|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Tuesday, October 31, 2006
بعد از آزاد شدنم از زندان در سال 82 خانه نشینی تنها ثمره سال ها فعالیت مطبوعاتیم شد, خاصه وقتی روزنامه اینترنتی " ایران ما" را هم به دلایلی تن به تعطیل شدنش دادم , این توفیق اجباری که با اهل خانه بیشتر دمساز شوم بیشتر شد , از همین رو دیگر کمتر از حال و روز همکاران سابق با خبر هستم مگر از طریق اینترنت و یا تلفن ؛ اما چند روز قبل که با دوستی از اهالی قلم تلفنی یادی از گذشته ها می کردیم و از حال و روز هم قبیله گان امروز مطبوعات حرف می زدیم با خبر شدم که در گوشه ای از شهر به همت زوجی جوان مطبوعاتی , پاتوقی بنام " کافه تیتر" برای دور هم جمع شدن وایضا گپ زدن همکاران قدیم و جدید مهیا گردیده که رفتن و دیدن آن اگر از واجبات نباشد از مستحبات هم قبیله بودن با روزنامه نگاران است .
دوستی که خبر راه اندازی " کافه تیتر " را فقط با کمی تاخیر(یکسال پس از راه اندازی کافه تیتر ) از او شنیده بودم , از سر دلسوزی تنهایی ام ( و شایدم برای علاج عارضه خانه نشینیم ) پیشنهاد کرد که هراز گاهی سری به " کافه تیتر" بزنم تا بلکه از لاک تنهایی بیرون آیم ، از همین رو برای به ذوق آوردنم آدرس وبلاگ کافه تیتر را هم چاشنی کرد تا از چگونگی راه اندازی "کافه تیتر" وبرنامه های متنوعی که در آن برگزار می شود با خبر شوم . بعد از دیدن وبلاک " کافه تیتر " و خواندن شرح انگیزه ی راه اندازی آن توسط بهنام و بی تا , این زوج جوان مطبوعاتی ، ذهنم باز اسیر همان هیولای پرسش تاریخی شد که تا کنون جزعشق ، هیچ پاسخی برای آن نیافتم . بهنام و بی تا اگر چه امروز در هیچ یک از روزنامه ها ویا نشریاتی که در دکه های مطبوعات در حسرت مخاطب بسر می برند ، کار نمی کنند و جایی ندارند و نا خواسته از حرفه خود به دور افتادند اما از سر عشقی که به حرفه ی بی پیر خود دارند و از سر مهر به اهالی بی یاورهنر و قلم ، به دور ازهر جارو جنجال متداول زمانه که با سیاست و سیاست بازی ها اجین است ، با بضاعتی کم اما صمیمانه ، فضایی برای گرد هم آمدن و تبادل افکار هم قبیلگان خود فراهم آوردند اگر چه در این ایثار به اقتضای جبرزندگی تازه بنا نهاده شده خود ، امید به تامین معا ش نه حتا درحد لقمه نان روز نامه نگاری ( که فقیر ترین اقشار جامعه محسوب می شوند ) که به کمتر از آن هم قانع اند . فرزانه ای می گفت حکایت بهنام و بی تا ها ما را به دردی می رساند که از قضا همه درمان آن را می دانیم اما گرفتار آن مانده ایم و آن حضور عده ای قدرت طلب که پله های صعود به قدرت را در مطبوعات دیده اند و عاقبت هم اهل قبیله ای را چنین منزوی و خانه نشین کرده اند که بهنام ها و بیتا های این قبیله برای عشق به رسالت حرفه اطلاع رسانی و بودن با هم قییلگان خود ، همه اندوخته ی خود را تا بدانجا به رهن شغلی جدید می گذارند که بیم مغموم شدنشان از بی حمایتی از سوی خودی ها یی می رود که حتی به به و چه چه گوی همتی از سر تجلی عشق بود ند و این درد بی حمایتی تنها از آن قبیله قلم بدست این کهنه دیار است و بس ، آیا براستی همت بانیان " کافه تیتر " را نه به زبان ، ارج گذاری هست تا مبادا درب این خانه هم روزی بسته شود که تا امید به باز شدن صد ها خانه دیگردر فراموشی بماند. تا بیش از این پر نگفته باشم و از سوی خرده گیران به انگ تملق گویی و هزار گناه ناکرده ازسر ارج نهادن به همت دو هم قبیله که " کافه تیتر " را بنا نهادند ، گرفتار نگردم و ایضا تا نفسی از پر گوئیم کشیده باشید این حکایت را با شعری وصف الحا ل پایان می دهم کوه ها با همند و تنهایند همچو ما با همان تنهایان
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماSaturday, October 21, 2006
اینکه امروز چه بر سر این آب و خاک می آورند و آینده مردم این کهنه دیار چه خواهد بود , بر کسی پوشیده نیست و همگان خوب می دانند که چه کرده اند و عاقبت چه می شود , از اتخاذ سیاست خارجی مبتنی بر دشمن تراشی گرفته تا تصمیمات نابخردانه در امور اقتصاد و معیشت مردم , همه چون آینه ای شفاف از اینده این گستره تاریخی در مقابل دیدگان حیرت زده ی مردم این بلاد کفر ستیز به نمایش گذارده شده است .اگر چه آنهایی که به این ویرانی کمر همت بسته اند با توجیحات عوام فریبانه , تیشه به ریشه زدنشان را عین خدمت به مردم می دانند .
اخیرا در یک مراسم مهمانی افطاری رئیس جمهور آقای احمدی نژاد درد دلی با جمعی از دانشجویان و نسل جوان کشور داشته اند که گزارش کامل این درد دل را ، می توانید در سایت " رجا نیوز " که یکی از چندین سایت های وابسته به جناح حاکم بر کشور است , بخوانید که انتشار دردل رئیس جمهور , خود دلیلی بر نوشتن این مقال گردیده است . درگزارش مراسم افطاری رئیس جمهور با جمعی از دانشجویان به نقل از سایت " رجا نیوز " آمده است که رئیس دولت نهم , برای حاضران در آن میهمانی ضمن ارائه گزارشاتی از عملکرد دولت , گلایه هایی هم از بر خی نهاد ها و دست اندر کاران امور کشور و همچنین مطبوعات مطرح کردند که بی کمان,بر همه ی صاحب نظران , آگاهان و متخصصان و کارشناسان امور سیاسی و اقتصادی , فرض و واجب است که اولا برای روشن شدن اذهان عمومی و ثانیا در جهت رفع تکدر خاطر جناب آحمدی نژاد هم که باشد ، باید نسبت به این همه گلایه از کارشکنی ها و بی مهری ها ی که نسبت به دولت ایشان روا شده است پاسخی مستدل داده شود تا لااقل دل آن دسته از دانشجویان و حاضران در آن مهمانی که از گلایه های رئیس جمهور که با هزار آه و سوز دل شنیده اند, التیام یابد , خاصه در مورد آن بخش از گزارشی که در مورد عملکرد دولت نهم در باب امور فرهنگ و اقتصاد کشور که گویی شق القمر بوده است . از این رو نگارنده این سطورهم بر خود فرض و واجب دانسته تا در خصوص گلایه از مطبوعات , نه بعنوان سخنگو ، تنها بعنوان عضوی کوچک از قبیله بی یاور مطبوعات, به قدر وسع و بضاعت قلم خود , یاد آور نکاتی در جهت رفع توهم ایجاد شده در ذهن رئیس دولت نهم باشم . و اما گلایه رئیس دولت از برخی از مطبوعات چیست ؟ : " روزنامه هایی هستند که در این یک سال سیصد شماره چاپ کرده اند و در همه شماره ها بلا استثنا تیتر منفی زده اند . آیا دولت حداقل یک کار مستوجب تشویق نداشته است؟ آیا کاری که شبیه به مثبت بوده هم انجام نداده است؟ .... در حیرتم که گلایه از مطبوعات این کبوتران بال و پر شکسته چرا ؟ آیا مگر مطبو عات آزاد و مستقلی هم باقی مانده است که قادر به تمکین نکردن خواست دولتمردان باشند ؟ تا چه رسد به زدن تیتر های مخالف دولت ؟ بی کمان غرض از این گلایه باید مربوط به مطبوعات مستقل و غیر حزبی باشد که امروز دیگر اثری از آنها در دکه های روز نامه فروشی ها نیست اگر منظور چنین نشریاتی است که آخرین آنها هم اخیرا از گردونه خارج شده اند . آیا آنچه امروز بنام مطبوعات بر دکه های روز نامه فروشی ها مانده است غیر از کبوتران در قفس را می مانند ؟اما با این همه باز هم می توان در رفع این گلایه شقشقه ای نوشت جناب رئیس جمهور آنچنان که انتظار میرود که بعنوان فردی تحصیل کرده و استاد دانشگاه واقف و آگاه باشید , معنا و مفهوم دولت مردمی , حداقل از منظر جامعه ای خوش باور این است که اساسا هر دولتی باید به قصد صلاح و رفاه ملت خود بر سریر حکومت بنشیند , و چنین دولتی باید همواره مردم را , نه در جزئیات امور , اما از کلیات چند و چون اداره کشور آن هم به حقیقت نه با مشتی حرف شعار بی عمل , در جریان قرار دهد و در اطلاع رسانی خست نورزد و در این مهم دل و دستی فراخ داشته باشد تا مبادا حتا بره ای بی خبر از کمین گرگی , در لب چشمه آبی گرفتار آید. اما اگر از بد حادثه ( بخوانید انتخابات ) ملتی از داشتن چنین دولت صادق و بی ریا , بد اقبال باشد تا بدانجا که هر روز به دورغی او را به فریبند و در چنگال فقر و تنگدستی و ایضا تهدید بیگانگان و هزار مصیبت نا خواسته هم چون جنگ , قرار دهند , نا گزیر است خود آستین بالا زند و حقایق را از دل هزاران شعارهای پر زرق و برق اما تو خالی استخراج کند که این مهم هم جز به وسیله سربازان بی جیر و مواجبی که در اختیار دارد و همانا نشریات و مطبوعات آزاد و مستقل هستند , میسر نیست چرا که مردم به تجربه دریافته اند که مطبوعات آزاد و مستقل و غیر حزبی , چون چشم و گوشی بیدار برای ملت بی خبر از همه جا است و همواره حقیقت را نه دست چین شده و نه به خوشامد و دلخواه حاکمان و زور مندان , که تنها از سر رسالتی که بر عهده دارند , در جهت نیاز و صلاح جامعه , بی مزد و منت در اختیار همگان قرار می دهند . جناب رئیس جمهور , باور کنید از مطبوعات و قبیله قلم نباید رنجید که چرا هر آنچه شما می گوئید نمی نویسند و منتشر نمی کنند و یا در مخالفت با عملکرد دولت تحت ریاستتان تیتر های منفی زده اند که اگر بزنند در راستای رسالت خود گام برداشته اند , چرا که به کدام رو سپيدی طمع بهشت بندی؟ از فرزانه ای نقل است در جهانی که همه چیز درآن بر مدار تخصص و علم و تجربه میگردد که حتی برای اداره یک قهوه خانه فرنگی ( کافی شاپ )آموزش دیدن والنهایه مدرک کاردانی لازم است ، باید درب دارالعلم و دانشگاه های جهان را گل گرفت اگر بتوان کشوری را توسط نابلدان بی تخصص در علم سیاست و کشورداری اداره کرد. و این نه نکته باریکتر ازمو، که به روشنی آفتاب است که گویی به چشم دولتمردانمان نمی آیدو این چنین است که گرفتار آمدیم آنچنانکه امروز از هر گوشه ای از جهان ،به هر بهانه ای قصد این پهنه تاریخی می کنند. حال در چنین شرایطی آقای رئیس جمهور شما بگوئید رسالت مطبوعات مستقل و آزاد چیست ؟آیا غیر از انتقاد از دولت و زمامداران است ؟ آقای رئیس جمهور باور کنید امروزه در جهان این چنین رسم است که هر گاه بخواهند از حال روز ملتی پرس و جو کنند ، نمی پرسند که آیا آن کشور سلاح هستی دارد یا نه ،بلکه پرسش این است که این مردم تا چه مقدار در مقدرات خود دست دارند ، اگر جواب مثبت باشد به آن ملت به دیده احترام می نگرند و هیچ گاه به فکر سوء استفاده از آن نخواهند بود ، اما اگر دانستند که هر آشی را دولت شان می پزد ، مردم می خورند و دم بر نمیارند،دیگر بر چنین ملتی ارزشی قائل نیستند آقای رئیس جمهور ایکاش می دانستید که اهالی قبیله مطبوعات , سر در گرو چه پند و اندرز ی از بزرگان خود دارند که آن را آویز گوش کرده و بکار می آورند وقتی می بینند " دولت ها تانک دارند , گلوله دارند , زندان و صدا و سیما و......دارند , براستی مردم نباید مطبوعاتی آزاد و مستقل داشته باشند؟ اگر چه خوب می دانید که دیگر حتی مطبوعات نیمه مستقل و آزادی هم که وجود داشت امروز دیگر نمانده اند و همگی از سر بی تحملی دولتتان از نقد و انتقاد توقیف شده اند , آقای رئیس جمهور نگرانتان کردم ؟ کافی است کمی به اخبار دستگیری و بازداشت های اخیر روز نامه نگاران و بسته شدن مطبوعات به بهانه های واهی, تعمق بیشتری داشته باشید , باور کنید آنگاه دلتان نه برای دولتتان , برای مظلومیت مردمی خواهد سوخت که به غیر از نگرانی سفره خالی و شکم گرسنه کودکانشان , بیکاری و فقر و ایضا نداشتن امید به آینده , مطبوعات آزاد و مستقل هم ندارند . پس گلایه از مطبوعات , این کبوتران بال و پر شکسته چرا ؟ آقای رئیس جمهور به ولای نجابت اهالی قلم که در مظان اتهامش اسیرند, می دانیم که از آب تشنه توقع خاموش کردن آتش نباید داشت , اما بیائید محض رضای این جراحت قلب بی شفا بگوئید که دیگر از بال شکسته این کبوتر چه می خواهید ؟ فقط همين پرسش ساده ، آخرين حرف من است شما که از بيم باد و باور باران سخن می گفتيدحالا يک پياله شير و پاره ای نانتان کجاست؟ این مطلب در گویا منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماFriday, October 20, 2006
![]() عشق تنها بهانه بود براي زيستن زيستم ، در آب شور اشك در گريستن گل هزار باغ خنده چيدم به رويا دل هميشه گرفتار سپردم به دريا
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماThursday, October 12, 2006
اپيزود اولسال 1345شمسي تكه گچي را برداشت و بر روي تن خسته تخته سياه كلاس اسمش را با خطي خوش نوشت : مليحه ...، بعد رو به كلاس كرد و گفت : حالا از همين جلو شما هم يكي يكي خودتونو معرفي كنيد كل شبي كه آمد ، هوا باراني بود ، دكانهاي اطراف ميدان ده ، همه بسته بودند و تنها چراغ قهوه خانه ي آسيد رضا هنوز روشن مانده بود ، هيچ رهگذري در خلوت ده پا نمي گذا شت ، آسيد رضا و جند نفر ديگر به همراه آقاي مدير مدرسه ، از پشت پنجره ي مه گرفته قهوه خانه ، چشم انتظار رسيدن اتوبوس بودند ، جلوي درب قهوه خانه بره سفيدي زير باران بر تنه درخت خشكيده اي در اسارت بود ، آقاي مدير مدرسه ، گفته بود براي خير مقدم بايد جلوي پاهاي خانوم معلم قرباني كرد . ------------- علي به عادت هر روزه سكه اي را در كف ترازو انداخت ، و منتظر شد تا آقا تقي مثل هميشه جيب هايش را از بادام زميني بو داده شده پر كند . خبر داري از شهر يك معلم جديد برايتان فرستادند؟ چشمهاي علي به مشت هاي پر شده از بادام زميني آقا تقي بود كه گفت : ديروز آقاي مدير سر صف گفت كه برامون از شهر يك معلم جديدمي فرستند ميدوني معلم جديد يك خانوم بي حاجب شهري است؟ علي با تعجب به آقا تقي نگاه كرد ، آقا تقي در حاليكه دستانش را در جيب هاي علي خالي مي كرد زير لب گفت : آخر زمون شده ، معلم زن براي پسر بچه هاي مردم مي فرستند ------------ وشما؟ علي هنوز محو تماشاي زيبائي خانوم معلم بود ، كه با ضربه ارنج بغل دستي اش به خودش آمد ، و با دستپاچگي از جايش بلند شد و در حاليكه لرزشي درپشت صدايش بود اسمش را دست و پا شكسته گفت خانوم معلم به مهرباني لبخندي زد و گفت : خب ، ديگه؟ علي با هزار رنگ به رنگ شدن و خجالت به سادگي گفت : ديگه هيچي ناگهان همه كلاس از صداي خنده لبريز شد و علي هاج و واج به خانوم معلم نگاه مي كرد كه باز هم با لبخندي به نجاتش آمد و گفت : منظورم فاميليت بود آن روز وقتي علي از مدرسه به خانه برمي گشت ، در راه آقا تقي بقال را به همراه عده اي از اهالي ده ديده بود كه با شتاب و عصبانيت به طرف مدرسه مي رفتند ، ------------ آسمان يك ريز مي باريد ، سمفوني شره هاي باران از ناودان ها حلبي ، سكوت شب را مي شكستند. آسيد رضا ، فيتيله چراغ ها را يكي يكي پائين كشيد و به راننده اتوبوس گفت: الان يك چاي دبش برات مي ريزم ، تا سر بكشي ، اونا هم از راه ميرسند ، ثواب داره . هنوز سيني چاي در دستان آسيد رضا بود كه آقاي مدير مدرسه به همراه خانوم معلم وارد قهوه خانه شدند و لحظه اي بعد، اتوبوس با زوزه اي دلخراش به طرف شهر حركت كرد . آسيد رضا رختخوابش را روي يكي از تخت هاي كنار بخاري پهن كرد و در همانحال به آقاي مدير مدرسه گفت : بلاخره مملكت قانون داره ، اينجوري كه نميشه چند تا مذهبي بريزن تو مدرسه و يك زن را تهديد كنند تا اونم از ترس شبونه اينجوري فرار كنه بره و ديگه پشت سرش را هم نگاه نكنه . آقاي مدير مدرسه نگاه بدرقه اش را از پشت پنجره بخاره گرفته برداشت و در حاليكه به طرف در قهوه خانه مي رفت به زمزمه گفت : هيچ قانوني حريف جهل نيست اپيزود دوم سال 1385 شمسي خبر اول : يك زن ايراني تابعه آمريكا با پرداخت 20 ميليون دلار به مدت ده روز همراه با چند مرد به يك سفر فضايي رفت خبر دوم :يك مداح معروف تهران در مراسم دعا و روضه ماه مبارك رمضان ، انوشه انصاري را [ز - - ز - - - ] (حاصل ارتباط نامشروع) خواند. وي در حين اجراي برنامه خود با اشاره به مطلب فوق بشدت از صداو سيما بعلت انعكاس اخبار سفر وي به فضا انتقاد كرد.
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 9 نظر شماThursday, October 05, 2006
![]() امروز عمران صلاحی با مشایعت جمعی از هنرمندان و دوستانش به خانه ابدی نقل مکان کرد ، بقول سید علی صالحی اگر همه همدیگر را دوست می داشتیم عمران نمی مرد . در سحرگاه چهارشنبه (12 مهر 85) بود که قلب عمران ، این شاعر و طنز پرداز معاصر ، از طپیدن ایستاد تا فقدان هنرمند ی دیگر بر مردم هنر دوست این کهنه دیار تحمیل شود .عمران را از شعر ها و طنز هایش می شناختم ، اما درسال 79 که نوشته های طنزم با نام های مستعار در بعضی از روز نامه های آن سال ها منتشر می شد ، روزی از سر اتفاق برای اولین بار او را از نزدیک در تحریریه یکی از روز نامه ها دیدم ، آنچنان بر خورد گرم و مهربانی داشت که آن دیدار به دوستی مبدل شد ، هر از گاهی زنگ میزد و اگر اشعار طنزی سروده بود برایم می خواند و وقتی از او می خواستم که دوباره برایم بخواند تا بنویسم با همان لحن طنز آلودش می گفت ، چیه می خوای تو روزنامه ات منتشر کنی و کار دستم بدی؟ هنوز طنین کلام طنز آلودش در گوشم زنگ می زند ، و جور غریبی دلم برا یش تنگ است شاید به همین دلیل بود که وقتی امروز در خانه هنرمندان صدایش را که به مناسبت بزرگداشت کامبیز درمبخش در بخارا سخنرانی کرده بود ، پخش کردند، بغضم بی صدا ترکید ، خواستم اشک هایم را پنهان کنم ، اما به هر طرف که چرخیدم چشمان اشک بار مردمی را دیدم که برای مشایعت او به خانه ابدیش در حیاط خانه هنرمندان جمع شده بودند و اشک ریزان صدایش را می بلعیدند . یادم هست وقتی روزنامه " آزاد " را منتشر می کردم و هنوز به محاق توقیف گرفتار نشده بود ، یک روز برای دیدن فرزانه محترم آقای فیروزان ، رئیس مرکز ویراستاری صدا و سیما به دفترش رفته بودم ، آن روز فیروزان با خوشحالی گفت ، میدانی چه کسی به جمع همکاران من در این مرکز پیوسته؟ ، گفتم ، نه ، چه کسی ؟ فیروزان گفت صبر کن الان می فهمی ، چند لحظه بعد " عمران " با همان قامت کشیده و لبخند همیشکی اش در مقابلم نشسته بود ، آن روز هم دریک فرصت مناسبی که پیش آمد، به دور از چشم ها و گوش های نامحرم ، شعر طنزی را که تازه سروده بود برایم خواند ، من هم طبق معمول از او خواستم که دوباره بخواند تا بنویسم ، اما این بار نه تنها مخالفتی نکرد بلکه با دست خط خودش آن شعر را که اسمش را " رندی " گذاشته بود ، برایم نوشت و گفت ، بیا اینم یادگاری من به تو، اما قول بده که جایی منتشر نکنی و کار دست ما ندی . یادش بخیر رندی به همه درس شجاعت میده و اهل فراره ، اینو باش عاشق موسیقیه ، دشمن تاره اینوباش میگه عاشقی چیه ، غیر خریت چیزی نیست با یه عشوه تا قیومت بیقراره ، اینو باش میگه هر کس خر دید ، سوار نشد ، خیلی خره با نفوذ سخنش رو ما سواره ، اینو باش هر کسی دم به خمره زد جهنمی است شبا مزه ی غذاش ، ماست و خیاره ، اینو باش دشمن خونی مطرباست ، تو سخنرانی دائما تو واکمنش رنک و نواره اینو باش چه تلاشی می کنه که با ادیبون بشینه در آوردن که آقا سابقه داره اینو باش زبان و قلم این حقیر در توصیف این شاعر و طنز پرداز معاصر عاجز است و الکن اما بخوانید آنچه دوستان و نزدیکانش درباره اوگفته اند یاد ش گرامی باد ديدگاههاي مفتون اميني، عليرضا طبايي، شمس لنگرودي، منوچهر احترامي، جواد مجابي و سيدحسن حسيني دربارهي شاعر محبوب! ![]() ![]()
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شماSunday, October 01, 2006
![]() فرزانه ای در تعریف از واژه تجربه گفته است ، تجربه نامی است که همه ما بر روی اشتبا هاتمان می گذاریم ، و این گفته مصداقی است برای همه ما، خاصه برای سیاستمدارانی که در پی سال ها سیاست ورزی خود را با تجربه میدانند اما غافل از آنند که هنوز هم در اشتبا هند . بعد از انتشار اخیر نامه ی آیت الله خمینی در مورد علل خاتمه دادن به جنگ با عراق و ایضا سر کشیدن جام زهر ، آن هم از سوی دفتر هاشمی رفسنجانی رئیس شورای مصلحت نظام این سیاستمرد کهنه کارو با تجربه نظام جمهوری اسلامی ، گروهی را بر آن داشت تا با ر رد و یا تائید انتشار این نامه ، از خود واکنش نشان دهند ، چه از سوی آنهایی که با تائید کار هاشمی رفسنجانی قصد ساختن نمدی برای خود هستند و چه از سوی مخالفان انتشار نامه مذکورکه اهداف جنگ طلبانه آنها نقش بر آب شد. و در این میان تنها منتفع واقعی مردم بی خبر از همه جای این کهنه دیار هستند که از انتشار این نامه، بر حقیقتی دیگر از نوع زمامداری سران امروز این کهنه دیار آگاه تر شده اند. آنچه مسلم است جنک طلبانی که همواره بقای خود را در آتش افروزی و جدال با دنیا می بینند از انتشار این نامه نا خرسندند و دلایل این ناخرسندی هم برای ملت ایران مثل روز روشن است و اظهر من الشمس است اما آنچه دلیل این نوشتارشد ، خبطی است که گروهی در این ماجرا مرتکب می شوند و آن هم قهر مان سازی از منتشر کننده نامه مذکور است که گویی به نیت دلسوزی به حال ملت و یا برای آگاهی مردم از چند و چون ماجرای پشت پرده زمامداران امروز این آب و خاک است که دست به چنین عمل شجاعانه زده است ، به عبارت بهتریعنی برای اولین بار گربه ای برای رضای خدا موش گرفته است . میگویند روزی یکی از منتقدین برنارد شاو نزد او رفت و در ضمن صحبت کردن گفت " تو بزرکترین مرد روزگاری ولی فقط یک عیب داری " شاو با سادگی پرسید : چه عیبی دارم ؟ منتقد گفت : زیاد دنبال مال دنیا می روی شاو پس از لحظه ای سکوت پرسید : تو دنبال چه چیزی هستی؟ منتقد بلادرنگ جواب داد : من دنبال فضیلت و شرف هستم شاو خندید و گفت : مساله حل شد ، هر کس به دنبال چیزی می رود که ندارد اگر امروز در چنین برهه ای از تاریخ این آب و خاک که هر لحظه بیم تحریم و تنگنا های اقتصادی و ایضا جنگ با دنیا می رود و بعد از چندین سال از خاتمه جنک ، به یکباره چنین سندی بر ملا می گردد ، نه برای من و ما ، ملت بی خبراز همه عالم ایران که بر آمده از احساس خطری است که روند جریانی قصد خانه نشین کردن گروهی از ارثیه خواران انقلاب 57، را دارند و ابتکار انتشار نامه مذکور مقابله با چنین هدفی است که هاشمی برای آنچه بیم از دست دادنش را دارد ، آن نامه تاریخی را منتشر می سازد . و این عمل یعنی پاتک روحانیت به گروه نظامیان بر سر کار آمده . کیست که نداند که با بر سر کار آمدن گروهی نظامی ، رو حانیتی که در طول 27 سال گذشته همیشه درراس همه امور مملکت بودند ، به انزوا کشانده نشده اند ؟ کیست که معنای کابینه دولت مهروزی را بدون حضور روحانیت نفهمد ؟ از همان روز اول که دولت جدید مهرورزی بر سریر حکومت این آب و خاک نشست تنها قشری که ازهر گروه مخالف دولت نهم ، در بیم و اضطراب بسر برده است ، رو حانیت بود و بس ، گروهی که حتی نه در سفر های درون مرزی و نه درسفر های برون مرزی دولت احمدی نژاد ، هیچگاه دیده نمی شوند . حال با این همه جای تعجب است که گروهی از سیاسیونی که مدعی تجربه و دفاع از حقوق ملت را دارند باز هم فریب چنین طرفندی را می خورند و از بانی منتشر کننده نامه مذکور ، به مثابه فردی منجی ملت یاد کرده و انتظار دارند همه به خبط آنها گردن نهند و باور کنند که این چینی شکسته را می توان باز هم بند زد ، براستی چینی بند زده شکسته را چند بار می توان بند زد ؟ آنچنان بار کدورت به دلم جمع شده است که اگر پایم از این پیچ و خم آمد بیرون لنک لنگان در دروازه ی هستی گیرم نگذارم که کسی از عدم آید بیرون این مطلب در گویا منتشر شده است
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 4 نظر شما
|