:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Saturday, July 28, 2007

خوابهاي بلند تر از رويا ها

حال غريبي دارم ، از قصه هاي مادر بزرگ چيز هايي به ذهنم سايه وار در گذر است ،
كودك ،
روباه مكار،
گنچشك زير باران مانده
و من هنوز تشنه شنيدن عاقبت پرنده بي لانه ام كه هزار بار در قصه ها و شعر ها
خوانده مي شوند اما از ياد ها مي روند.
چشم هايم خواب سنگين مي طلبد
خوابي بلند تر از رويا ها

در اين چند وقت چيزي براي نوشتن نداشتم حتي زمانيكه شنيدم سيمين خانم هم در بيمارستان در حال اغما ست ، دست و دلم براي نوشتن نمي رفت ، چه بايد مي نوشتم ؟ چه متني بهتر از استاد واژه ها از قلم حقير من جاري مي شد كه نوشته بهنود خط پايان بود بر هر نوشته اي در رساي بانوي قصه ي سر زمين من ، همان بهتر كه تنها به آخرين خاطره اي كه از "خانم " دارم، يادش را زنده نگه دارم ،
كجاي اين جهاني بانو؟
قرار مان نيست كه زمين بگردد و تواز ما دور شوي
پيش از آنكه ،
گلي به گيسوان سفيد ت هديه داده باشيم
يا شعري به لبانت
نه تنها رمق نوشتن از بانوي قصه ي اين كهنه ديارم نبود، بي انگيزه تر از آنم تا در باره دانشجويان اسير و شکنجه شده دانشگاههای اميرکبيروپلی تکنيک.و يا اعدام ها و همه بي عدالتي ها ئيكه درسرزمينم روا مي دارند بنويسم ، چه بايد بنويسم، كه جهان از بي عدالتي ها در اين آب و خاك با خبر است و تنها به انتشار چند بيانيه و اطلاعيه بسنده مي كند ؟
مردم خواب زده را چه بايد گفت؟
مردمي كه سنگيني خواب هايشان
بلند تر از رويا هايشان است
وقار خواب هايي اين چنين سنگين
نزول پيامبر ي لال را بشارت مي دهد

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما