|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Saturday, August 19, 2006
امشب بعد ازمدتها کمی وب گردی کردم و سری به وبلاک های دوستان دیده و نادیده ، اما اشنا ، زدم ، راستش خیلی وقت است که دیگر آن حال و هوای گذشته را نه برای وب گردی ونه برای نوشتن در وبلاگم دارم ، شاید من هم دچار عارضه ی سر خوردگی از فریاد بی فریاد رس شده ام . اما با این همه هر روز سوژه هایی برای نوشتن دارم که ذهنم را بخود مشغول می کند ولی نای نوشتنم نیست ، مثلا همین چند روزپیش ، بعد از آتش بس جنگ بین لبنان ( حزب الله ) بااسرائیل که از در و دیوار شهر ، مارش پیروزی همراه با سخنرانی سید نصرالله به زبان عربی از بلند گو ها پخش می شد ، به ذهنم رسید که باید مطلبی در این باره نوشت
برای همین منظور آن روز وقتی از کنار برادران بسیجی مستقر در مسجد محله مان می گذشتم ، ایستادم و از یکی از آن ها پرسیدم " این خطیبی که صدایش از بلند گوی مسجد پخش می شود ، کیست؟ " برادر بسیجی انکار با آدم کودنی روبرو شده باشد با افتخار گفت ، سید نصرالله است ، گفتم ، عجب ، این بزرگوار کی باشند؟ گفت ، رهبر حزب الله لبنان ، پرسیدم حالا ایشان چه می گویند؟ من زبان عربی نمی دانم ، شما که حتما زبان عربی میدانید ؟ جوان بسیجی یکه ای خورد اما فی الفور در جوابم گفت ، یکی از سخنرانی های ایشان برای رزمندگان حزب الله لبنان است ، با لحن شوخی گفتم ، خب به ما چه؟ ما که لبنانی نیستیم اخوی، بسیجی هم محلمان که انگار بدنبال راه چاره ایی برای فرار از این دیالوگ ارشادی می گشت ، او هم به شوخی متوسل شد و با خنده گفت ، بلاخره رزمنده که هستیم ، حالا لبنانی نه ولی از نوع ایرانی اش که هستیم . بعد ازدور شدن از بچه محل بسیجی در راه قصد کردم به محض رسیدن به خانه آن دیالوگ رد وبدل شده بین من و آن بسیجی را در سپیدی ورد جعبه جادویی ثبت کنم اما این سوژه هم مثل همه آن سوژه هایی که در طول چند هفته گذشته در ذهنم برای نوشتن جرقه زده بودند ، اما به عمد از یاد می بردم ، به بایگانی ذهنم سپردم ، چرا که دانه در این خاک بی نم و شور روئیدن ندارد اما امشب میل نوشتن دارم ، سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما ، کو رستمی؟ سپیدی صفحه "ورد" مفصل هایم را تحریک می کند نمی دانم چرا به گمانم تاب این همه سفیدی و پاکی را ندارم ، به قول سهراب سپهری خیلی از نقاش ها از سپیدی بوم ترسیده اند ، ا ما من از سپیدی کاغذ می ترسم می گویند سپیدی کاغذ یعنی نگفتن ، یعنی سکوت ....ولی در این ایام که همه چیز در بی تکلمی من و ما صورت می گیرد و هر آنچه نباید را بر مردم این کهنه دیار روا می دارند ، آیا می توان همچنان سکوت کرد؟ در خبر ها آمده است مردم لبنان دراثر جنگی نا خواسته که تا هفته پیش دامنگیرشان بود ، آواره و بی خانمان شده اند ، و جهان در پی سر و سامان دهی به مردم کشورلبنان زیبای دیروز اما با خاک یکسان شده ی امروز شتافته است ، از جمله دولت مهر ورز این آب و خاک بیش از همه در این امرخیر پیش قدم شده تا بدانجا که فراموش کرده است در گوشه ای از قلمرو خود هزاران آواره و بی خانمان به انتظار گوشه چشمی سال ها به انتظار نشسته اندو... براستی چگونه است که در فاصله ای کمتر از آوارگان لبنانی و فلسطینی ، درگوشه ای از همین گستره تاریخی ، مردمی که هم وطن می خوانیمش ، ازپس فرو ریختن آوار ها ، باید بعد از چند سال هنوز درآوارگی و بی خانمانی بسر برند و یاری رسانی نیابند اما مردم سرزمینی دورتر از مردم بم از سخاوت دولت مهرورزی منتفع می گردند تا بدانجا که حتی مراجع دینی این بلاد اسلام خیزهم فتوا به کمک از سهم خمس و ذکات می دهند؟
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 4 نظر شما
|