:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Tuesday, December 19, 2006

نتیجه انتخابات و بی بی خوش باور


صدای اذان مغرب را که شنید دلش گرفت , بغض تا زیر گلو ی بی بی رسیده بود . دلش هوای گریه داشت اما نمی خواست تنگ غروب آفتاب اشکی بریزد , نهیبی به خودش زد و از جا بلند شد و رفت طرف سماور , از ظرف شیشه ای که تا نصفه از چای فرد اعلا باروتی پر بود یک قاشق چایخوری در قوری چینی بند زده ریخت و آن را زیر شیر سماور گرفت , ولی بفکرش رسید که باید آب سماور را زیاد کند , دستش بطرف پارچ پر از آب رفت که در کنار سماور قرار داشت اما در نیمه راه منصرف شد و با گوشه چادری که به دور کمر داشت درب سماور در حال جوش را برداشت , بخارآب مثل دود سیگار از سماور بیرون زد , بی بی دوباره دستش را بطرف پارچ آب برد و آن را یکباره در سماور خالی کرد , وقتی در سماور را می گذاشت صدای باز شدن درب حیاط را شنید , با دستپاچگی قوری را روی سماور گذاشت و قاب دستمال را هم برای دم کشیدن چای روی قوری گذاشت و با عجله برای استقبال از پسرش به بیرون از اتاق رفت .

حمید موتورش را درگوشه حیاط روی جک گذاشت و بی بی در حالیکه رخت ها ی خشک شده را از روی طناب جمع می کرد نگاهی به پسرش انداخت و گفت: دستات و بشور بیا بالا چایی تازه دمه
حمید سلامی کرد و بطرف حوض وسط حیاط رفت , وبی بی هم با لباس های خشک شده بطرف حوض امد و در کنارحمید ایستاد وگفت :
تو این هوای سرد دیگه موتور سوار نشو ننه , باز سر درد ت شور میشه ها ,
حمید در حالیکه دستانش را زیر شیر آب با صابون می شست با طعنه ی تمسخرآمیزی گفت , پس باچی برم سر کار , با آجانس ؟ نکنه تو هم باورت شده که پول نفت را مییارند تو سفر مون می ریزند بی بی , سر ما چیه , سر درد کدومه , اینا همش مال پولداراس , نه مال ما گدا گودوله ها , بی خیال بی بی جون

, پیر زن خوب می دانست که وقتی پسرش با این لحن حرف میزند یعنی دلش از سختی روزگار پر است و سر گلایه دارد , بیچاره بی بی از گفته اش پشیمان شد و با دلواپسی به طرف اتاق رفت .

وقتی حمید وارد اتاق شد بی بی به نماز ایستاده بود , حمید هم خم شد و مهر اضافه ای که در جانماز مادرش بود برداشت و کمی جلو تر از بی بی به نماز ایستاد
بی بی زودتر از حمید نمازش را خواند و بطرف تشکچه اش که همیشه کنار میز سماور بود رفت و نشست و استکان شستی کمر باریک تمیزی را برداشت و از قوری چای تازه دمی ریخت و منتظر تمام شدن نماز پسرش ماند .

بی بی با خیره شدن به قامت فرزندش که به نماز ایستاده بود بباد خاطرات دوران سختی افتاد که پس از مرگ شوهرش با کار کردن در کار خانه ها بار زندگی خود و تنها فرزندش را به دوش می کشید . او همیشه در انتظار چنین روزی بود که ثمره زندگیش روزی با ازدواج و تشکیل خانواده او را به آرزویی که هر مادری دارد برساند ، آرزوی دیدن عروس و نوه هایی که صدایشان سکوت کسل کننده تنهایی آنها را پرکند .

اما بی بی هر بار که آرزویش را به رخ حمید می کشید او طفره می رفت و با منطقی که بوی درد سر می داد از بر آوردن آرزوی پیر زن سر باز می زد

بی بی استکان چای را جلوی حمید گذاشت و در این فکر بود که با چه موضوعی سر حرف را باز کند و از آن گریزی هم به آرزویش بزند , ارزوی که جز پوشیدن لباس دامادی حمید نبود , ناگهان بر قی از شادی در چشمانش درخشید و گفت :

خبر داری امروز بلاخره نتیجه انتخابات را اعلام کردند ؟
حمید نگاهی به مادرش کرد وبا لبخندی گفت : جدی , خب چشم شما روشن , سیاسی شدی بی بی
بی بی : نه ننه , غروبی که تو صف نونوایی بودم , یه آقا هه داشت می گفت اصلاحاتی ها بردند , رفسنجانی هم اول شده , حتما یه فرجی می شه دیگه , خدا کنه ارزونی شه مردم نفسی بکشن

حمید در حالیکه از کیف سامسونتش پرونده ای را بیرون می کشید تا به رسم هر شب کار ها ی شرکت را در خانه انجام دهد , گفت :
بی بی شما دیگه از این حرفا نزنید , تو این چند وقت ازبس از اینجور حرفا شنیدم گوشام داره می ترکه
بی بی : وا یعنی چه خب خبر مهمه دیگه , اون آقا هه می گفت از این به بعد خیلی چیزا عوض میشه , تازه نون هم که گرون شده برمی گرده به قیمت قبلیش

حمید با تعجب نگاهی به مادرش انداخت و گفت : راستی راستی مردم اینجوری فکر می کنن بی بی ؟
بی بی : خب اره مگه چیه ؟, تازه زری خانوم هم می گفت اگر هیچی هم عوض نشه , روی بعضی ها کم شد این خودش باعث میشه که به درد مردم برسند و خیال نکنند علی آبادم شهریه
حمید : کدوم درد مردم بی بی ؟
بی بی : چه میدونم , همین که بیکاری نباشه , جونا سر سامون بگیرن نه اینکه به سن ماچ الاغ پیر برسند و هنوز مجرد باشند و زمین نفرینشون کنه , خلاصه همه میگن از این به بعد همه چی درست میشه , ومردم دلی از عزا در میارند , مگه بده , تو چرا مخالفی؟

حمید که تازه پی به منظور مادرش برده بود , پرونده را به گوشه ای پرت کرد و با عصانیت گفت :
بی بی جان باز منو داری به حرف می کشی اون وقت می گی چرا حرفای بو دار میزنم ... , ول کن بی بی بزار به بدبختی خودمون برسیم . آخه مگه اولین باره که انتخابات میشه ؟ مگه یادت رفته هر بار که می خواهند سر مردم را شیره بمالند از این حرفا میزنند ؟بعد حاجی , جاجی مکه , رفسنجانی اول شده چیه ؟, مگه تا حالا اول نبوده ؟, اگر اول هم نبود مگه کمتر از اول بود ه ؟, تازه الان هم برای سفت کردن جای پای خودشه , نه من و تو بی بی جون , شما این حرفا را باور نکنید .
بی بی : وا...پس چرا روز جمعه , خروس خون منو کشوندی مسجد تا رای بدم؟
حمید : اولا خروس خون نبود ساعت 10 بود , بعدشم برای این بردمت رای بدیم تا از این بدتر نشه , ولی نگفتم که باورت شه پول نفت و میارن در خونه میدن و یا نون ارزون میشه و چه چه , آخر الامر هم من هم می تونم داماد بشم , د... تو دنبال همینی دیگه , غیر اینه بی بی ؟ . خیالت راحت بی بی جون , حالا حالا ها مونده که من به سن ماچ الاغ پیر برسم , وقتش که شد ترو به آرزوت می رسونم , حالا دیگه ول کن برو یه لقمه نون بیار بخورم تا کپه مرگمو بزارم , صبح باید کله سحر بزنم بیرون

پیرزن با دهانی باز به حمید خیره شده بود و از اینکه باز هم پسرش با حرفای بو دار و البته دردسر ساز از تن دادن به ازدواج سر باز می زد غمگین شد اما در همانحال و با خودش فکر می کرد :
پس اون آقاهه تو صف نونوایی و یا زری خانوم هم دروغ می گفتند ؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما