|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Wednesday, November 29, 2006
![]() این روز ها ماهنامه ای وزین و محترمی به نام " نشانی " بر روی دکه ی روز نامه فروشی ها دیده می شود که مدیر مسئول و صاحب امتیازش , دوست و هنرمند ارجمند , محمد صالح علا است . بقول خودش زلف گره شده ی ما از زمان تهیه فیلم دادستان است که من تهیه کننده و او بازیگرش بود . محمد صالح علا از معدود هنرمندانی است که زلفش به زلف بسیاری از آدم های معمولی و یا شناخته شده و مشهور گره خورده است و به دلیل طبع لطیف و احساس شاعرانه و ایضا به دلیل خلاقیت هایی که دارد همواره مورد توجه بسیاری از نسل دیروز و امروز است . چند شب پیش بعد از مدتها بی خبری دم دمای غروب زنگ زد و بعد از احوالپرسی هایی که مدتها بود نداشتیم گفت در شماره جدید " نشانی " یادی از تو کردم خواستم بدانی . خوشحال شدم و از لطفی که هیچ گاه از من دریغ نداشت تشکر کردم و پرسیدم , این یاد کردن از چه بابت است ؟, گفت اخیرا کتاب نازه ای دارم به نام " پریدن با یک بال " و آن را به دوستانی چون تو تقدیم کرده ام , و بخشی از این کتاب که مجموعه ای از داستان های مینی مال است را در " نشانی " منتشر کردم . باز هم تشکر کردم و گفتم حتما کتابت را تهیه می کنم و می خوانم گفت من در دفترم یکی برایت نگه داشتم اگر می توانی الان بیا دفتر تا با هم کپی هم بزنیم . ساعت 9 شب بود که به دفتر باران فیلم رسیدم , در طبقه چهارم اتاقی به سبک محمد صالح علایی برای خود ساخته است که بیگانه و دوست در آنجا از یک چشمه ی لطف و محبت سیراب می شوند . وقتی وارد شدم , غیر از خودش سه نفر دیگر هم با او به دور یک میز شیشه ای نشسته بودند , که تا آن لحظه جز یکی از آن سه نفر افتخار آشنایی با آن دو نفر دیگر را نداشتم و آن یک نفر هم به قول محمد صالح علا کسی نبود جز خلیفه گرافیست ایران “رضا عابدینی که الحق گرافیست هنرمند و خلاقی است آن شب برای مصاحبه با " نشانی " آنجا بود . وقتی آخرین شماره مجله " نشانی " را نشانم داد در صفحه ای که عنوان " بدون ژانر" داشت زیر عنوان تیتری که همان عنوان کتاب تازه ی دوست هنرمندم محمد صالح علا بود این جمله آمده بود که : این کتاب (پریدن با یک بال ) تقدیم است به خانواده ام و بعد بلافاصله ردیف کردن بیش از 500 اسمی که دوصفحه مجله را پر می کرد و در آخر هم حکایتی مینی مال در چند خط نوشته شده بود , اسم من هم مانند آن 499 نفر دیگر که البته بغیر از خودم همگی در عالم هنر اسم و رسمی دا رند در اوایل لیست به چشم می خورد , بی اختیار خندیدم .چرا که بیاد یکی دیگر از خلاقیت های این دوست هنرمند افتادم که سال ها قبل کتابی با عنوان " همه چیز در باره زنان که باید بدانیم " ( چیزی شبیه همین عنوان درست یادم نیست ) منتشر کرده بود , درآن زمان هم آن کتاب در بین دوستان و علاقمندان محمد صالح علا سوژه ای برای پی بردن بیشتر به خلاقیت این هنرمند شد چرا که تمام صفحات آن کتاب سفید بود , بدون حتی کلمه ای . در فرصتی که بعد از رفتن آن سه دوست محترم پیش آمد و با محمد صالح علا تنها شدیم ساعتی به درد دل نشستیم و وقتی پرسید چه میکنی گفتم , هیچ , شکر خالق پرسید چه باید کرد ؟ گفتم نمی دانم شاید هجرت. سکوت کرد. وقتی ساعت 2 بامداد با بدرقه اش از " باران فیلم " بیرون می آمدم در آخرین لحظه که دستم در دستش به رسم خداحافظی گره خورده بود , گفت : هیچ انسان در جه یکی وطن اش را ترک نمی کند , اما بلافاصله اضافه کرد , البته این به این معنا نیست آن هایی که رفته اند انسان های درجه یک نبودند .مثل انیشتن , بولگاکف امیر نادری و یا اردشیر فرح و ... در راه به داستان مینی مالی صالح علا که در انتهای آن لیست 500 نفره در " نشانی " به دوستانش هدیه کرده بود فکر می کردم , در آن داستان مینی مال صالح علا نوشته بود : با دست های بازیگوش و خمیر نان سنگگ پرنده ای کوچکی درست می کردم , یک قناری که برایم بخواند . یک بال قناری ام را درست کرده بودم , هر پا و چنگال های کوچک اش را چسپانده بودم , لختک لختک تازه می خواستم , بال دیگرش را بسازم که ناگهان آوازی شنیدم , مشت ام وا شد , پرنده ام روی دوپا ی نازکش خیزی برداشت , بالی گرفت و پرک پرک پر زد و رفت . حالا من مانده ام و یک بال و اوقات تلخ . چند بار این حکایت را در ذهنم مرور کردم و با خودم گفتم چه شباهتی بین من و پرنده ی یک بال داستان مینی مال محمد صالح علا وجود دارد , پاسخی به ذهنم رسید به دلم نشست چرا که من هم در تمام طول عمرم هرگز دوبال برای پریدن نداشتم , آیا آن 499 نفر هم ؟
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|