خوابهای بلند تر از رویا ها

حال غریبی دارم ، از قصه های مادر بزرگ چیز هایی به ذهنم سایه وار در گذر است ،
کودک ،
روباه مکار،
گنچشک زیر باران مانده
و من هنوز تشنه شنیدن عاقبت پرنده بی لانه ام که هزار بار در قصه ها و شعر ها
خوانده می شوند اما از یاد ها می روند.
چشم هایم [...]

برای دو دوست ،دو انسان دلی

نقل عشق نقل نگاه کردن به خورشید سوزان است که اگر چشم غیر مسلح باشد ادمی را کور می کند ، اما آدمهای دلی با چشمهای مسلح به احساس و عاطفه به خورشید عشق خیره می شوند .
این یک حکایت است ، حکایت دو انسان دلی ، که از شدت [...]

قانون از کجا آوردی، ژستی برای فریب بود

هنوز آنهایی که مو در آسیاب عمر سپید کردند و در تهران چهل ، پنجاه سال پیش زندگی می کردند به یاد دارند که وقتی با اتوبوس از جاده قدیم شمیران می گذشتند ، شاگرد راننده هاکه به پارکابی ها معروف بودند با رسیدن به ایستگاه باغ صبا، به طنز و کنایه داد می زدند [...]

مانایی قبیله قلم

برای همکارانم در روزنامه توقیف شده هم میهن
همه ی آنهانیکه موی در آسیاب عمر سپید کردند از همان آغاز بکار دوباره روزنامه توقیف شده هم میهن ، میدانستند که تولد دوباره این روزنامه نه برای ارج نهادن به آگاهی که برای یاد آوری ذبح آگاهی در ذهن قبیله بی یاور مطبوعات این کهنه [...]