|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Wednesday, January 18, 2006
بلاخره فرصتي پيش آمد كه بعد از مدتها در وبلاكستان گشت و گذاري داشته باشم ، اما وبلاك شهر را هم خموش و بي تحرك ديدم ، حالا دليلش چيست نميدانم اما
در مورد اهالي وبلاگستان اين سامان ميدانم كه بي دل و دماغ بودنشان بي ربط به بيماري افسردگي كه در كل جامعه اپيدمي شده است ، نيست از همين رو اهالي وبلاكستان داخل كشور هم از اين بلا مستثني نيستند . و بالطبع دل و دماغي براي وقت گذاشتن در وبلاگستان ندارند البته هستند كساني كه براي فرار از افسردگي ، خود را با كار زياد سرگرم مي كنند و كمان دارند با كار تراكتوري الزاما درآمد بيشتري خواهند داشت و در نتيجه با خرج كردن بيشتر مي توانند خود را خوشحال كنند تا افسردگي نگيرند غافل كه خود بيش از همه دچار اين بلا هستند خاصه وقتي حاصل آن همه كار تراكتوري را باز هم جوابگوي هزينه ها ي زندگي در اين ديار مهروزي نمي بيند . تا نگوئيد كه اي بابا تو هم مدام در حال نق زدن و آيه ياس خواندن هستي ، از شادي هاي اين مردم افسرده هم حكايتي دارم شنيدني اين خبر را بخوانيد: " در تالار(شب طلايي) شهر قدس شهريار، در حضور 600ميهمان اميرحسين 6 ساله و هانيه 4 ساله با همنامزد شدند. اين دو كودك عروس و داماد با تصميمخانوادههاي خود، با هم نامزد شدند;... روز جشن تمامي ميهمانها،خبر نداشتند كه به چه دليل كارت دعوت به دستشان رسيده است و همه از يكديگر ميپرسيدندكه چه خبر است؟ اما با ديدن عروس و دامادكوچولو از تعجب بر صندليهايشان ميخكوبشدند عروس و داماد در حالي كه در كنار يكديگر راهميرفتند، وارد سالن جشن شدند و هر يك بررويجايگاه مخصوص خود نشستند و با لبخند بهميهمانهايي كه از تعجب دهانشان باز مانده بود نگاه مي كردند به باور نگارنده اين سطور ، اين هم يكي از شادي هاي مردم افسرده اي است كه پاسخي براي چرايي بي انگيزه بودنشان در زندگي نمي يابند و از افسردگي خود غافلند ، و از همين رو با چنين اقدامات عصر حجري دو كودك معصوم را كه معلوم نيست در آينده وقتي بزرگتر مي شوند آيا رغبتي به زندگي با هم داشته باشند يا نه ، با هزينه هنگفت (پذيرايي از 600 ميهمان ) نه تنها براي خودشان شادي كاذب فراهم مي كنند كه ششصد نفر را هم به اصطلاح فرنگ رفته ها سورپرايز كردند . اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|