|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Monday, April 02, 2007
20 روز گذشت و درب اين خانه را باز نكردم كه فرخنده ايام نوروز بود و بايد سنت ديرينه ديد و بازديد اين ايام را بجا مي آوردم اگر چه لحظه اي غافل از اخبار نگران كننده اي كه همه نشان از تهديد مام وطن دارد ،نبودم
اي چرخ فلك ببين چهاكردي تو ما را به اسيري مبتلا كردي تو ما جمله بار خدايا ، بي كس و كوي شديم روي تو سپيد ، عجب دوا كردي تو بي مقدمه بگويم كه آتش به جان شمع افتاد ، تحريم دوم را بر ما روا دانستند خاصه بعد از همه مناقشات اتمي كه جهاني را بر عليه ايران برانگيخته است ماجراي گروگانگيري 15 انگليسي هم قوزي بالاي قوز تصميم سازان امروز اين آب و خاك شد اگر چه اين عمل نوعي حس خوشايند را در ايرانيان بر مي انگيزد كه مقابله ايست با متجاوزان به اين آب و خاك . اما اين حس خوشايند كجا و واقعيت امر كجا كه آتشي است به خرمن هستي مردم اين كهنه ديار. از اخبار برون مرزي كه اهم آن در ارتباط با اين آب و خاك است ، بگذريم اخبار درون مرزي هم چنگي به دل نمي زند طرفه آنكه خبر بازداشت چند هم قبيله آن هم در اين ايام فرخنده را بشنوي كه سخت و جانگذاز است خاصه كه باز هم به جرم افترا جاسوسي براي بيگانگان دو تن از ياران هم قبيله را به بند مي كشند مرا به صحبت بيگانگان مده نسبت كه من عقابم و مردار كي شكار من است با اين همه نوروز آمد و با همه اين اخبار ناگوار سپري شد اما دوستي مي گفت با اين همه اخبار ناگواري كه در اين ايام فرخنده شنيده ايم از ايراني بودنم در خجلم كه نه تنها دنيايي را به آشوب كشانده ايم ، خود را هم به بلا گرفتار ساخته ايم ، هيچ پاسخي نيافتم جز آنكه از قول حافظ بگويمش : از ننگ چه گويي كه مرا ننگ ز نام است از اخبار ناگوار كه بگذريم بهار است و فصل شكوفايي و قليان احساس لطيف آدمي كه در عشق تجلي مي يابد ، نمي دانم كجا خواندم و يا شنيدم كه عشق جوهر زندگي است ، و حال در اين ايام كه همه ي تير خشم بيگانگانگان از نا بلدي سردمداران امروز اين كهنه ديار به سوي ما نشانه رفته است ، چه عشقي والاتر از عشق وطن كه چاره قلب پر از آه ما مي شود تا به مدد ي مانع از تعرض هر بد خواه وطن باشيم كه دشمن در خانه را چاره بايد چه سخت است خانه اي از عشق ساختن به اميدي كه در آن ماوا بگيري ولي ناگه بداني ، اي دل غافل آنچه ساختي ، گوريست كه بايد در آن تنها بميري
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 4 نظر شما
|