|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, October 27, 2005
می گویند روزی یکی از امرای دوره ناصرالدین شاه به نام سردار" سطوت" به کمال الملک نقاش مشهور گفت : " می خواهم تابلویی از واقعه کربلا را نقاشی کنی که در ان شمر ، امام حسین (ع) را می کشد و من دست او را گرفته ام و مانع شده ام " . کمال الملک به بهانه های مختلف از این کار سر باز می زد ، اما در مقابل اصرار زیاد "سطوت " ، به ناچار قبول کرد و تابلوئی کشید، ولی در این تابلو سردار سطوت مشغول بریدن سر امام حسین (ع) بود و شمر دست سردار " سطوت " را گرفته بود و مانع می شد . حال حکایت امروز مداحان و واعظان بی عمل است که آش را آنقدر شور کرده اند که از روحانی و مکلا ، مسلمان و سکولار ، پیر و جوان ، همگی از این همه ریا و تحجر و دورغ بستن به ائمه اطهار ، فریادشان بلند است آنچنانکه شیخی هم به صدا در آمده است که یک امام زمان داشتیم که اعتقاد به آن را هم با چنین کار هایی مخدوش کرد ه اند. ادامه را در اینجا بخوانید
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماSunday, October 02, 2005
![]() مي ايستم ، آسمان سبز است و انگار از جنس رستني هاست ، تكيه مي دهم به ديوار، نفس آب خنكم مي كند و غبار هزار ساله جانم را مي گيرد سيگاري روشن مي كنم ، حلقه هاي خاكستري دود را نظاره مي كردم كه يكي پس از ديگري در هواي پاك محو مي شدند ، اما ناگهان انگار روبرويم ايستاده اي باز هم طنين صدايت در خلوتم پيچيد : آئينه اي كه از كهكشان خود بمن دادي ، مرا در خويش تكرار نمي كند ، فصل خشكي را مي گذرانم ، از اضطراب . كدام نفرين در ارتفاع روز هاي من و تو ، آسمان ما شده است ؟ روبرويم ، يك دست ، مزرعه هاي گندم است ، زير پاي د ماوند ، و آن دورتر، در دامنه كوه ، آبادي خاموشي در حفاظ درخت هاي سرو خوابيده است ، و در سرازيري آسياب هاي متروكند و نهري پر آب و چشمه يي جوشان زير تخته سنگ ها، احساس سبكي مي كنم ، احساس قاصدك هاي شناور در هوا ، پاسخي را در ذهن برايت آماده مي كنم : گاهي سبزي اما نه دشت گاهي آبي اما نه آسمان رنج هايم را اگر شماره مي كردي ريگي به كف اقيانوسي نمي ماند فصلي براي حراج مهر نيست حتي اگر اين سال ها چهار صد فصل مي داشت با اين همه بگذار در كوير قلبت نگاه خيسم ببارد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|