|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Tuesday, November 21, 2006
به يادم نيست كجا خواندم و يا شنيدم كه :
...بالا بلند در ختان ، زير ابر هاي خفته دلمرده، تلاوت باران را اقامه مي كنند ، اما من ، عاشقي را سجده مي كنم كه بزرگوارنه و صبور ، زخمهاي هزار ساله عشاق را ، برتن خويش ميهمان مي كند . امروز در يك سامان دهي به كتابخانه ام ، لاي كتاب حافظ ي كه به يادگارش دارم ، دست نوشته اي از او را يافتم كه همه ميدانستند در احساس ، وعشق ورزيدن پهلوان است ، در آخرين لحظات عمرش هم حرفي جز عشق نداشت ، اين دست نوشته را بخوانيد : ...آن وقت ها كه به بهانه آب دادن گل هاي باغچه ، موهايش را زير آفتاب پهن مي كرد ، من از پشت پنجره دزدانه نگاهش مي كردم و دلم مي خواست ابر بودم و يك ريز مي باريدم تا رنگين كمان را به موهايش سنجاق كنم . آرزويم بود تا با او روزي زير يك سقف زندگي كنم ، در اتاقي كوچك كه آرامشش را از ايمان ، روشنائيش را از صميميت يك لامپ ،و طراوتش را از حيات سبز دو گلدان شمعداني پشت پنجره مي گرفت. يك روز وقتي در حياط خانه كنار حوض موهايش را شانه مي كرد ، دل به دريا زدم ، در تكه كاغذ ي مچاله شده شعري به دستش دادم و گريختم : تو كدامين سوقات از كدامين شهري كه غم غربت هر شهر غريب سايه بر روشني رنگ نگاهت دارد اما تقدير ميل ديگري داشت و فاصله حكم جدايي ميداد ، و من بعد آن آنقدر آه كشيدم كه در تنفس لحظاتم ، گلي روئيد كه پر از عطر دلواپسي ها بود و امروز به آينه كه مي نگرم ، تنهايي ام را دو چندان احساس مي كنم . تصوير چهره ام پرچروك شد در آب ، با سنگريزه ها در چينهاي چهره ام وحشت ماهي ها پيداست
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|