|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, February 08, 2007
چندی پیش در این خانه دل نوشته ای داششتم بنام "گورعشق " که صاحب خانه " پرواز با پروانه " از سر لطف با نشر آن در وبلاگ وزین خود بانی گشودن باب مبحثی شد که مرا به شوق نوشتن این نوشتار رساند .
اما قبل از هر چیز یاد آوری این مهم ضروریست که چراغ این خانه با سر زدن گاه به گاه مخاطبانش روشن است و همین اندک سو سو ، آن هم در " روزگار ما " ، مارا بس طرفه آنکه آنچه در این خانه به دل ، نوشته می شود حاصل تالمات لحظاتی ازعمر من است که در طی گذشت زمان به فرا خور حال و روزی که دارم به قلم می کشم که گاه از سر دلتنگی ، فریادی است پنهان در پستوی واژه ها ، و گاه از غمزه روزگار ، اشکی است در دامن کلام ، بی آنکه شاعربوده باشم که تنها چوپان رمه ی کلماتم . و اما بعد ...بیادم هست در نیمه راه جوانی که بودم ، عشق را تجربه کردم و از سر شوق اولین عاشقانه ام را نوشتم که تا به امروز هنوز به یادگار در دفتر تنهائیم باقی است ( و بزودی بنام "دل نوشته ها " از سوی نشر" دادار" منتشر می شود ) ، و این گذشت تا اینکه در میانسالی بعد ازروشن کردن چراغ این خانه بار دیگر شوق نوشتن عاشقانه ها به جانم ریخت اما این بار نه برای ثبت یادگاری دردفتر تنهایی که میل پیشکش دارم ، به نسل بی عشقی که از عشق جز وصل نمی جوید و از حقیقت عشق غافل مانده است و او را نمی شناسد ، زیرا روزگاریست که دیگر نباید کلام عاشقانه را دلیل عشق دانست آنچنانکه آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست، طرفه آنکه خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام ، عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی هم به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه ی عاشقان هم دیگر خطی به یادگاراز عشق نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه ی سازندگان سکه های قلب جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاری ایست ، غافل از آنکه پیاله ای آب است ، خنک ، برای تشنه ی همیشه تشنه ، اما با این همه سیری از یک لقمه ی نان برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است........
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|