|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Tuesday, April 10, 2007
.روزمرگي هايمان يكي پس از ديگري مي گذرد تا همچنان زنده بمانيم ، دست و پا زدن در تلاطم موج هاي زندگي به مثابه يك هدف مقدس در آمده است هر چند خوب مي دانيم زندگي كردن ما مردن تدريجي است .با اين همه گيجي و منگي هم عادتي بر روي همه عادت ها ي ما اضافه شده است فلسفه بافي نمي كنم ، اين فلسفه زندگي است كه دست و پاي ما را بسته است ، جنگيدن براي بقا ، اما هريك به شكلي. يكي نان را به نرخ روز مي خورد ديگري به راه باديه مي رود و بي آب و نان در پي مراد است چون گمان دارد كه رفتن و جستجو كردن به از نشستن باطل است .
الغرض در وب گردي هايم به وبلاگي بر خوردم كه گروهي همكار مطبوعاتي لفت و ليس هاي مديران روزنامه همشهري را منتشر مي كنند ، اگر چه همه اهالي مطبوعات از اين لفت و ليس هاي مديران نشريات دولتي با خبر هستند اما خبري در مورد پاداش نجومي گرفتن بعضي از اصحاب موجه مطبوعات در اين وبلاگ برايم غير منتظره بود اگر چه اين اساتيد هم نياز به معاش دارند و نمي توان خرده اي بر آنها گرفت چه بسا كه مستحق پاداش هم هستند اما با اين همه باز هم نتوانستم با ديدن نام اين بزرگان مطبوعات در ليست پاداش بگيران (پاداش كه چه عرض كنم بيشتر به حق السكوت شبيه است ) متعجب نباشم . بيادم هست يكي از همين بزرگان در بزرگداشتي كه براي پدر علوم ارتباطات ايران دكتر معتمد نژاد بر گذار شده بود چنان تحت تاثير روش زندگي و رسالتي كه اين استاد علوم ارتباطات بر عهده داشتند ، قرار گرفته بود و سخن مي گفت و اشك مي زيخت كه دل هر بچه مطبوعاتي را كباب مي كرد ...بگذريم خواندن اين وبلاگ كه به بنام با خبر نگاران و كاركنان مشهري است خالي از لطف نيست من كه هنوز گيجم و منگ ودر حيرتم و ناباوري چرا كه اين خبر حداقل براي من از نوع واقعيت هاي غير قابل قبول است ، شما را نمي دانم .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت
|