|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, February 01, 2007
این چند روزایام سوگواری هم تمام شد که محرم همین چند روز تا سوعا و عاشورا و شام غریبانش است ،و امسال بر خلاف همه سال ها که در این ایام برای تماشا از خانه بیرون می زدم , امسال فقط در خانه نشستم ونظاره کردم , به گذشته و حال ، به وطنم و وقایعی که در آن می گذرد و به احتمالاتی که از آن بوی خطرجنگ می آید ، همه را به نگاهم کشیدم بی آنکه پای از خانه بیرون گذاشته باشم ، و چقدر هم خوب دیدم که بغیر از چشمانم ، چشمهای دیگری هم برای بهتر دیدنم به یاری گرفتم ، جعبه جادویی و ماهواره ، پنجره دنیای مجازی و همه صفحات نشریات زرد و سیاه و سفید و ایضا روز نامه های حزبی که اصراربه مستقل بود در امر اطلاع رسانی دارند . همه مردمک چشمان دیگرم بودند.
روزی از همین ایام بست نشینی در خانه ، جمله ای از "لاتوسه " به نقل از سهراب سپهری در خاطراتش خواندم : " بی آنکه پای از خانه بیرون نهی ، جهان را یکسر توانی شناخت " . اگر چه مفهوم این گفته حکیمانه با وجود ابزار و سایلی چون ماهواره و اینترنت که پنجره ای رو به جهان امروز است ، برایم قابل درک است ، اما تصورآنکه مردم هم عصر لاتوسه که در آن زمان هیچ یک از پنجره های ارتباطی امروز را نداشتند ، چه درکی از این جمله عارفانه داشتنه اند برایم سخت است . سهراب خود در خاطرات سفرش به ژاپن بعد از خواندن این جمله از "لاتوسه " نوشته است : " کدر شدم ، زیر غبار غم ، این همه راه آمدم که چه ؟ " و در قسمت دیگردر سر زنش بخود نوشته است : " به هوای سفر چه نیازی بود ، اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی ، همان درخت حیاط خانه ترا بس بود ، آفتاب دیار باشو ( شاعر ژاپنی سده هفدهم ) به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیرو شیکه در موزه ملی توکیو را نمی دیدم چه کم داشتم ؟ آهنگ کاره سوسو که را پندار نمی شنیدم ... ، مناجات ذبیحی در سحر گاهان ماه رمضان مرا بس بود " ، لاله ای که در فیروز کوه دیده بودم جای همه این گلها ی داودی ژاپن را می گرفت ، چه نیازی که مهتاب را در باغ هی ببینی ؟، در ایوان خانه پدری ات در کاشان دیدی همان بس بود..." شاید در همین ایام بود که شاعر جوانمرگ ما آن سروده معروف خود را گفته باشد که : چشمها را باید شست ... الغرض در این بست نشینی به خانه و نظاره کردن به حال و گذشته ، لاجرم چشمانم به یک " اتفاق " افتاد ، نگاهی دیگر به آنچه که بزودی شهر ها را درسالگردش چراغانی می کنند ، انقلاب 57 را می گویم ، اتفاقی که امروز از پی 28 سال حسرت ، وقتی چشمها از آب شور گریه پاک شده اند ، جور دیگر به نگاهمان می نشیند ، حالا دیگر چشمهای شسته شده و پاک به ما می گویند ، سال 57 ، سال انقلاب ، سال سیری ما بود . حالا دیگر چشمهای شسته شده ی امروز مردم این کهنه دیار بخوبی می بینند که گرسنگی ، فقر ، بیکاری ، فحشا ، تحریم ، جنگ ، همه و همه ، ارثیه مشت های گره خورده از سیری است که به عدالت بین همه ساکنان این گستره تاریخی تقسیم می شود . آری امروز می توان بی انکه پای از خانه بیرون نهاد ، سر درگریبان بودن پدری را دید که صبح تا شام دویدن درپی یک لقمه نان ، کفاف معاش همسر و فرزندانش را نمی دهد ، می توان صحنه های رقت انگیز تن فروشی زنان و دختران بی گناه را از پنجره فقر و گرسنگی نظاره کرد و لرزید ، و با شنیدن سنفونی هسته ای باید به منادیان نهی از منکر جهانی خندید .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 5 نظر شما
|