در مواردي چون احضار فعالان فرهنگي و اينترنتي دست به دامان او مي شوند ، (هر چند حاصل جز تكرار همان بي عدالتي ها نبود) . اما با اين همه امروز هرگز نمي توان قصور چنين عالمي را به هر دليل ، نا ديده گرفت چرا كه فرق است بين مردم امي و عالم .اين درست كه در تمام تاريخ اين كهنه ديار هموار كساني بودند كه قصدشان فلاح و صلاح و نجات ، و رستگاري اين ملت بود ، که بقول شيخ اجل سعدي عليه الرحمه از خانقاه به مدرسه آمدند تا غريق را برهانند اما در عمل قادر به تحقق اين آرزوي تاريخي نبوده اند، از مردان تاريخ سازي چون امير کبير خوش باور ، که وقتي شاهزاده مامور لرستان گزارش داد در آن خطه آن قدر امنيت و عدالت برقرار است که گرگ و بره با هم آب مي خورند ، بر آشفت و فرياد زد من مي خواهم ولايات ايران آنچنان امن باشد که هيچ گرگي نياشامد ،تا از خيال او بره اي نياسايد ، تاعصر حاضر که دولتمردي با پشتوانه 20 ميليون راي ، قادر به آنچه نويد ميداد نبود آنچنانكه عالم خدا جوي چون رئيس قوه قضائيه جز ويرانه تر ساختن قوه قضا كاري از پيش نبرد .اين شهادت تاريخ اين مرز و بوم است که گواهي به وجود مصلحاني ميدهد که وقتي امدند ، محبوب بودند و وقتي رفتند منفور، و اين واقعيتي است موجود در برگ برگ تاريخ اين کهنه ديار. اما با اين همه به چشم اين ملت ، قصور عالماني را كه با علم و آگاهي زمام امور مردمي بلا ديده را به دست ميگيرند ، هرگز بخشيدني نيست چرا كه همواره از ديگرعالمان ديني شنيده و خوانده ايم كه قصور وكوتاهي در امر ملت آنهم از جانب روحانيون وعالمان خداي جوي بخشيدني نيست و حكم نماز بي قضا را دارد و به ديگر سخن اگر چه انتقاد رئيس قوه قضائيه از عملكرد دستگاه تحت امر خود عمل شجاعانه و در خور تقدير است اما آنچه از اين شقشقه در اذهان عمومي متبادر است جز تداعي اين شعر نيست كه
دولب دارم يكي در مي پرستي
يكي در عذر خواهي هاي مستي
شقشقه نام يكي از خطبه هاي حضرت علي است در نهج البلاغه وبه معناي كفی است که از دهان شتر به هنگام هیجان و بانگ کردن خارج می شود

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Sunday, May 01, 2005

معلمی هنر است , عشقی است آسمانی


معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی , تا خدا بوده و هست , معلم بوده و هست و هر روز روز معلم است .
از میان روابط انسانی , آنچه والاترین است , رابطه بین معلم و شاگرد است , و بهترین نوع این رابطه را که سر شار از ادب و فروتنی است , در حکایت موسی و خضر می یابیم که در آن حکایت , موسی در مقام شاگرد و خضر در جایگاه رفیع معلم جای دارد و چه شیرین نقل میکند این حکایت را کتاب خدا , طرفه آنجا که موسی به خضر میگوید : از تو پیروی میکنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شد و مایه رشد انسان است به من بیاموزی. و خضر در جواب میگوید : تو هر گز هم پای من نمی توانی صبر کنی , چگونه شکیبایی خواهی کرد ؟ موسی بی درنگ میگوید اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری نافرمانی تو نمی کنم . و از این رو است که نقش معلم را در جامعه , همچون نقش انبیا میدانیم چرا که معلم ایمان را بر لوح جان و ضمیر های پاک حک میکند , و ندای فطرت را به گوش همگان می رساند , سیاهی جهل را از دلها می زداید , و زلال دانایی را در روان آدمی جاری می سازد , کیست که نداند دغدغه معلم , چرخش حیات بشر , بر مدار ارزش و کرامت انسانی است , آری معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی .
صفحات تقويم هاي چاپ شده در این آب خاک به لحاظ نامگذاری ایام به مناسبت های گوناگون , همواره يكي از شلوغ ترین تقويم هاي چاپ شده در دنياست. وبه دشواري مي توان صفحه اي را پيدا كرد كه به يك رويداد، واقعه، يادبود، يادگار و نظاير آن اختصاص داده نشده باشد. که از جمله ارج گذاری تقویمی ,که در12 اردیبهشت ثبت گردیده روز معلم است . اما آنچه در حقايق روزمره جامعه مي گذرد حكايت دیگریست که امروزه روز معلم به عنوان تربيت كننده ی نسل فردا، در حادترين شرايط اجتماعي به سر مي برد خاصه در دو دهه اخير نه تنها وضع عمومي، معيشتي، اجتماعي، رواني، علمي و نگرش هاي عمومي آنان به جامعه بهبود نيافته، بلكه اين فرآيند روندي نزولي را طي كرده است تا بدانجا که بار ها شاهد اعتراض این قشر از جامعه به صورت گرد همایی و تظاهرات خیابانی بوده ایم .
نسل امروز 12 اردیبهشت هر سال را که از قضای روز گار سالروز شهادت روحانی فرهیخته ای چون مرتضی مطهری است , روز معلم میداند اما شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلي دبیر دبیرستان جامی تهران در12 اردیبهشت سال 1340 است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟
مي توان در سايه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم
پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم
از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو
چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما
اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است
يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين
آنکه دين آموزد و علم يقين
روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد .

شعر از شهریار

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما