:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Thursday, November 16, 2006

هويت ايراني ، درختي تناوركه به تيغ اين رشته را نتوان بريدن

بي كمان در شرايطي كه بازار اخبار و تحليل ها در باره انتخابات پيش رو ( انتخابات خبر گان و شورا ها ) گرم است و اظهار نظر در شركت كردن و يا حضور نيافتن در پاي صندوق هاي راي وجه همت بسياري از قلم بدستان و دلسوزان مام وطن شده است ، شايد باز كردن بحث " هويت " و هويت شناسي " در چنين شرايطي كمي نامونس به نظر آيد در حاليكه به دليل نا آگاهي نسل امروز از " هويت " خود ، انسجام و يك پارچگي بين قوميت ها ي ايراني بشدت در حال متزلزل شدن است و اين معضل همچون ويروسي كشنده در بين اقوام ايراني منتشر مي شود ، از همين رو آگاهي دادن به نسل امروز كه اسير شانتاژ هاي سياسي قرار گرفته و بيم آن مي رود كه با فريب وطن فروشان "هويت" خود را ناديده بگيرد ، موضع به مراتب با اهميت تر از انتخاباتي است كه از همين حالا نتايج آن بر همگان روشن است .

موضوع تقسيم ايران و يا بقولي ايرانستان شدن اين كهنه ديار اخيرا تا بدانجا رسيده است كه صرف نظر از دسيسه بيگانگان كه نمي خواهند ايراني يك پارچه ومنسجم باقي بماند ، امر بر برخي از هم وطنان جوان و نا آگاه ، هم مشتبه شده است و با دست آويز قراردادن عرق قوميت ، دم از جدايي از مام وطن مي زنند طرفه آنكه در يك تلاش مذبوحانه در دنياي مجازي هم با راه اندازي وبلاگ و سايت هايي به زبان قومي و مادري خود ، سعي در القا فراموشي هويت ايراني در نسل جوان آذري زبان، كرد ، بلوچ و اهوازي اين آب و خاك را دارند . و از اين رهگذر هر از گاهي دشمنان اين كستره تاريخي هر بار با يك اشتباه عمدي ميزان قبول اين فريب را در نسل امروز محك مي زنند كه آخرين آن همين ماجراي اشتباه عمدي گوگل در مورد شهر تبريز است كه اين شهر تاريخي ايران زمين را به كشور همسايه منصوب دانسته بود.
آنچه پيش رو داريد مجملي از شناخت چراغ هويت ايراني است كه بحث كارشناسانه آن وظيفه صاجب نظران است و اهلش ، نه من روزنامه نگار كه تنها از سر وظيفه به وسع بضاعت قلم خود براي آگاهي نسل جوان امروز اين كهنه ديار مي نويسم .

فرازنه اي مي گفت "در خت هويت ايراني شاخه هايش از جيحون تا اسكندريه سايه افكن است و بنا براصلي كه در بين كشاورزان و باغداران رايج است ، هر درختي به اندازه شاخه هايش ريشه در زمين دارد ، ريشه هويت ايراني هم در تمام اين سر زمين ها آبشخور دارد بسان در خت انجير معابد كه هر جا شاخه گذارد ، خودش در ختي تازه مي شود و آخر كار معبد را هم مي بلعد ."

براي مفهوم هر چه بيشتر شناخت هويت ايراني شايد نقل حكايتي مرتبط با موضوع خالي از لطف نباشد تا نسل جوان اين مرز بوم را، به آنچه دارد آگاه تر سازد .
نقل است مر حوم تقي زاده همان سياست مرد دوران مشروطيت دريك سخنراني به نقل خاطره اي مي پردازد كه در عين عجيب بودن ماجرا ، نشان دهنده روحيه ايراني تبار است كه در هر كجا باشد از هويت خود دمي غافل نبوده است .
مرحوم تقي زاده سال ها قبل از انقلاب در يك سخنراني گفت : در قضاياي مشروطه تبريز ، من از تبريز آواره شدم و به قفقاز پناه بردم و در راه خطر زيادي در كمين بود ، سه روز در راه بودم تا به جلفا رسيدم و روز آخر در قريه " سو جا " نزديك جلفا ، بيتوته كردم تا فردا صبح به رود" ارس " رسيده و از آن رد شوم ، در آنجا از اهالي ده كه در قهوه خانه جمع شده بودند اين حكايت را از يكي شنيدم كه مي گفت : روزي به قريه مجاور ساحل روسي "ارس " به نام "باجي " رفته بودم و در ميدان ده گروهي از پيرمردان را ديدم كه به دور هم جمع شده بودند و ضمن صحبت با هم درختان تازه كاشته شده چنار را آبياري مي كردند ، و گويا وظيفه هر روزشان همين بود . به يكي از پير مرد ها گفتم : عمو جان شما كه سنتان زياد است ، فايده صرف اوقات براي نهال چناري كه رشد آن سال ها زمان نياز دارد، چيست ؟ با اين سوال همه پيران كه شنيده بودند ناگهان گريه كردند و يكي در ميانشان گفت : تنها آرزوي ما در زندگي اين است كه اين در ختان چنار بزرگ شوند و اينجا ( روستاي باجي از سر حدات شوروي سابق ) باز ملك ايران شود ، و مامورين ماليه ايران براي جمع كردن ماليات به اينجا بيايند و ما قادر به پرداخت ماليات نباشيم و آنها پا هاي ما را به اين درختان چنار ببندند و چوب بزنند .........آري براي ماليات عقب افتاده تمام سال هايي كه روستاي ما جز قلمرو شوروي بوده ، و ما نپرداخته بوديم ما ر ا بزنند ، به اين درختها آويزانمان كنند و مدام به زبان فارسي به ما فحش بدهند كه پدر سوخته ها چرا ماليلت نمي دهيد و زود ماليات عقب مانده را حاضر كنيد ماهم در حاليكه شانه هايمان از ضرب تازيانه سياه شده است ، مدام به تركي فرياد بزنيم ، بخدا نداريم ، والله نداريم ، به سر قبله عالم قسم كه نداريم .

بگذاريد به نقل يك خاطره ديگر بپردازم و بعد اين مقال را در يك جمله جمع كنم ، باستاني پاريزي حكايتي مشابه اي از زمان راه اندازي " مس سر چشمه " دارد كه نشان دهنده قوت ريشه هويت درنهاد ايرانيان است ، استاد پاريزي نقل مي كند قبل از انقلاب وقتي كه معدن مس سرچشمه كه يكي از بزركترين معادن مس در دنيا محسوب مي شود ، با كمك يكي از شركت هاي انگليسي راه افتاد و شروع بكار كرد، طبعا يك كوهستان بايد مي رفت در دل كوره معدن ، از اين رو ساكنان كوهستان به خاطر گاز هاي آلوده كننده و بارانهاي اسيدي كوره معدن ، يا مي مردند و يا بار و بنه را به شهر هاي اطراف مثل كرمان و رفسنجان مي بردند و در آنجا مقيم مي شدند ، علاوه بر اين مردم در اطراف كوهستان مردم بي بضاعتي هم بودند كه با كندن دل زمين بيغوله هاي مي ساختند كه روي آن را با شاخه هاي چوب مي پوشاندند و با بوته و خاك آن را اندود مي كردند و يك دريچه كوچك هم براي رفت و آمد مي گذاشتند . شركت انگليسي هر كدام از اين بيغوله ها را در آن زمان به مبلغ شش هزار تومان خريد و فروشندگان هم راضي بودند ، پير زني بود كه دو ، سه بيغوله داشت و فروخت ، درخت توت جلوي بيغوله اش را هم جدا گانه فروخت ، اجاقي كه بيرون بيغوله داشت را هم به قيمت بالايي فروخت و پولش را گرفت چون دبه آورده بود كه اجاق روي بيغوله نبايد حساب شود و دو سه بار دبه كرد و باز فروخت حتي چوب هاي اضافي را كه در اطراف بيغوله بود ، حساب كرد و از شركت انگليسي پولش را گرفت و دمادم آخر كه مي خواست بر روي وانت سوار شود و به شهري ديگر برود ، نگاهي به قبرستان آبادي خود كه بيش از چند قبر در آن نبود ، انداخت و با اشاره به قبر مادرش ، با قطره اشكي گفت : نمي دانم اين يكي را چه كنم .

حال با عنايت به آنچه آمد اين پرسش از آنهائيكه خواب تقسيم ايران به بهانه هاي واهي قوميت و چه و چه را دارند ، مطرح است كه براستي با چنين مردمي كه با هويت خود پيوند تاريخي دارند و بدون اين چراغ گامي از گام نمي توانند بر دارند چگونه اين كهنه ديار را مي توان " ايرانستان " ساخت ؟ اين درخت تناور هويت را چه مي كنيد ؟كه قطع نا شدني است ، بيائيد بجاي قطع در خت هويت، خود را محكمتر به آن ببنديم . كه به تيغ ، اين رشته را نتوان بريدن


اين مطلب در ادوار نيوز و گويا نيوز منتشر شده است

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

7 نظر شما