|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, October 12, 2006
اپيزود اولسال 1345شمسي تكه گچي را برداشت و بر روي تن خسته تخته سياه كلاس اسمش را با خطي خوش نوشت : مليحه ...، بعد رو به كلاس كرد و گفت : حالا از همين جلو شما هم يكي يكي خودتونو معرفي كنيد كل شبي كه آمد ، هوا باراني بود ، دكانهاي اطراف ميدان ده ، همه بسته بودند و تنها چراغ قهوه خانه ي آسيد رضا هنوز روشن مانده بود ، هيچ رهگذري در خلوت ده پا نمي گذا شت ، آسيد رضا و جند نفر ديگر به همراه آقاي مدير مدرسه ، از پشت پنجره ي مه گرفته قهوه خانه ، چشم انتظار رسيدن اتوبوس بودند ، جلوي درب قهوه خانه بره سفيدي زير باران بر تنه درخت خشكيده اي در اسارت بود ، آقاي مدير مدرسه ، گفته بود براي خير مقدم بايد جلوي پاهاي خانوم معلم قرباني كرد . ------------- علي به عادت هر روزه سكه اي را در كف ترازو انداخت ، و منتظر شد تا آقا تقي مثل هميشه جيب هايش را از بادام زميني بو داده شده پر كند . خبر داري از شهر يك معلم جديد برايتان فرستادند؟ چشمهاي علي به مشت هاي پر شده از بادام زميني آقا تقي بود كه گفت : ديروز آقاي مدير سر صف گفت كه برامون از شهر يك معلم جديدمي فرستند ميدوني معلم جديد يك خانوم بي حاجب شهري است؟ علي با تعجب به آقا تقي نگاه كرد ، آقا تقي در حاليكه دستانش را در جيب هاي علي خالي مي كرد زير لب گفت : آخر زمون شده ، معلم زن براي پسر بچه هاي مردم مي فرستند ------------ وشما؟ علي هنوز محو تماشاي زيبائي خانوم معلم بود ، كه با ضربه ارنج بغل دستي اش به خودش آمد ، و با دستپاچگي از جايش بلند شد و در حاليكه لرزشي درپشت صدايش بود اسمش را دست و پا شكسته گفت خانوم معلم به مهرباني لبخندي زد و گفت : خب ، ديگه؟ علي با هزار رنگ به رنگ شدن و خجالت به سادگي گفت : ديگه هيچي ناگهان همه كلاس از صداي خنده لبريز شد و علي هاج و واج به خانوم معلم نگاه مي كرد كه باز هم با لبخندي به نجاتش آمد و گفت : منظورم فاميليت بود آن روز وقتي علي از مدرسه به خانه برمي گشت ، در راه آقا تقي بقال را به همراه عده اي از اهالي ده ديده بود كه با شتاب و عصبانيت به طرف مدرسه مي رفتند ، ------------ آسمان يك ريز مي باريد ، سمفوني شره هاي باران از ناودان ها حلبي ، سكوت شب را مي شكستند. آسيد رضا ، فيتيله چراغ ها را يكي يكي پائين كشيد و به راننده اتوبوس گفت: الان يك چاي دبش برات مي ريزم ، تا سر بكشي ، اونا هم از راه ميرسند ، ثواب داره . هنوز سيني چاي در دستان آسيد رضا بود كه آقاي مدير مدرسه به همراه خانوم معلم وارد قهوه خانه شدند و لحظه اي بعد، اتوبوس با زوزه اي دلخراش به طرف شهر حركت كرد . آسيد رضا رختخوابش را روي يكي از تخت هاي كنار بخاري پهن كرد و در همانحال به آقاي مدير مدرسه گفت : بلاخره مملكت قانون داره ، اينجوري كه نميشه چند تا مذهبي بريزن تو مدرسه و يك زن را تهديد كنند تا اونم از ترس شبونه اينجوري فرار كنه بره و ديگه پشت سرش را هم نگاه نكنه . آقاي مدير مدرسه نگاه بدرقه اش را از پشت پنجره بخاره گرفته برداشت و در حاليكه به طرف در قهوه خانه مي رفت به زمزمه گفت : هيچ قانوني حريف جهل نيست اپيزود دوم سال 1385 شمسي خبر اول : يك زن ايراني تابعه آمريكا با پرداخت 20 ميليون دلار به مدت ده روز همراه با چند مرد به يك سفر فضايي رفت خبر دوم :يك مداح معروف تهران در مراسم دعا و روضه ماه مبارك رمضان ، انوشه انصاري را [ز - - ز - - - ] (حاصل ارتباط نامشروع) خواند. وي در حين اجراي برنامه خود با اشاره به مطلب فوق بشدت از صداو سيما بعلت انعكاس اخبار سفر وي به فضا انتقاد كرد.
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 9 نظر شما
|