:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Friday, January 06, 2006

سالمرگ آخرين عيار


هفده ديماه ١٣٤٦ بود كه ، آخرين عيار از سلسله‌ی عياران چشم از جهان فروبست ، آری در چنين روزی بود كه كبوتر دل پهلوان وطن ، سينه شكافت و به آسمانها پر كشيد اما با اين همه هنوز هم حكايت دلاوريهای آن تك پهلوان مام وطن شنيدنی است كه پهلوانی را نه از كسب مدال ، كه فراوان يلان و پهلوانانی بودند و هستند كه بيش از او بر گردنشان مدال آويخته اند، اما تنها اوبود كه از سرسپردگی به خالق و دفاع از حق و حقيقت ، جهان پهلوان شد كه تختی بخوبی دريافته بود ، تسليم در برابر زور ، تسليم آزادی است و عياران را اين خود فروشی هرگز نشايد. براستی او كه بود كه حكايت عمر كوتاهش اينچنين به افسانه‌ها و حماسه‌های تاريخ اين كهنه ديار پيوند خورده است؟ او چه كرده بود كه وقتی مرگ را در آغوش كشيد ، چشمان ملتی از خاك تا به افلاك گريسته است؟ چگونه زيستنی داشت مگر، كه تصويرش پهلو به پهلوی تمثال علی (ع) می‌نشيند؟ او به كدام آئين و مسلك دل سپرده بود كه ملتی پيروزيش را پيروزی ملی و شكستش را عزای ملی می‌خواندند ؟ ... و تا امروز كه به هر سالمرگش اين چنين به سوگ می‌نشينند؟
او خود در پاسخ به همه اين پرسش‌ها ميگويد:به نظر من تاريخ تولد و مرگ يك انسان ، همه‌ی زندگی او را تشكيل نمی‌دهند ، آنچه كه زندگی يك مرد را از لحظه‌ی آغاز ، از روز تولد تا لحظه‌ی مرگ می‌سازد ، شخصيت ، روحيه ، جوانمردی ، صفا ، انسانيت و اخلاقيات اوست ....و سپس خود را چنين فروتنانه معرفی ميكند:اسم من غلامرضا تختی است و در شهريور ١٣٠٩ در خانی آباد تهران متولد شدم ، خانواده‌ی ما از خانواده‌های متوسط خانی آباد بود ، پدرم غير از من ، دو پسر و دو دختر ديگر هم داشت كه همه‌ی آنها از من بزرگتر بودند ، پدر بزرگم "حاج قلی" ، نخود و لوبيا و بنشن می‌فروخت ، پدرم تعريف ميكرد كه حاج قلی توی دكانش روی تخت بلندی می‌نشست و به همين دليل مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند ، "حاج قلی تختی" و همين اسم به ما منتقل شد و نام خانوادگی من نيز همين است. و پدرم روی اعتقادات مذهبيش و ارادت خالصانه‌ای كه به امام هشتم داشت نام غلامرضا را بر من نهاد...او از تلخترين خاطره‌ی زندگيش چنين ميگويد:نخستين واقعه‌ای كه بياد دارم و ضربه‌ای بزرگ بر روح من زد ، حادثه‌ای بود كه در كودكی برای من پيش آمد ، پدرم برای تامين معاش خانواده‌ی پر اولادش ، مجبور شد كه خانه‌ی مسكونی خود را به گرو بگذارد ، يك روز طلبكاران به خانه‌ی ما آمدند و اثاثيه خانه و ساكنينش را به كوچه ريختند ، و ما مجبور شديم كه دوشب را توی كوچه بخوابيم.... و تنها خاطره‌ای كه از دوران تحصيل به ياد دارم اين است كه هيچ وقت شاگرد اول نشدم ، اما زندگی در ميان مردم و برای مردم ، درسهايی بمن آموخت كه فكر می‌كنم هرگز نمی‌توانستم در معتبرترين دانشگاه‌ها كسب كنم....
و اين چنين است كه اين بر خاسته از مردم و قلب محروميت ، به گاهی كه خشم طبيعت ، جان و سرپناه محرومان بوئين زهرا را به زمين لرزه‌ای نابود و يران می‌سازد ، به ياری هم وطنان زلزله زده‌ی خود می‌شتابد كه ماجرای آن به نقل از يكی از يارانش چنين است كه:در جريان كمك به زلزله زدگان بوئين زهرا حركت تختی برای جمع آوری كمك حماسه آفريد ، پس از حادثه زلزله‌ی بوئين زهرا ، تختی در قالب و كسوت ورزشكاربه همراه دوستان ورزشگارش شروع به فعاليت كردند ، كه البته بحث بود كه از كجا شروع كنند ، مرحوم شمشيری اعتقاد داشت از سبره ميدان تهران ، حاج اسماعيل رضايی مايل بود از خيابان مولوی و ميدان بار فروشها ، و عده‌ای ديگر جاهای ديگر را پيشنهاد كردند ، اما تختی خودش معتقد بود كه مردم جنوب شهر خود به خود به كمك می‌آيند ، اين مردم شمال شهر هستند كه بايد حركتشان داد و لذا از چهار راه پهلوی (ولی عصر فعلی) شروع كرد و آن كاروان عظيم را براه انداخت ، بعد از جمع آوری اعانه نيز شير و خورشيد خيلی پافشاری كرد كه اعانات به موسسه تحويل داده شود و از آن طريق توزيع گردد ولی تختی قبول نكرد و با كمك و راهنمايی حاج سيد جوادی و ورزشكاران قزوين ، خودش به منطقه رفت و اعانات را به دست مردم رساند...و سرانجام در هفدهم ديماه يكهزارو سيصدو چهل وشش بود كه پهلوان خود به آعوش مرگ رفت ولی‌ای كاش در همان زمان كه كانون مهر و محبت پهلوان وطن از طپش باز ايستاد ، شكافته می‌شد تا رمز و راز اتصال آن را با قلب ميليونها مردمی كه حتی از او فقط نام و نشانی می‌شناختند و می‌شناسند ولی به او و راه و رسم جوانمرديش عشق می‌ورزند بر ملا می‌شد كه اگر چنين می‌شد شايد امروز مردم بی پناه و دردمند اين كهنه ديار هزاران تختی داشتند.
ای به سوگت ،
هر چه چشم پاک ،
اشک افشان! ...
من اينک ،
- در تمام چشم های پاک
- می گريم! ...
من اينک ،-
در تمام آه های سرد -
می نالم! ...
لب و دندان گزان
با خاطر اندوهبار خويش می گويم :
تو بودی رستم دستان ،
نه با کاووس ،بر کاووس ، چرا اينسان؟! ...
چرا؟! ...اين رستم دوران چرا؟! ...
افسوس! ...

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما