|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, November 23, 2006
![]() بايد به تيمار پرنده ي سر خورده احساس خود بشتابيم ، كه به صليب شكسته تنهايي مصلوب است و خميده قامت و منزوي ، مدام شعر حافظ و مولانا مي طلبد پاي حرف دلش كه بنشيني مي گويد : دلم به التيام سايه هاي تركخورده " عشق " خوش بود كه آن هم فرو ريخت . و تو پاسخي نمي يابي جز آنكه بخواني : آي عشق ، آي عشق ، رنگ آبي تو پيدا نيست . بر آشفته مي گويد : از عشق نگو با من كه ضرورت شعر و اشك مي لغزد به اندامم و تو لاجرم سكوت خواهي كرد اما با خود مي گويي : آدمي به فراموشي زنده است ، و در طول عمر ، دو چيز را با همه ملال انگيز بودنش ، الزام به فراموشي دارد . اول مرگ عزيراني كه از دست دادنشان سخت و ناگوار است دوم ياد و خاطره عشقي كه فواره احساس را به آسمان مي رساند اگر طبع سرد خاك بهانه فراموشي مرگ عزيزان است سقوط فواره احساس از عرش تا قعر زمين دليل فراموشي عشق است با اين همه از خلقت تا فردا آدمي همچنان از نردبان شكسته عشق بالا مي رود غافل كه خورشيد دور است و سهم ما همين سراب هايي است كه مي سازد مي گويد با خود چه مي گويي؟ و تو به تكرار خواهي گفت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شما
|