:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Tuesday, October 31, 2006

برای همتی که تجلی عشق است

بعد از آزاد شدنم از زندان در سال 82 خانه نشینی تنها ثمره سال ها فعالیت مطبوعاتیم شد, خاصه وقتی روزنامه اینترنتی " ایران ما" را هم به دلایلی تن به تعطیل شدنش دادم , این توفیق اجباری که با اهل خانه بیشتر دمساز شوم بیشتر شد , از همین رو دیگر کمتر از حال و روز همکاران سابق با خبر هستم مگر از طریق اینترنت و یا تلفن ؛ اما چند روز قبل که با دوستی از اهالی قلم تلفنی یادی از گذشته ها می کردیم و از حال و روز هم قبیله گان امروز مطبوعات حرف می زدیم با خبر شدم که در گوشه ای از شهر به همت زوجی جوان مطبوعاتی , پاتوقی بنام " کافه تیتر" برای دور هم جمع شدن وایضا گپ زدن همکاران قدیم و جدید مهیا گردیده که رفتن و دیدن آن اگر از واجبات نباشد از مستحبات هم قبیله بودن با روزنامه نگاران است .
دوستی که خبر راه اندازی " کافه تیتر " را فقط با کمی تاخیر(یکسال پس از راه اندازی کافه تیتر ) از او شنیده بودم , از سر دلسوزی تنهایی ام ( و شایدم برای علاج عارضه خانه نشینیم ) پیشنهاد کرد که هراز گاهی سری به " کافه تیتر" بزنم تا بلکه از لاک تنهایی بیرون آیم ، از همین رو برای به ذوق آوردنم آدرس وبلاگ کافه تیتر را هم چاشنی کرد تا از چگونگی راه اندازی "کافه تیتر" وبرنامه های متنوعی که در آن برگزار می شود با خبر شوم .

بعد از دیدن وبلاک " کافه تیتر " و خواندن شرح انگیزه ی راه اندازی آن توسط بهنام و بی تا , این زوج جوان مطبوعاتی ، ذهنم باز اسیر همان هیولای پرسش تاریخی شد که تا کنون جزعشق ، هیچ پاسخی برای آن نیافتم .

بهنام و بی تا اگر چه امروز در هیچ یک از روزنامه ها ویا نشریاتی که در دکه های مطبوعات در حسرت مخاطب بسر می برند ، کار نمی کنند و جایی ندارند و نا خواسته از حرفه خود به دور افتادند اما از سر عشقی که به حرفه ی بی پیر خود دارند و از سر مهر به اهالی بی یاورهنر و قلم ، به دور ازهر جارو جنجال متداول زمانه که با سیاست و سیاست بازی ها اجین است ، با بضاعتی کم اما صمیمانه ، فضایی برای گرد هم آمدن و تبادل افکار هم قبیلگان خود فراهم آوردند اگر چه در این ایثار به اقتضای جبرزندگی تازه بنا نهاده شده خود ، امید به تامین معا ش نه حتا درحد لقمه نان روز نامه نگاری ( که فقیر ترین اقشار جامعه محسوب می شوند ) که به کمتر از آن هم قانع اند .

فرزانه ای می گفت حکایت بهنام و بی تا ها ما را به دردی می رساند که از قضا همه درمان آن را می دانیم اما گرفتار آن مانده ایم و آن حضور عده ای قدرت طلب که پله های صعود به قدرت را در مطبوعات دیده اند
و عاقبت هم اهل قبیله ای را چنین منزوی و خانه نشین کرده اند که بهنام ها و بیتا های این قبیله برای عشق به رسالت حرفه اطلاع رسانی و بودن با هم قییلگان خود ، همه اندوخته ی خود را تا بدانجا به رهن شغلی جدید می گذارند که بیم مغموم شدنشان از بی حمایتی از سوی خودی ها یی می رود که حتی به به و چه چه گوی همتی از سر تجلی عشق بود ند و این درد بی حمایتی تنها از آن قبیله قلم بدست این کهنه دیار است و بس ، آیا براستی همت بانیان " کافه تیتر " را نه به زبان ، ارج گذاری هست تا مبادا درب این خانه هم روزی بسته شود که تا امید به باز شدن صد ها خانه دیگردر فراموشی بماند.


تا بیش از این پر نگفته باشم و از سوی خرده گیران به انگ تملق گویی و هزار گناه ناکرده ازسر ارج نهادن به همت دو هم قبیله که " کافه تیتر " را بنا نهادند ، گرفتار نگردم و ایضا تا نفسی از پر گوئیم کشیده باشید این حکایت را با شعری وصف الحا ل پایان می دهم

کوه ها با همند و تنهایند
همچو ما با همان تنهایان

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما