|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Friday, June 16, 2006
![]() جمعه روز دلتنگي است نمي دانم كي و ازكجا شنيده و يا خوانده بودم كه وقتي آدمي دل تنگ است ، به گورستان برود ، تا از هرچه غم روزگار است فارغ شود ، چرا كه به پوچي دنياي فاني پي برد ه وآرام مي گيرد وازاين همه مصائب روزگاري كه ماندني نيست وبايد روزي آن را با همه ثروت و شهرت ، ترك كند و بار سفر به دنياي باقي ببندد ، ديگر دل به غم آن سنگين نمي كند بلكه به صرافت لذت بردن از عمرناپايدار خواهد افتاد و ايضا درستكاري را هم پيشه خواهد ساخت تا توشه اي باشد براي سفر آخرت و كذا و كذا الا آخر الغرض با ا ين تصور همچون ساده لوحاني كه بر روي سراب سد مي سازند به گورستان بزرگ شهر رفتم ، همان پارك دلگشايي كه به نام بانوي اسلام مزين است ، حكما به اين دليل كه اگر نقد بهشت آروزست ، لااقل از ديدن ماكت آن در اين دنيا كه به بهشت زهرا معروف است ، بي نصيب نمانده باشيم از دروازه بزرگ ضلع جنوبي بهشت زهرا وارد گورستان شدم ، اول سري به آشنا يان خفته در خاك زدم ساعتي را با آنها سر كردم اما از سنگيني بار غمي كه در دل داشتم كم نشد بلكه با ديدن قبور عزيزان از دست رفته ام ، بر سنگيني بار غمم افزوده شد و احساس غربتي بر دلم چنك زد و بياد اين شعر از وصال شيرازي افتاد م و بي اختيار زير لب مي خواندم تو در سفر غريب و من در وطن غريب ما هردو آشنا و تو غريبي و من غريب غربت شود وطن ، چو عزيزان سفر كنند يارب چو من مباد كسي در وطن غريب بعد از رفتن بر سر مزار سفر رفتگان آشنا ، هواي گشتن در گورستان به سرم زد به اميد سبك شدن طرفه آنكه ديدن از جايي كه مرگ بعد از عمري سر در پي زندگي آدمي گذاشتن او را در آنجا وا مي نهد آسوده مي گذارد، خالي از لطف نيست ، بر سر راهم ، وارد قطعه شهدا شدم بر خلاف تصورم كه گمان داشتم ملت شهيد پرور لااقل روز جمعه يادي از شهداي خود خواهند كرد ، جز تعدادي ا ندك از پير زنان داغ ديده و پير مردان خميده قامت زائر اهل قبوري را نديدم اما تا دلتان بخواهد سايه بود و بوي گلاب . پير زني كنار قبري كه بالاي آن قاب عكسي از جواني در لباس بسيجي را نشان ميداد ، زير اندازي انداخته بود و مات و مبهوت خيره به عكس اشك مي ريخت به بهانه برداشتن خرمايي كه در كنارش براي خيرات گذاشته بود ، جلو رفتم و خرما يي برداشتم زير لب فاتحه اي خواندم و آهسته گفتم :قبول باشه مادر پيرزن سرش را آرام به طرفم برگرداند و با كنجكاوي عينك ته استكاني اش را روي صورتش جابجا كرد تا بلكه مرا بشناسد ، در همانحال گفت : قبول حق باشد پسرتان هست ؟ به علامت تائيد ، سرش را تكان داد كي شهيد شد؟- سنگ قبر را نشانم داد روي سنك قبر تاريخ و محل شهادت نوشته بود ، از سوالي كه پرسيده بودم خجالت كشيدم همين يك پسر را داشتي؟ باز هم نگاهم كرد وآهسته گفت : همين يكي بود دختر چي ؟ دختر نداري؟- نه دلم مي خواست بدانم پيرزني كه تنها فرزندش را براي وطن از دست داده است ، امروز چه كسي ياري رسان اوست ، كدام يك از ارگان هاي دولتي به او كمك مي كنند ، آيا از بنياد شهيد مستمري مي گيرد ، همه اين پرسش ها را در ذهنم مرور مي كردم تا بر زبان بياورم كه ناگهان پيرزن گويي با خودش حرف ميزد از زير چادر رنگ رو رفته اش شنيدم كه با گريه مي گفت يكي بود .....كه داغش به دلم مانده ، ده تا كه نداشتم ، يكي بود ....يكي بود خدا صبر بده مادر پيرزن در همانحالي كه سرش را زير چادر پنهان كرده بود و گريه مي گرد گفت : مي خوام صبرم نده ......منو پيش بچم ببره ، ....صبر مي خوام چكار دل به دريا زدم پرسيدم : بنياد شهيد كمك مي كند ؟ چند لحظه اي جزسكوت پاسخي نبود ، اما به آرامي سرش را از چادر بيرون آورد گفت : بله خيالم راحت شد ، پرسيدم : چرخ زندگيت مي گذرد؟ سر را چند بار تكان داد وگفت : با گدايي ، بله ، مي چرخه با تعجب پرسيدم : گدايي ؟ پيرزن جعبه خرما را برداشت بطرف مردرهگذري كه از كنارما مي گذشت گرفت ، مرد بي آنكه خرمايي بردارد از كنارمان گدشت اما شنيدم كه گفت قبول باشه ، پيرزن جعبه را بر زمين گذاشت وروبه من گفت : قوت كار كردن كه ندارم مستمري بنياد كمه؟ - اگر كم نبود كه گدايي نمي كردم - كجا گدايي مي كني؟ -قلعه حسن خان - شوهرت كجاست ؟ - زير خاك ، كجا بايد باشه ، مرده -چند ساله - ده سالي ميشه -كار شوهرت چي بود حلاج (پنبه زن) بلافاصله انگار حوصله حرف زدن نداشته باشد پرسيد اذان گفتند؟ گفتم : هنوز نه پيرزن انگار با خودش حرف ميزد گفت : پاشم برم وضو بگيرم ، جعبه خرما را از زير انداز بيرون گذاشت و به سختي از زمين بلند شد ، در حاليكه دستي بر كمر داشت ، با دست ديگرش گوشه زيرانداز را از زمين بلند كرد و تكان داد ، غباري در هوا پخش شد من به كناري ايستادم تا از غبار در امان بمانم اما خرما ها غبار اندود شدند ، خم شدم جعبه خرما را از زمين برداشتم وقتي جعبه خرما را به همراه اسكناسي به دستش مي دادم گفتم : التماس دعا مادر پيرزن جعبه خرما را با اسكناس از من گرفت و سري تكان داد و گفت : محتاج دعا پيرزن بدون خداحافظي از من دور شد . نگاهم را از بدرقه پيرزن برداشتم و به سنگ قبر جوان شهيد دوختم . وقتي از دروازه ديگر گورستان مصفاي شهر بيرون ميامدم با خودم عهد كردم ، ديگر هرگز به وقت دلتنگي به گورستان نروم.
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|