:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Sunday, August 20, 2006

شعبون بی‌مخ در سالروز 28 مرداد مُرد

سال ها قبل از انقلاب وقتی جوان 16-15ساله ای بودم خانه ما در محله سرسبیل تهران در کوچه بسطامی بود ، این کوچه میانبری داشت به کوچه حمام خورشید که در انتهای آن زور خانه ای بود بنام " پوریای ولی" که هر شب جمعه مراسم ورزش باستانی در آن برگزار می شد و بالطبع همه بچه های محل هم برای دیدن این ورزش سر و دست می شکستند چرا که می توانستند از نزدیک ضمن تماشای ورزشکارانی که با بازوان ستبر و شکم های برآمده میل و کباده و ایضا چرخ می زدند را ببینند ، صدای خوش نوای مرشد غزل خوان زرو خانه ، آقا مهدی را هم بشنوند، یادم هست یک روز که با پدرم از کوجه حمام خورشید رد می شدیم آقا جواد صاحب زورخانه پوریای ولی جلو راهمان سبز شد و ضمن سلام و احوال پرسی از پدرم خواست که شب جمعه به زورخانه برود و در گلریزانی که برای یکی از اهالی محل که در اثر بیماری خانه نشین شده بود و با چند سر عائله دیگر قادر به کارکردن نبود ، شرکت کند ، و اضافه کرد که برای جلب آدم های خیر محل از شعبان جعفری هم خواسته است تا به همراه ورزشکاران باشگاهش به این گلریزان بیایند .پدرم در ابتدا از دعو ت آقا جواد که برای امر خیرقصد گلریزان داشت استقبال کرد اما همین که شنید شعبان جعفری هم در این گلریزان حضور دارد اخم هایش را در هم کرد و گفت آقا جواد شما که خودت هم از پیش کسوتان ورزش باستانی هستی و هم صاحب باشگاه ، از آن گذشته این امر خیری را هم که قصد انجامش را داری مربوط به یکی از اهالی همین محل است که هزار ماشا الله ورزشکار باستانی کار هم کم ندارد چرا دیگر از این مرتیکه شعبون بی مخ و دارو دسته اش دعوت کردی بیاید ؟من که کمان نکنم بتوانم بیایم اما سهم گل و گلابم را تقدیم می کنم
آن روز برای اولین بار اسم شعبون بی مخ را می شنیدم و دلم می خواست او را از نزدیک ببینم به همین دلیل پاپیچ پدرم شدم که حتما در آن گلریزان شرکت کند تا من هم بتوانم از نزدیک شعبون بی مخ را ببینم اما پدرم از رفتن به آن مراسم طفره می رفت تا اینکه بلاخره مجبور شد برای رهایی از سوال های ریز و درشت من بطور سربسته چیز هایی به فرا خور سن و سالم در مورد وقایع 28 مرداد و نقشی که شعبان جعفری در آن ماجرا داشت برایم تعریف کند که در واقع دلیل اصلی شرکت نکردن پدرم در آن گلریزان بود خاصه که در آن ایام هم مثل امروزبه زبان آوردن نام مصدق بی اشکال نبود چه رسد به طرفداری از آن .
در خبر های مربوط به تبعیدیان آنسوی آبها خوانده ام که شعبان جعفری ملقب به بی مخ از باستانی کاران مشهور ایران و از بازیگران وقایعی که به سرنگونی حکومت دکتر محمد مصدق در 28 مرداد 1332 انجامید، صبح روز شنبه 28 مرداد 1385 در سن 85 سالگی در بیمارستانی در شهر تارزانای کالیفرنیا در حال خواب درگذشت.

دروصیت شعبان جعفری آمده است جنازه اش را در باغ طوطی در تهران که قبر خواهر و مادرش در آن حا است ، او را دفن کنند از همین رو دوستان وی به سفارت ایران می روند و تقاضای حمل جسد را به ایران می کنند اما گویا سفارت ایران مخالفت کرده و نهایتا جسد را درهمان لوس آنجلس در یک پارک دفن می کنند . بد و خوب ، هر چه بود خدایش بیامرزد .


شعبان جعفری در یک نگاه
شعبان جعفری که خود را از "مریدان آیت الله کاشانی" و "دوستداران محمد رضا شاه پهلوی" میدانست، در درگیریهای قدرت در آنزمان طرف شاه و آیت الله کاشانی را در مقابل دکتر مصدق و حزب توده که از <دکتر مصدق حمایت میکرد را گرفت. در پی کودتای ۲۸ مرداد،وی به همراه دوستانش نقشی بزرگ در پیروزی خیابانی طرفداران شاه و ارتش در مقابل کمونیستها و طرفداران دکتر مصدق بازی کرد.اما در این میان برخی وی را متهم میکنند که در کودتای ۲۸ مرداد از دولتهای انگلیس و آمریکا برای سرنگونی دولت محمد مصدق پول گرفته است. برخی نیز وی را از مریدان آیت الله کاشانی و از حامیان گروه فدائیان اسلام می دانند که البته پیرامون هر دو ادعای بالا، بحث و جدلهای تاریخی فراوان است. [خود شعبان جعفری مدعی بود که در روز ۲۸ مرداد وی در زندان قصر تهران زندانی بود و طبئا نمی توانست نقشی اساسی در به ثمر رسیدن کودتای ۲۸ مرداد بازی کرده باشد. در این هم زمینه بحث و جدلهای تاریخی فراوان است.
باشگاه جعفری
باشگاه جعفری را شاید بتوان معروف ترین باشگاه ورزشی ایران در پیش از انقلاب اسلامی نامید.در زمان سلطنت محمد رضا شاه پهلوی، باشگاه جعفری یکی از جنبه های توریستی شهر تهران بود و بسیاری از مهمانان دولت و توریستهای خارجی برای تماشای ورزش های زورخانه ای به تماشای باشگاه جعفری می آمدند.
انقلاب و تبعید
وی که علاقه اش به محمدرضا پهلوی و "شاه دوستی" اش بر کسی پوشیده نیست، بعد از انقلاب ایران، نامش در لیست افرادی بود که تحت تعقیب کمیته ضربت انقلاب اسلامی قرار داشتنددر نتیجه وی نیز ایران را همانند بسیاری از حامیان محمدرضا پهلوی ترک گفت و زندگی در تبعید را در شهر لوس آنجلس در ایالت کالیفرنیای آمریکا آغاز کرد.گفتنی است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بارها دولتمردان وقت، وی را به دست داشتن در ناآرامیهای شهرهای مختلف ایران متهم میکردند
وفات
شعبان جعفری در ۲۸ مرداد، ۱۳۸۵ در شهر لوس آنجلس در گذشت
کتاب خاطرات
کتاب خاطرات شعبان جعفری که منبع دست اولی برای شناخت وی است، چندین سال پیش به کوشش خانم هما سرشار ابتدا در خارج از ایران و بعد با سانسور در ایران انتشار یافت که تا مدتها از پرفروشترین آثار منتشره در ایران بوده و هست

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما