:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Sunday, August 27, 2006

انگار...

انگار شب نمي خواهد كه باز روز بيايد
انگار ماه نمي خواهد كه باز خورشيد بتابد

به قامت قلبم لباسي از غم دوخته است تقدير
انگار زمانه مي خواهد كه خون از ديده ام ببارد

انگار موج نمي خواهد از دريا دست بشويد
انگار خواب نمي خواهد چشمي بيدار بجويد

به طعنه گفتنه اند خواب غروب بيداري است
انگار ملك الموت مي خواهد در آغوشم بگيرد

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما


Sunday, August 20, 2006

شعبون بی‌مخ در سالروز 28 مرداد مُرد

سال ها قبل از انقلاب وقتی جوان 16-15ساله ای بودم خانه ما در محله سرسبیل تهران در کوچه بسطامی بود ، این کوچه میانبری داشت به کوچه حمام خورشید که در انتهای آن زور خانه ای بود بنام " پوریای ولی" که هر شب جمعه مراسم ورزش باستانی در آن برگزار می شد و بالطبع همه بچه های محل هم برای دیدن این ورزش سر و دست می شکستند چرا که می توانستند از نزدیک ضمن تماشای ورزشکارانی که با بازوان ستبر و شکم های برآمده میل و کباده و ایضا چرخ می زدند را ببینند ، صدای خوش نوای مرشد غزل خوان زرو خانه ، آقا مهدی را هم بشنوند، یادم هست یک روز که با پدرم از کوجه حمام خورشید رد می شدیم آقا جواد صاحب زورخانه پوریای ولی جلو راهمان سبز شد و ضمن سلام و احوال پرسی از پدرم خواست که شب جمعه به زورخانه برود و در گلریزانی که برای یکی از اهالی محل که در اثر بیماری خانه نشین شده بود و با چند سر عائله دیگر قادر به کارکردن نبود ، شرکت کند ، و اضافه کرد که برای جلب آدم های خیر محل از شعبان جعفری هم خواسته است تا به همراه ورزشکاران باشگاهش به این گلریزان بیایند .پدرم در ابتدا از دعو ت آقا جواد که برای امر خیرقصد گلریزان داشت استقبال کرد اما همین که شنید شعبان جعفری هم در این گلریزان حضور دارد اخم هایش را در هم کرد و گفت آقا جواد شما که خودت هم از پیش کسوتان ورزش باستانی هستی و هم صاحب باشگاه ، از آن گذشته این امر خیری را هم که قصد انجامش را داری مربوط به یکی از اهالی همین محل است که هزار ماشا الله ورزشکار باستانی کار هم کم ندارد چرا دیگر از این مرتیکه شعبون بی مخ و دارو دسته اش دعوت کردی بیاید ؟من که کمان نکنم بتوانم بیایم اما سهم گل و گلابم را تقدیم می کنم
آن روز برای اولین بار اسم شعبون بی مخ را می شنیدم و دلم می خواست او را از نزدیک ببینم به همین دلیل پاپیچ پدرم شدم که حتما در آن گلریزان شرکت کند تا من هم بتوانم از نزدیک شعبون بی مخ را ببینم اما پدرم از رفتن به آن مراسم طفره می رفت تا اینکه بلاخره مجبور شد برای رهایی از سوال های ریز و درشت من بطور سربسته چیز هایی به فرا خور سن و سالم در مورد وقایع 28 مرداد و نقشی که شعبان جعفری در آن ماجرا داشت برایم تعریف کند که در واقع دلیل اصلی شرکت نکردن پدرم در آن گلریزان بود خاصه که در آن ایام هم مثل امروزبه زبان آوردن نام مصدق بی اشکال نبود چه رسد به طرفداری از آن .
در خبر های مربوط به تبعیدیان آنسوی آبها خوانده ام که شعبان جعفری ملقب به بی مخ از باستانی کاران مشهور ایران و از بازیگران وقایعی که به سرنگونی حکومت دکتر محمد مصدق در 28 مرداد 1332 انجامید، صبح روز شنبه 28 مرداد 1385 در سن 85 سالگی در بیمارستانی در شهر تارزانای کالیفرنیا در حال خواب درگذشت.

دروصیت شعبان جعفری آمده است جنازه اش را در باغ طوطی در تهران که قبر خواهر و مادرش در آن حا است ، او را دفن کنند از همین رو دوستان وی به سفارت ایران می روند و تقاضای حمل جسد را به ایران می کنند اما گویا سفارت ایران مخالفت کرده و نهایتا جسد را درهمان لوس آنجلس در یک پارک دفن می کنند . بد و خوب ، هر چه بود خدایش بیامرزد .


شعبان جعفری در یک نگاه
شعبان جعفری که خود را از "مریدان آیت الله کاشانی" و "دوستداران محمد رضا شاه پهلوی" میدانست، در درگیریهای قدرت در آنزمان طرف شاه و آیت الله کاشانی را در مقابل دکتر مصدق و حزب توده که از <دکتر مصدق حمایت میکرد را گرفت. در پی کودتای ۲۸ مرداد،وی به همراه دوستانش نقشی بزرگ در پیروزی خیابانی طرفداران شاه و ارتش در مقابل کمونیستها و طرفداران دکتر مصدق بازی کرد.اما در این میان برخی وی را متهم میکنند که در کودتای ۲۸ مرداد از دولتهای انگلیس و آمریکا برای سرنگونی دولت محمد مصدق پول گرفته است. برخی نیز وی را از مریدان آیت الله کاشانی و از حامیان گروه فدائیان اسلام می دانند که البته پیرامون هر دو ادعای بالا، بحث و جدلهای تاریخی فراوان است. [خود شعبان جعفری مدعی بود که در روز ۲۸ مرداد وی در زندان قصر تهران زندانی بود و طبئا نمی توانست نقشی اساسی در به ثمر رسیدن کودتای ۲۸ مرداد بازی کرده باشد. در این هم زمینه بحث و جدلهای تاریخی فراوان است.
باشگاه جعفری
باشگاه جعفری را شاید بتوان معروف ترین باشگاه ورزشی ایران در پیش از انقلاب اسلامی نامید.در زمان سلطنت محمد رضا شاه پهلوی، باشگاه جعفری یکی از جنبه های توریستی شهر تهران بود و بسیاری از مهمانان دولت و توریستهای خارجی برای تماشای ورزش های زورخانه ای به تماشای باشگاه جعفری می آمدند.
انقلاب و تبعید
وی که علاقه اش به محمدرضا پهلوی و "شاه دوستی" اش بر کسی پوشیده نیست، بعد از انقلاب ایران، نامش در لیست افرادی بود که تحت تعقیب کمیته ضربت انقلاب اسلامی قرار داشتنددر نتیجه وی نیز ایران را همانند بسیاری از حامیان محمدرضا پهلوی ترک گفت و زندگی در تبعید را در شهر لوس آنجلس در ایالت کالیفرنیای آمریکا آغاز کرد.گفتنی است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بارها دولتمردان وقت، وی را به دست داشتن در ناآرامیهای شهرهای مختلف ایران متهم میکردند
وفات
شعبان جعفری در ۲۸ مرداد، ۱۳۸۵ در شهر لوس آنجلس در گذشت
کتاب خاطرات
کتاب خاطرات شعبان جعفری که منبع دست اولی برای شناخت وی است، چندین سال پیش به کوشش خانم هما سرشار ابتدا در خارج از ایران و بعد با سانسور در ایران انتشار یافت که تا مدتها از پرفروشترین آثار منتشره در ایران بوده و هست

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Saturday, August 19, 2006

سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل

امشب بعد ازمدتها کمی وب گردی کردم و سری به وبلاک های دوستان دیده و نادیده ، اما اشنا ، زدم ، راستش خیلی وقت است که دیگر آن حال و هوای گذشته را نه برای وب گردی ونه برای نوشتن در وبلاگم دارم ، شاید من هم دچار عارضه ی سر خوردگی از فریاد بی فریاد رس شده ام . اما با این همه هر روز سوژه هایی برای نوشتن دارم که ذهنم را بخود مشغول می کند ولی نای نوشتنم نیست ، مثلا همین چند روزپیش ، بعد از آتش بس جنگ بین لبنان ( حزب الله ) بااسرائیل که از در و دیوار شهر ، مارش پیروزی همراه با سخنرانی سید نصرالله به زبان عربی از بلند گو ها پخش می شد ، به ذهنم رسید که باید مطلبی در این باره نوشت
برای همین منظور آن روز وقتی از کنار برادران بسیجی مستقر در مسجد محله مان می گذشتم ، ایستادم و از یکی از آن ها پرسیدم " این خطیبی که صدایش از بلند گوی مسجد پخش می شود ، کیست؟ " برادر بسیجی انکار با آدم کودنی روبرو شده باشد با افتخار گفت ، سید نصرالله است ، گفتم ، عجب ، این بزرگوار کی باشند؟ گفت ، رهبر حزب الله لبنان ، پرسیدم حالا ایشان چه می گویند؟ من زبان عربی نمی دانم ، شما که حتما زبان عربی میدانید ؟ جوان بسیجی یکه ای خورد اما فی الفور در جوابم گفت ، یکی از سخنرانی های ایشان برای رزمندگان حزب الله لبنان است ، با لحن شوخی گفتم ، خب به ما چه؟ ما که لبنانی نیستیم اخوی، بسیجی هم محلمان که انگار بدنبال راه چاره ایی برای فرار از این دیالوگ ارشادی می گشت ، او هم به شوخی متوسل شد و با خنده گفت ، بلاخره رزمنده که هستیم ، حالا لبنانی نه ولی از نوع ایرانی اش که هستیم .
بعد ازدور شدن از بچه محل بسیجی در راه قصد کردم به محض رسیدن به خانه آن دیالوگ رد وبدل شده بین من و آن بسیجی را در سپیدی ورد جعبه جادویی ثبت کنم اما این سوژه هم مثل همه آن سوژه هایی که در طول چند هفته گذشته در ذهنم برای نوشتن جرقه زده بودند ، اما به عمد از یاد می بردم ، به بایگانی ذهنم سپردم ، چرا که دانه در این خاک بی نم و شور روئیدن ندارد

اما امشب میل نوشتن دارم ،

سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما ، کو رستمی؟

سپیدی صفحه "ورد" مفصل هایم را تحریک می کند نمی دانم چرا به گمانم تاب این همه سفیدی و پاکی را ندارم ، به قول سهراب سپهری خیلی از نقاش ها از سپیدی بوم ترسیده اند ، ا ما من از سپیدی کاغذ می ترسم می گویند سپیدی کاغذ یعنی نگفتن ، یعنی سکوت ....ولی در این ایام که همه چیز در بی تکلمی من و ما صورت می گیرد و هر آنچه نباید را بر مردم این کهنه دیار روا می دارند ، آیا می توان همچنان سکوت کرد؟

در خبر ها آمده است مردم لبنان دراثر جنگی نا خواسته که تا هفته پیش دامنگیرشان بود ، آواره و بی خانمان شده اند ، و جهان در پی سر و سامان دهی به مردم کشورلبنان زیبای دیروز اما با خاک یکسان شده ی امروز شتافته است ، از جمله دولت مهر ورز این آب و خاک بیش از همه در این امرخیر پیش قدم شده تا بدانجا که فراموش کرده است در گوشه ای از قلمرو خود هزاران آواره و بی خانمان به انتظار گوشه چشمی سال ها به انتظار نشسته اندو...

براستی چگونه است که در فاصله ای کمتر از آوارگان لبنانی و فلسطینی ، درگوشه ای از همین گستره تاریخی ، مردمی که هم وطن می خوانیمش ، ازپس فرو ریختن آوار ها ، باید بعد از چند سال هنوز درآوارگی و بی خانمانی بسر برند و یاری رسانی نیابند اما مردم سرزمینی دورتر از مردم بم از سخاوت دولت مهرورزی منتفع می گردند تا بدانجا که حتی مراجع دینی این بلاد اسلام خیزهم فتوا به کمک از سهم خمس و ذکات می دهند؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

4 نظر شما


Sunday, August 13, 2006

" ایران ما " با ادرس جدید منتشر شد

با اینکه میدانم وقتی سایتی در چرخه فیلتر افتاد دیگر نمی شود از دام آن گریخت اما با این همه از دیروز {شنبه ) که اتفاقا مقارن باروز تولدم بود روزنامه ایران ما را باز منتشر کردم اما این بار با این ادرس
http://iranema-online.net/

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Monday, August 07, 2006

"ايران ما " همزمان با تقارون روز خبرنگار فيلتر شد

همين چند روز قبل بود كه وقتي روزنامه را آپلود مي كردم ، نگاهم به شماره مسلسل روزنامه افتاد كه به شماره 310 رسيده بود با خودم گفتم ركورد را شكستم ، چرا كه تمامي نشريات مكتوبي كه حقير باني و يا ناشر و سردبير آن بودم ، عمري بيش از 150 شماره نداشتند كه اين ركورد هم متعلق به روزنامه " آزاد" بود كه درست بعد از انتشار شماره 150 به دليل انتشار متن استعفا نامه آيت الله طاهري امام جمعه سابق شهر اصفهان گرفتار بلاي توقيف به اصطلاح موقت شد .

ديگر خيالم راحت بود كه اين بار توقيفي در كار نيست هر چند از گوشه و كنار زمزمه هايي مبني بر وابستگي "ايران ما " به نهاد هاي دولتي مي شنيدم اما باكي از اين شايعات نداشتم كه كارنامه "ايران ما " خود گواه باطل بودن اينگونه شايعات است ، اما از طرفی به تجربه مي دانستم كه زياد هم نبايد خوشبين بود ، چرا كه نظام جمهوري اسلامي است و هزاران خطوط قرمز و سياه و بنفش كه هرچه هم مراعات كني عاقبت به بهانه اي پايت را مي سرانند تا مبادا مثل هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد بي مصداق بماند .

ديروز بعد از ظهر با تلفن يكي از دو آگهي دهند ه اي كه با هزار طرفند راضي به دادن آگهي به " ايران ما " شده بودند ، متوجه شدم ، از سوي شركت پارس آنلاين "ايران ما " فيلتر شده است ، با شنيدن اين خبر آكانت هاي شركت هاي ديگر را چك كردم ، كه در آن ساعت هنوز فيلترينگ " ايران ما "همه گير نشده بود و تنها پارس آنلاين بود كه بعنوان پيش قدم شدن ، اولين ضربه را وارد كرد و "ايران ما " را به چوب فيلتر نواخت ، به همين دليل در تماسي با اين شركت جوياي چرايي اين فيلتر شدم كه در جواب شنيدم : "در تاريخ 11/5/85 بنا بر تصميم كميته مصاديق اينترنتي و به پيشنهاد وزارت اطلاعات ، دستور فيلتر شدن روزنامه اينترنتي "ايران ما " بعنوان سايت معاند با نظام جمهوري اسلامي صادر گرديد ه است " ، پرسيدم پس چرا اين حكم را فقط براي " پارس آنلاين " لازم الاجرا شد اما ديگر شركت ها از آن بي اطلاع هستند ، مسئول فيلترينگ پارس آنلاين در جوابم با خنده اي معنا دار گفت : عجله نكنيد ، ظرف يكي دو روز آينده بقيه هم به مرور فيلتر مي كنند كه البته به فردا نكشيده تقريبا از سوي همه آي اس پي ها فيلتر شديم
هرگز كمان آن نداشتم كه "ايران ما " نيز از مهلكه فيلترينگ جمهوري اسلامي جان سالم بدر برد هر چند بسيار اميد داشتم كه لا اقل با توجه به سوابق مطبوعاتيم كه هرگز نه به حزبي وابسته بودم و نه بيگانه پرست ، اين نشريه را كه همچون نشرياتي كه منتشر مي كردم بي پشتوانه سياسي بود و تنها از سر عشق به مردم بي اطلاع از همه چيز منتشر مي شد ، تحمل كنند ! اما از آنجاييكه هر پيش فرضي در مورد انتقاد پذيري جمهوري اسلامي، هر چند دلسوزانه ، فرضی محال است ، لاجرم "ايران ما " بايد پيش از اين به تيغ فيلترينگ توقيف مي شد اما هرگز در باورم نبود كه اين توقيف ( فيلتر شدن ) همزمان با تقارون روز خبرنگار باشد كه اين نيز سندي ديگر بر حقانيت قبيله قلم بدست اين كهنه ديار است كه از ديرباز تا به امروز جاري است بي آنكه فرياد رسي باشد . اما با اين همه زهي افتخارو سعادت كه " ايران ما " نيز همچون همه نشريات حق طلب و حقيقت گو در چنين روزي با گيوتين فيلترينك متوقف مي شود غافل آنكه
كار خود گر به خدا باز گذاري حافظ
اي بسا عيش كه با بخت خدا داده كني
حال با آنچه گفته آمد لاجرم پس از اين انتشار "ايران ما " در چنين شرايطي مقدور و ميسر نيست تا بعد چه پيش آيد اما بخوبي آموخته ايم كه
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل است
كه گر مراد نيابيم به قدر وسع بكوشيم

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

10 نظر شما