|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Tuesday, September 26, 2006
![]() بنویس تا من بخونم که چرا دلت گرفته مثل آدمای دل شکسته بغض غم تو گلوت نشسته یادته بهت گفته بودم عاشقی غصه داره؟ غم داره ، دوری داره ناله دلسوز داره ؟ درد عشق، یعنی درد بی درمون ، رفیق عاشقی تو این زمونه، یعنی بی سر سامون، رفیق اولش مست میشی عین کور مادر زاد میشی رو زمین پا میزاری اما تو آسمون پر می کشی بی خبر از نشئگی عشق دل میدی قلوه میگیری غافل از اینکه بابا غصه رو به جون می خری بنویس نه واسه من برای عشقت بنویس باقلم نه ، با مژه ها ی مرطوب ، با نم اشکای چشمات بنویس
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 4 نظر شماMonday, September 18, 2006
نقل است که روز ی کریم خان زند در ایوان مظالم نشسته بود که مردی اجازه حضور طلبید و کریم خان اجازه داد و پرسید : کیستی؟
مرد گفت : مردی بازرگانم که آنچه داشتم ، سارقین از من دزدیدند. کریم خان گفت : وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی و کجا بودی ؟ مرد گفت : در خواب بودم کریمخان پرسید : چرا خواب بودی؟ مرد گفت : چنین می پنداشتم که تو بیداری یکی از خصیصه های ما ایرانیان ، غفلت و خواب زدگی است که همواره در طول تاریخ خود غفلت و خواب رفتگی اش را از قبول زمامداری حاکمانی می داند که اگر نه بر انتخاب ، اما بی رضایت او هم زمامدار امور زادگاهش نبودند ، که در هر دو صورت باز هم به امید ی باطل بر چشمی بیدار ، همیشه در خواب بوده است . به شهادت تاریخ از زمانی که مته حفاری مهندس رینولدز در نزدیکی مسجد سلیمان ،نفت ، این طلای سیاه را از دل زمین این کهنه دیار بیرون کشید ، تا پی بردن ملت خواب زده ایران از راز این کنج خدادادی ، 45 سال طول کشید ، آنچنانکه امروز هم با داشتن تجارب تاریخی از به تاراج رفتن ثروت ملی خود بی خبر است و در خواب . اگر سری به سایت وزارت نفت زده باشید در صفحه اول آن مطلب کوتاهی با عنوان خوشامد گویی به بازدید کنندگان می بینید که در واقع چیزی جز مبالغه در عملکرد مدیران این وزارت خانه ، از ابتدای انقلاب تا به امروز نیست ، در این سایت با تعریف و تمجید های بی اساس نه تنها برای عملکرد مسئولین این وزارتخانه كارنامه ای ممتازو در خشان قائل است ، بلکه ادعای پیش رفت در هدف گذاری و برنامه ريزی طرحهای توسعه، آن هم با اقتدار کامل را دارد . آنچه در بین حاکمان امروزاین کهنه دیار ، بازار پر رونقی دارد ، اطلاع رسانی های غلط و بی پایه و اساس در باب سیاست ، اقتصاد و فرهنگ ، به مردم است که هر کدام ازحضرات برای گفتن دورغ بزرگتر با یکدیگر در رقابت و کورس بسر می برند ، مثل آمار های بی پایه و اساسی که تا کنون درباره تورم ، معضل بیکاری و گرانی ها ویا در مورد در آمد های حاصل از تاراج ثروت ملی چون نفت و گاز و مس و....، منتشر شده است ،به دیگر سخن شفاف نبودن نوع عملکرد مسئولین در حوزه های مختلف از جمله ، روند چرخه ی اقتصادی کشور و یا وبازدهی منابع ثروت ملی ، سرچشمه همه بی اطلاعی ها و بی خبری مردم به خواب رفته این کهنه دیار است ، طرفه آنکه در عصر ارتباطات که دیگرهیچ خبری از چشم و گوشی در جهان پنهان نمی ماند ، حضرات زمامدار مردم را در عصر پارینه سنگی فرض کرده و تلاش دارند به ضرب و زور هم که شده ، دورغ هایشان را در باور ها بگنجانند ، اگر چه بقول رندی که می گفت ، وقتی ملتی با نگاه در ماه عکس رخ یار دیده است ، حکما زمامداران هم از چنین ملتی ، باور چنین دورغ های شاخداری را غیر ممکن نمی دانند . آنچه صاحب این قلم را به نوشتن چنین شقشقه ای وا داشته ، خواندن و شنیدن خزعبلاتی از قبیله همین مطلب اشاره شده در سایت وزارت نفت و یا اخبار کذبی که از سوی مسئولین و ایضا ازسوی بنگاه های خبر پراکنی دولتی منتشر می گردد، است ، که هر ایرانی آزاده ای با شنیدن چنین اخباری با توجه به دیدن و لمس کردن واقعیات های ملموس در جامعه ، به این گمان می رسد که در نگاه سردمداران امروزه این کهنه دیار ،مردم از گروه درازگوشانند و نه انسان صاحب تفکر و اندیشه، خاصه وقتی در خبرها می خوانیم که میزان شکوفایی اقتصاد آین آب و خاک به همت حضرات مسئولین کشور به 5.8 در صد رسیده و عنوان سیامین اقتصاد بزرگ جهان را یدک می کشیم . صرف نظر از اخباردست یابی به انرژی هسته ای که ملت همیشه در صحنه ،از چند و چون واقعیت پشت پرده آن بی خبر است ، اخبار مرتبط با معضل گران شدن بنزین ، برای قشر فقیر و پابرهنه ای که به یمن فروش اتومبیل های لیزنکی و اقساطی دولت ، به ملتی مسافر کش تبدیل شده است ، از مهمترین اخبار حاذز اهمیت به شمار می آید ، که این خود دلیلی بر رد ادعای خزعبلات سایت وزارت نفت وایضا اخبار کذب مربوط به رشد اقتصادی این آب و خاک است . در خبر ها آمده است که رئیس مجلس هفتم برای تاخیر دولت در سهمیه بندی بنزین، یقه درانده و گله کرده است ، غافل از آنکه سال گذشته مجلس قانونگذاری تحت ریاستشان ، لایحه تثبیت قیمت ها به تصویب رسیده است و تغیر قیمت بنزین با آن قانون مصوب شده مغایرت خواهد داشت ، خاصه وقتی تولید خودرو در این کشور به مرز یک میلیون دستگاه رسیده باشد و در شش ماه اول سال آینده، دست کم 500 هزار خودرو به جمع 5/6 میلیون خودروی موجود کشور افزوده می شود که اين امر خود به معنای افزایش مصرف بنزین است. چگونه می توان مصرف سوخت بنزین در چنین کشوری را کنترل کرد ؟ که حکما جناب رئیس مجلس هفتم در این باره اندیشیده اند ، اما با این همه همین جناب حداد عادل که اززمره خودی ها و دلسوز امور مردم نیز هستند پرسشی را نیز در ارتباط با عملکرد مسئولین وزارتخانه نفت مطرح کرده اند که قابل تعمق است ، او در جمع خبرنگاران گفت " وقتی چرخ بسیاری از صنایع دنیا با نفت ما ميچرخد، چگونه باید به مردم دنیا بگوییم که ما بزرگ ترین واردکننده بنزین هستیم.؟ " آیا براستی مسئولین و مدیران کار آمد صنعت نفت ایران ، برای چنین پرسشی پاسخی دارند ؟ آیا سهمیه بندی بنزین برای کشوری مانند ایران که دارای دریایی ازذخائر نفت است ، می تواند برای توانایی دولت مهر وزی و مسئولین وزارتخانه ی متولی ثروت خدادادی این ملت ، کارنامه ای در خشان به حساب آید ؟ براستی دولت دینداری که دورغگو را دشمن خدا می داند و با شعارهایی از قبیل ، آوردن پول نفت بر سر سفره ها ، بر مال و جان وثروت ملتی حاکم میشود ، چگونه است که از تامین سوخت مردم آن هم در آستانه ی سیاهی زمستان ، عاجز و درمانده می شود ، آیا منطق عقل، و حکم شرع دلالت بر، کناری گیری چنین دولتی ، ندارد ؟ آیا این پرسش را پاسخی هست ؟ مشگلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند این مطلب در سایت گویا و ايران امروز منتشر شده است
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماFriday, September 15, 2006
![]() مطلبی که در پی می خوانید بخشی از داستانی است که اگر عمری باقی بماند در مجموعه داستان هایم منتشر خواهد شد باب اول خورشید آرام آرام در پس دیوار های قد کشیده به آسمان غروب می کرد ، سایه برج مراقبت بر تن سنگفرش حیاط نقش بسته بود .نصرت زیر سایه تنها درخت حیاط محصور شده ، چمباته زده بود و گام های شتاب آلودی که طول حیاط کوچک زندان را ، به تکرار طی می کردند ، نظاره می کرد . به یادش آمد شش ماه قبل وقتی تازه به زندان آمده بود ، او هم این چنین شتابان قدم می زد وبفکر آزادی بود . با بیاد آوردن آن روز ها لبخندی از ساده انديشي بر گوشه ی لبان نصرت نشست . با محو شدن سایه برج مراقبت از تن سنگفرش حیاط ، صدای افسر نگهبان متل همه ی روز های در بند بودن نصرت ، از بلند گو پخش شد : آقایون وقت آماره ، همه در صف های ده تایی روی خط های سفید بایستند ....وکیل بند ، کسی در اتاق ویا راهرو ها نباشه ...همه بیرون نصرت تکیه اش را از تن خشکیده درخت برداشت و بطرف اولین خط سفیدی که در نزدیکی او بود رفت ، هنوز به صف در نیامده بود که چنگیز با عجله از آنسوی حیاط بطرفش آمد و با فاصله یک گام پشت سر نصرت ایستاد و گفت : امشب شام املت سوسیس داریم ، هستی یا نه ؟ نصرت کمی سرش را به عقب متمایل کرد و گفت : نه ، غذای دولتی می خورم ، حالم خوش نیست ، عدسی برام خوبه صدای چنگیز بود که می گفت : عدسی ؟ امشب تخم مرغ و سیب زمینی میدن ، عدسی فردا شبه نصرت این بار بدون آنکه سرش را به عقب برگرداند گفت : دیگه بهتر ، از عدسی سبکتره با ورود افسر نگهبان به حیاط زندان ، وکیل بند لیست زندانیان را از او گرفت و به شمارش مشغول شد ، افسر نگهبان در حالیکه دست به کمر در جلوی صف ها ایستاده بود ، انگار به شمارش وکیل بند اعتمادی نداشته باشد .با چشم صف ها را رج می زد و شمارش می کرد . بعد از پایان شمارش وکیل بند و رج زدن های افسر نگهبان ، زندانیان با نظمی تحمیل شده ، به ترتیب وارد بند شدند و با ورود آخرین نفر از آخرین صف ، درب حیاط بند 2 ، تا ساعت 6 صبح فردا بسته شد . باب دوم اسماعیل شهردار اتاق 20 در حالیکه قابلمه ای پر از تخم مرغ آب پز شده و سیب زمینی پخته شده را جلوی رئیس اتاق می گذاشت گفت : امشب ولخرجی کردن ...به هر نفر سه تخم مرغ می رسه .. رئیس اتاق نگاهی به داخل قابلمه انداخت و گفت ، حتما کندیده و یا در حال خراب شدن بودند بغیر از رئیس اتاق که قدیمی ترین حبس کشیده اتاق 20 بود ، نصرت با 23 نفر دیگر در آن سلول هم خانه بود رئیس اتاق در حالیکه تخم مرغ ها را از سیب زمینی ها جدا می کرد با صدای بلند گفت : هر کی شام دولتی می خوره بیاد سهمش را بگیره ...هر کی هم نمی خواد سهمش را میدم به اسماعیل ، اینجا بمونه اتاق بوی گند می گیره . به جز 5 نفر کسی طالب تخم مرغ ها و سیب زمینی های پخته شده نبود ،بقیه افراد اتاق به رسم معمول چند تا چند تا برای خوردن غذای خصوصی که خودشان در چراغخانه می پختند ، هم خرج شده بودند ، نصرت در حالیکه در طبقه دوم تخت کنار در ورودی دراز کشیده بود گفت : سهم منم بده به شهردار اسماعیل بعد از انصراف نصرت ، با خوشحالی 20 تخم مرغ باقی مانده را از قابلمه برداشت و از اتاق بیرون رفت . در راهرو موکت شده بند ، جلوی در ب اتاق 20، چند نفر با پهن کردن روزنامه سفره ی شام انداخته بودند و از ماهی تابه سیاه سوخته شده ، املت سوسیس را لقمه می زدند ، چنگیز آخرین لقمه اش را برداشت و به اتاق رفت و کنار تخت نصرت ایستاد و لقمه را جلوی چشمان بسته شده نصرت گرفت و گفت : بیا بزن ببین چه مزه ای داره , امشب من آشپز بودم ، بخور ببین چه کردم نصرت چشمانش را باز کرد و در جایش نیم خیز شد وگفت : میل ندارم ، شام دولتی هم نگرفتم ، سنگینم چنگیز در حالیکه لقمه را به سمت دهانش می برد گفت ، سنگینی یا دلتنگ ؟ - نمی دونم ، حالم گرفته ا ست - ولی من می دونم چته نصرت با تردید به چنگیز نگاهی کرد اما چیزی نگفت و دوباره سرش را به روی بالش گذاشت و نگاهش را به سقف کوتاه تخت دوخت چنگیزبه گوشه اتاق رفت، از لای پتوسربازی ، کتری چای را بیرون آورد و برای خودش یک لیوان چای ریخت و بعد از پتو پیچ کردن دوباره کتری ، باز به سراغ نصرت رفت و آهسته طوریکه کسی صدایش را نشنود گفت : تا حالا ملاقات شرعی گرفتی؟ نصرت کمی سرش را ازبالش بلند کرد و با تعجب پرسید : ملاقات شرعی؟ چنگیز لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : خب آره دیگه ، ملاقات شرعی ،نمیدونی چیه ؟ نصرت با کنجکاوی گفت : نه ، این دیگه چه جورشه چنگیز آخرین جرعه چای در لیوانش را با عجله سرکشید و به نصرت اشاره کرد تا از تخت پائین بیاید - بریم تو راهرو اونجا کسی حرفامونو نمی شنوه نصرت با تانی از تخت پائین آمد و به دنبال چنگیز راه افتاد ، زیر تلویزیونی که در بالای سالن ، روی دیوارنصب شده بود ، عده ای در انتظار پخش سریال ایرانی نشسته بودند ، چنگیز دور از تلویزیون کناردرب اتاق نماز خانه نشست و با دست به نصرت اشاره کرد تا کنارش بنشیند . - ببینم در این شش ماهی که اینجا هستی تا حالا نفهمیدی ملاقات شرعی چیه ؟ نصرت شانه ای بالا انداخت و گفت : خب نه , ایرادی داره؟ چنگیز سری به اطراف گرداند و گفت : ملاقات شرعی یعنی با حلالت تنها باشی و... فهمیدی؟ نصرت با تعجب گفت : مگه میشه؟ اونم تو زندون؟ چنگیز باز لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت : اگر نه که ، اینجا همه سر هم سوار میشن مشتی نصرت سرش را پائین انداخت بفکر فرو رفت اما انگار چیزی بیادش آمده باشد ، سرش را بلند کرد وگفت : خب حالا این چه ربطی به دلتنگی من داره؟ چنگیز انگار با کودن ترین آدم روی زمین حرف میزند آهی از سر کلافگی کشید و گفت : هیچی فقط خواستم امشب خواب های سکسی ببینی نصرت باز هم سرش را پائین انداخت و بفکر فرو رفت چنگیز دستانش را به دو طرف ستون کرد تا از جایش بلند شود اما ناگهان نصرت دستش را گرفت و مانع شد و با لحنی از خجالت پرسید : چه جوری میشه ملاقات شرعی گرفت ؟ چنگیز دوباره سرجایش نشست و با لبخند پیروز مندانه ای گفت ، این شد حرف حساب ، بابا جون تو اینجا داری کپک میزنی و خودت حالیت نیست ، الان برو یک در خواست برای ملاقات شرعی بنویس و بنداز تو همون صندوقی که زیر هشت کنار اتاق افسر نگهبان گذاشتند ، بعد از چند روز بهت خبر میدن که چه روزی به عیالت بگی که بیاد ملاقات ، بعد هم بادا بادا مبارک بادا ..... نصرت انگار تازه متوجه موضوعی شده باشد گفت : پس اون نامه ای که تو دیروز یواشکی انداختی توی اون صندوق برای همین کار بود ؟ چنگیز با تعجب گفت : تو از کجا دیدی ؟ این بار نصرت با لبخند ی معنی دار گفت : دیروزکه تو حیاط جلوی پنجره اتاق افسرنگهبان قدم میزدم یک لحظه لای در دفتر افسرنگهبان باز شد و ترا دیدم که مثل دزد ها ، دور وبرت و نگاه میکردی و از زیر پیرهنت نامه ای بیرون آوردی و انداختی توی اون صندوق ، فکر می کردم اون صندق برای راپورت دادنه چنگیز با تعجب گفت ، ما را بگو که فکر می کردیم کسی نفهمیده نصرت گفت حالا که دیگه مهم نیست ما با هم محرمیم راستی میشه یک خواهش ازت بکنم بگو ، چیه ، ؟ نکنه می خوای من نامه را برات بندازم تو صندوق نصرت لبخندی زد و با سر تائید کرد و گفت : آخه من روم نمیشه ، می ترسم کسی منو ببینه چنگیز در حالیکه از جایش بلند می شد گفت : اون که بلاخره همه می فهمن اما جهنم ، ساقدوشت هم میشیم ، تو برو نامه را بنویس بیار بده بمن ، باقیش با من نصرت و چنگیز در حالیکه به بطرف اتاق بر می گشتند ، اسامی کسانی که باید فردا برای رفتن به دادگاه اعزام می شدند از بلند گوی بند پخش می شد . باب سوم چنگیزیک بار دیگه وسایل نصرت را چک کرد و در حالیکه از زیر تختش فلاسک چای را بیرون می کشید گفت ، فلاسک چای منو ببر ، اونجا چای می چسبه ، حوله برداشتی ؟ نصرت با تعجب گفت ، حوله برای چی؟ د خنک خدا اونجا حموم هم داره ، بعدش می تونی دوش بگیری ، پاشو برو حولت را هم بیار بزار تو سا ک چنگیز نگاهی به ساعت روی دیوار اتاق انداخت و گفت ، دیگه حالا وقتشه، روی قبضت ساعت چند نوشته ؟ نصرت از جیب شلوارش کاغذ مچاله شده ای را بیرون کشید و با یک نگاه گفت ، 11 - سری اولی ، تا 2 وقت دارید بعد سری دوم را می برند ، سری دومی ها تا زمان آمارگرفتن وقت دارند چنگیز یک لحظه سکوت کرد و نگاه دلسوزانه ای به نصرت انداخت و گفت : دلشوره داری ؟ همه همینطورند ، نگران نباش ، عوضش یک ملاقات سیر با عیالت می کنی ، در ضمن خوب گوش کن ببین چی میگم ، اونجا که رفتی سعی کن به عیالت روحیه بدی، اصلا از مشکلات حرفی نزنید ، بزارید یک خاطره خوب از این ملاقات باقی بمونه، راستی به عیالت گفتی چه ساعتی بیاد ؟ - اره به مادرم گفتم بهش بگه ، - مگه دیروز عیالت نیومده بود ملاقات ؟ - نه ، مادرم آمده بود ، می گفت سمانه دخترم مریض احوال بود نمی تونست بیاد - اما هفته قبل هم که نیومده بود - اره ، رفته بود جایی کار داشت - ببینم تو اصلا چند وقته عیالت و ندیدی - چهار هفته ، خودم گفته بودم هر هفته نیاد چنگیز سکوتی کرد و به لرزش دستهای نصرت خیره شد ، اما نصرت متوجه شد و سعی کرد دستانش را از نگاه کنجکاو چنگیز دور کند و اگر صدای اسماعیل شهردار اتاق که ظرف های شسته شده صبحانه را آورده بود ، سکوت را بر هم نمی زد ، نصرت در توجیه لرزش دستانش به چنگیز عاجز بود . اسماعیل : عجب سوزگدا کشی بیرون هست چنگیز رو به اسماعیل کرد و با لحنی شوخی گفت : پس چرا تو نمردی اسی ؟ اما خوب شد که نمردی چون باید ساک شا داماد را ببری زیر هشت ، می خواد بره ماه عسل ، بعد رو به نصرت کرد و گفت ، اینجوری بهتره ، رفتنت را کسی نمی فهمه ، اما برگشتنت را همه می فهمند . و بعد در حالیکه با صدای بلند می خندید نصرت از جایش بلند شد ، بطرف تختش رفت و از زیر بالش بلوز زندان را بیرون کشید و آماده رفتن به میعاد گاه شد ، وقتی بلوز زندان را میپوشید رو به چنگیز گفت : پوشیدن این بلوز هم برای چنین ملاقاتی خیلی ضایع است چنگیزکه هنوز از ته مانده خنده هایش بر روی لبانش باقی مانده بود به طعنه گفت : مثل اینکه جنابعالی زندانی تشریف دارید و اینجا زندان است ، نه هتل هیلتون نصرت وقتی به زیر هشت رسید ، اسماعیل ساکش را زودتر از او آورده بود ، همه 10 نفری که برای سری اول ملاقات ویژه اسمشان در لیست افسر نگهبان بود ، زیر هشت ، منتظر ، به صف ایستاده بودند تا ماموری آنها را به محل ملاقات ببرد ، افسر نگهبان از روی لیست اسامی را یکی یکی می خواند و با خواندن هر اسم یکی به بیرون می رفت ، بعد از خروچ نفر نهم ،افسر نگهبان رو به نصرت کرد و گفت ، نصرت بالنده تو هستی ؟ نصرت هنوز مجال پاسخ دادن را نیافته بود که افسر نگهبان در ادامه پرسشش گفت : ملاقاتت بنا بردر خواست همسرت کنسل شد ، اما دو تا نامه برات آورده ، یکیش از دادگاه خانواده است ، بیا تو اتاقم بگیر. نصرت هاج و واج مانده بود ، مثل کوهی که یخ زده باشد ، پا هایش نای حرکت نداشتند ، افسر نگهبان خوب می دانست معنی کنسل کردن ملاقات آن هم از سوی همسر یعنی چه ،دلش به حال نصرت سوخت ، زیر بازوی نصرت را گرفت و او را با خودش بطرف دفترش برد ، وقتی وارد اتاق شدند افسر نگهبان در حالیکه نصرت را بر روی اولین صندلی کنار درب اتاق می نشاند با لحن ترحم آمیزی پرسید : با همسرت اختلاف داشتی ؟ نصرت ، سری به علامت تائید تکان داد ولی زیرلب گفت ، اما مهم نبود افسر نگهبان به پشت میز کارش رفت و دو نامه را از کازیه روی میز برداشت ودر حالیکه نامه ها را به نصرت نشان می داد گفت این دو نامه را امروز همسرت آورد. برای لحظه ای کوتاه سکوت در اتاق افسرنگهبان بر قرار شد ، در این فاصله تنها صدای گام های افسر نگهبان بود که برای دادن نامه ها به دست نصرت از پشت میزش بطرف او می رفت ، نصرت بعد از گرفتن نامه ها ، سعی کرد از جایش بلند شود و از اتاق افسر نگهبان بیرون بیاید ، اما افسر نگهبان دستی بر شانه های نصرت گذاشت وگفت : بنشین ، برای رفتن عجله نکن ، بزار یک کم حالت جا بیاد ، بخودت مسلط باش مرد، بلاخره برای هرکسی این مشکلات هست ، بچه هم داری ؟ نصرت در حالیکه به نقطعه نامعلومی خیره مانده بود سرش را بار دیگر به علامت تائید تکان داد . - جرمت چیه؟ نصرت با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می امد گفت : تصادف - کشته هم داشت ؟ - سه نفر دادگاه رفتی؟ - هنوز نه ،خانواده ام برای گرفتن رضایت در تلاشند افسر نگهبان لحظه ای سکوت کرد و بعد با کشیدن آهی بلند ، کلاهش را از روی میز برداشت واز اتاق بیرون رفت نصرت صدای افسر نگهبان را شنید که بیرون از اتاق به سربازی می گفت : من میرم دفتر ریاست وقت آمار بر میگردم . یک لیوان آب هم ببر به اتاقم ، تا هر وقت دلش خواست می تونه اینجا بمونه ، حتا تا وقت برگشتن سری اول ملاقاتی ها ی ویژه و بعد صدای برهم کوفتن پا های سربازبود که در راهرو پیچید . وقتی سرباز لیوان آب را به اتاق افسر نگهبان برد ، نصرت کاغذ مچاله شده ای در دستش بود و بی صدا اشک می ریخت ...
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 3 نظر شماMonday, September 11, 2006
هيات نظارت بر مطبوعات روزنامهی شرق را به استناد تبصرهی مادهی ١٢ و بر اساس بندهای ١،٢،٤ و به ويژه بند ٨ مادهی ٦ قانون مطبوعات توقيف و پروندهی آن را به دادگاه ارسال كرد. به گزارش خبرنگار سياسی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) در متن ارسال شده از سوی دبيرخانهی هيات نظارت بر مطبوعات آمده است: «اين هيات در تاريخ ١٩/٥/١٣٨٥ و به منظور حمايت از ادامهی انتشار نشريهی شرق به صاحب امتياز فرصت داد تا ظرف يك ماه نسبت به معرفی مديرمسوول جديد كه امكان نظارت بيشتر بر مطالب نشريه را داشته باشد اقدام نمايد كه صاحب امتياز در تاريخ ٢٠/٦/١٣٨٥ با ارسال نامهای تقاضای مهلت دو ماه ديگر نمود. ليكن با توجه به تخلفات مكرر روزنامه و عدم اصلاح در يك ماه اخير و خصوصا با توجه به انتشار كاريكاتور توهينآميز در يكی از شمارههای اخير آن نشريه به اتفاق آراء روزنامهی شرق را توقيف كرد و پروندهی تخلفات اين نشريه را به دادگاه ارجاع نمود. همچنين در اين جلسه مجوز نشريات حافظ و خاطره به استناد تبصرهی ١١ قانون مطبوعات لغو گرديد.»
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شما
در قصص قران و ایضا در کتابهای دینی بنا بر احادیث موثق و غیره امده است که یکی از معجزات حضرت خضر راه رفتن بر روی اب بوده است اما در وب گردی هایم به خبر ی همراه با تصویر ویدئویی بر خورد کردم که " یک مرد آمریکایی بنام کريس آنجل که اين روزها در امريکا زياد از او صحبت ميشود کار های عجیب می کند از جمله رد شدن از آب ، کارهاي عجيب دیگر او رد شدن از وسط شيشه وهمچنین پرواز کردن است , البته بدون هر وسيله پروازي و خلاصه هر کاري که برخلاف جريان طبيعت باشد اين آقا انجام ميدهد. جل الخالقلق بقول بی بی جانم که می گفت دوره ، دوره آخرالزمان است .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماSaturday, September 09, 2006
بعد از بر سرير قدرت نشستن دولت مهرورزي و انتصاب وزير جديد وزارت فرهنگ و ارشاد ، اين انتظار مي رفت كه مطبوعات ايران چون مرغ منقار چيده در قفس گردند ، كه عاقبت هم آنچه اهالي مطبوعات در انتظارش بودند با خبر محدود كردن منابع خبري براي روزنامه ها تحقق يافت . اين مقاله در گويا منتشر شده است
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماWednesday, September 06, 2006
وقتي خبر افاصات اخير جناب رئيس جمهور را در باب پاكسازي اساتيد سكو لار از دانشگاهها را خواندم به ياد حكايت خانه نشين شدن اساتيد " دارلفنون " در عهد ناصري افتادم كه در واقع سرنوشتي بود كه قرنها پيش از آن " دارالعلم نظاميه بغداد " بدان دچار شده بود كه به نظر نگارنده اين حركت جديد جناب احمدي نژاد هم كه بنا بر فتواي خانم فاطمه رجبي " معجزه هزاره سوم» هستند ، عملشان مصداق تاريخي آن دو حكايت است. حكايت خانه نشين شدن اساتيد دارالفنون از آنجا آغاز شد كه وقتي مسئله سوء قصد بابيها به ناصرالدين شاه پيش آمد كار دارلفنون مشكل تر شد ، و از همين رو ميرزا محمد خان سپهسالار كه مامور بود تا كار طبقات تحصيلكرده را يكسره كند ، اعلاني از طرف شاه ، در روزنامه دولتي بدين شرح منتشر كرد: "....در اين روز ها به عرض رسيده است كه بعضي از اجامر و اوباش شهر گفتگو از وضع و تربيت فراموشخانه هاي يوروپ ( چيزي شبيه افكارسكولاريسم ) مي كنند و به ترتيب آن اطهار ميل مي نمايند ، لهذا صريح حكم همايوني شد كه اگر بعد از اين ، عبارت و لفظ فراموشخانه از دهن كسي بيرون بيايد ، تا چه رسد به ترتيب آن ، مورد كمال سياست و غضب دولت خواهد شد .. با اين اعلاميه جلال الدين ميرزا خانه نشين شد " ميرزا ملكم خان و همچنين مردم روشن ضمير و ناراضي از اوضاع را به نام ملحد و بي دين از ايران بيرون كردند تا بدانجا كه شعله اين آتش به دارالفنون رسيد و كار بدانجا كشيد كه روزي غلامعلي خان مليجك عزيز السلطان ، با غلامبچه هايي كه همبازي او بودند ، به مدرسه دارالفنون مي روند و بي سبب دو سه تن از معلمان و عده اي از شاگردان را كتك مي زنند و رئيس و ناظم و آجودان و معلمان و فراشان هم از ترس بد آمدن شاه مانع آنان نشدند و روز بعد هم كه محمد حسين خان اديب الدوله گزارش به عرض سلطان رسانيد ، شاه تنها تبسمي كرد و چيزي نگفت و مليجك را مواخذه نكرد و در نتيجه معلمان و اساتيد خارجي از آمدن به ايران پشيمان شدند و آنهايي هم كه بودند به بهانه هاي گوناگون ايران را ترك گفتند بي گمان چنين خبطي آن هم از شاهي چون ناصرالدين شاه بعيد نبود چرا كه اكثر زورمندان تاريخ اين آب و خاك با اصحاب علم و دانش اين كهنه ديار چنين كردند آنچنانكه هفتصد سال قبل از ناصر الدين شاه هم همين پوست خربزه را به زير پاي خليفه هم نام شاه قاجار يعني خليفه الناصرالله گذاشتند تا در يك كودتاي دانشگاهي بنام حفط دين " نظاميه بغداد " را كه تا آن زمان قدمتي بيش از يكصد و پنجاه ساله داشت ، تعطيل كند و با بيرون كردن اساتيد ، نظاميه را محل طويله استران سازد ، اگر چه چندي بعد همين جناب خليفه الناصر الله از كرده خود پشيمان شد و گفت " خواجه نظام الملك را خواب ديدم و از اين كار من گله داشت ". اظهارات اخير جناب آحمدي نژاد مبني بر تسلط 150 ساله انديشههاي سكولار بر دانشگاهها، در واقع به نوعي بستر سازي براي يك انقلاب فرهنگي ديگر است كه در اينصورت مي توان تصور كرد كه با چنين پوست خربزه تاريخي كه به زير پاي دولت معجزه هزاره سوم هم گذاشته شد ، حكايت تبعات اين عمل ، خواندني تر و عبرت آموز تر از دو حكايت تاريخي نقل شده در بالا خواهد بود . اين ياد داشت در سايت ايران امروز منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماMonday, September 04, 2006
عزيزم هستي ما مثل برفه
كه هميشه گرفتار تگرگه تو نگو اينا يه مشت حرفه دل عاشقم برات مي بافه د ر هواي دل سپردن شك نكن به عشق باختن زندگي هميشه باختن دل خوبه براي مردن نشد كه آرزو هامون يكي بشه نشد كه رو يا هامون يكي بشه نشد از هم جدا نمونيم نشد كه با هم يه آوازو بخونيم برات تو آسمونها بفكر خونه بودم غافل از اينكه خودم عمري بي آشيونه بودم آه از اين سادگي دل چي بگم عزيز بي دل زندگي هميشه باختن دل خوبه براي مردن
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماSaturday, September 02, 2006
آخرین شماره " ایران ما " را منتشر کردم ، اما از روز یکشنبه دیگر منتشر نمی شود ، برای دانستن چرایی منتشر نشدن این نشریه می توانید به اینجا بروید و بخوانید
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|