|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, April 06, 2006
![]() در پاسخ به ياراني كه همواره به اين خانه سر مي زنند و چراغ آن را خاموش نمي خواهند و به محبت پرسيده اند كه چرا ديگر در اين دفتر نمي نويسم و يا كم مي نويسم ، به حقيقت مي گويم ديگر رغبتي به نوشتنم نيست اما نه اينكه حرفي به گفتن نباشد ، هست ، بسيار هم هست اما هيچ نگفتن هم ، خود همه چيز گفتن است كه امروز روز مردمان اين كهنه ديار نيز به همين عادت گرفتارند و خاموشي ولب فروبستن را پسنديده اند ، پس گفتن براي مردم لب دوخته و چشم بسته چه سود ؟ كه گفتني ها شنيدند و ديدني ها به چشم ديدند ، اما همچنان كه مي بيني تنگ در آغوش گرفته اند عجوزه خاموشي را . براي كه بايد نوشت ؟ آنانيكه سر به خواب زمين دارند وبا نقش خورشيدمي سوزند ؟ براستي چه دست و پا گيرند خرده ريز هاي زندگي ، آ ي آرزو هاي خوش ، كجائيد كه صدا زدنتان را هم بايد تاوان داد كه گزمه ها ي ز بان بر ، بيدارند و به گوش ايستاده اند اما ما با پاي برهنه هم دويده ايم هرچند انتر اين روزگار شده ايم كه با مظلوميت به جنگ چماق ظلم مي رويم ... وه كه چه تماشايي است اگر چماق بشكند.
و اما بعد اين درست كه خانه به صاحب خانه بند است و بايد صفاي خانه را در اهل خانه جستجو كرد ؟ اما ما را در تنهايي خود جستجو كنيد كه من هم روزي وقتي تنهايي در درگاه خانه ام به انتظارايستاده بود تا او را از بين صد ها نارفيق به خانه بخوانمش ، اورا پسنديدم و دل به رهن خلوتش دادم و حال تنها مالك تنهائي خويشم و فروتنانه غياب حضورم را اعلام مي كنم كه سال ، سال تنهايي است . مگر نه اين است كه تنهايي ، تجربه باز شدن چشم باطن انسان ها ست ؟ تنهايي جدايي از باران است كه پرواز را نمي شناسد ، اما راز تنهايي را مبادا برملا كنيد كه به عقوبت انكار عشق گرفتار خواهيد شد .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 3 نظر شما
|