|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, October 05, 2006
![]() امروز عمران صلاحی با مشایعت جمعی از هنرمندان و دوستانش به خانه ابدی نقل مکان کرد ، بقول سید علی صالحی اگر همه همدیگر را دوست می داشتیم عمران نمی مرد . در سحرگاه چهارشنبه (12 مهر 85) بود که قلب عمران ، این شاعر و طنز پرداز معاصر ، از طپیدن ایستاد تا فقدان هنرمند ی دیگر بر مردم هنر دوست این کهنه دیار تحمیل شود .عمران را از شعر ها و طنز هایش می شناختم ، اما درسال 79 که نوشته های طنزم با نام های مستعار در بعضی از روز نامه های آن سال ها منتشر می شد ، روزی از سر اتفاق برای اولین بار او را از نزدیک در تحریریه یکی از روز نامه ها دیدم ، آنچنان بر خورد گرم و مهربانی داشت که آن دیدار به دوستی مبدل شد ، هر از گاهی زنگ میزد و اگر اشعار طنزی سروده بود برایم می خواند و وقتی از او می خواستم که دوباره برایم بخواند تا بنویسم با همان لحن طنز آلودش می گفت ، چیه می خوای تو روزنامه ات منتشر کنی و کار دستم بدی؟ هنوز طنین کلام طنز آلودش در گوشم زنگ می زند ، و جور غریبی دلم برا یش تنگ است شاید به همین دلیل بود که وقتی امروز در خانه هنرمندان صدایش را که به مناسبت بزرگداشت کامبیز درمبخش در بخارا سخنرانی کرده بود ، پخش کردند، بغضم بی صدا ترکید ، خواستم اشک هایم را پنهان کنم ، اما به هر طرف که چرخیدم چشمان اشک بار مردمی را دیدم که برای مشایعت او به خانه ابدیش در حیاط خانه هنرمندان جمع شده بودند و اشک ریزان صدایش را می بلعیدند . یادم هست وقتی روزنامه " آزاد " را منتشر می کردم و هنوز به محاق توقیف گرفتار نشده بود ، یک روز برای دیدن فرزانه محترم آقای فیروزان ، رئیس مرکز ویراستاری صدا و سیما به دفترش رفته بودم ، آن روز فیروزان با خوشحالی گفت ، میدانی چه کسی به جمع همکاران من در این مرکز پیوسته؟ ، گفتم ، نه ، چه کسی ؟ فیروزان گفت صبر کن الان می فهمی ، چند لحظه بعد " عمران " با همان قامت کشیده و لبخند همیشکی اش در مقابلم نشسته بود ، آن روز هم دریک فرصت مناسبی که پیش آمد، به دور از چشم ها و گوش های نامحرم ، شعر طنزی را که تازه سروده بود برایم خواند ، من هم طبق معمول از او خواستم که دوباره بخواند تا بنویسم ، اما این بار نه تنها مخالفتی نکرد بلکه با دست خط خودش آن شعر را که اسمش را " رندی " گذاشته بود ، برایم نوشت و گفت ، بیا اینم یادگاری من به تو، اما قول بده که جایی منتشر نکنی و کار دست ما ندی . یادش بخیر رندی به همه درس شجاعت میده و اهل فراره ، اینو باش عاشق موسیقیه ، دشمن تاره اینوباش میگه عاشقی چیه ، غیر خریت چیزی نیست با یه عشوه تا قیومت بیقراره ، اینو باش میگه هر کس خر دید ، سوار نشد ، خیلی خره با نفوذ سخنش رو ما سواره ، اینو باش هر کسی دم به خمره زد جهنمی است شبا مزه ی غذاش ، ماست و خیاره ، اینو باش دشمن خونی مطرباست ، تو سخنرانی دائما تو واکمنش رنک و نواره اینو باش چه تلاشی می کنه که با ادیبون بشینه در آوردن که آقا سابقه داره اینو باش زبان و قلم این حقیر در توصیف این شاعر و طنز پرداز معاصر عاجز است و الکن اما بخوانید آنچه دوستان و نزدیکانش درباره اوگفته اند یاد ش گرامی باد ديدگاههاي مفتون اميني، عليرضا طبايي، شمس لنگرودي، منوچهر احترامي، جواد مجابي و سيدحسن حسيني دربارهي شاعر محبوب! ![]() ![]()
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|