|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Friday, November 23, 2007
در تب دردی که زندگی می ناميم، داغيم ز گفتن و از بس که خميازه فرياد کشيديم، آسمان، بی حوصله و حجم هوای شهر ما ابری است.
حکايت غريبی است با اين همه نشانه که همه خبر از احتمال وقوع بلای خانمان سوز ديگر است تا به اعتراض لب گشودن خودی های نظام که به صد کنايه و اشاره وخامت اوضاع و خطر جنگ را هشدار می دهند، باز هم نه گوش شنوايی است و نه چاره راهی که تنها واگونه جلوه دادن حقيقت آشکار وجه همت سکانداران امروز سفينه به طوفان در آمده اين کهنه ديار است که اين همه نشانه ها را عاری از حقيقت و تنها حربه ای برای تضعيف روحيه ملتی می دانند که جز سکوت نقشی در برابر آنچه بر او روا می دارند نداشته است. غافلان از سر سکوت از اين همه نظاره ی بی تکلم فرياد در حيرتند و در پی کشف راز چرايی اين همه سکوتند آن هم از ملتی که تاريخ را گواه وطنخواهيش می خواند، از محرر و قلم بدست تا مردم امی کوچه و بازار، همه در سکوت؟ همچو من در پی نان و آزادی می گوئيم، به راستی چه انتظار از مردمی که پايان همه ی فريادهای بی پژواک خود را در بند کشيده شدن و اتهام جاسوسی برای بيگانگان ديده است ؟ آيا اين سکوت سهمگين آخرين سلاح از پی تکلم بی فرجام نيست؟ آنچه امروز مردم اين کهنه ديار از قلم بدست تا مردم کوچه و بازار را به چنين سکوتی سنگين سوق داده است، بی اثر بودن ضجه های عاشقان دلسوز وطن، در دل کر و کور بی خردان است که دريغا فرياد رسی و گوش شنوايی. از خليج فارس که ديگر خليج عربی می نامندش، تا به يغما بردن دريای مازندران، از به بند کشيدن زنان آزاده و دانشجويان پرسشگر تا ضجه های مادران داغديده، از مهر سکوت کوبيدن بر لبان قلم تا تاراج ثروت ملی، از همه و همه، هزاران فرياد بر آمد اما دريغ از جنبيدن رک غيرتی که تنها رونقی شد برای بازار لاف زنان به ظاهر وطن پرست اين روزگار، که گاه در انتظار فرود قريب الوقوع اهورايی ساحری در ميدان گرد هم می آيند، و زمانی هم اميد به يورش بيگانان به مام وطن دارند. و عجبا که در اين ميان کور دلان حقيقت با پرسه در بازار خرافات آن هم در عصر عقل و دانش، به دنبال روزنه ای می گردند که پيش از اين در بلندای آسمان اين ملک و بر پيشانی ماه، نقشی می جستند و در لابلای کتاب آسمانی بدنبال تار مويی بودند. حال ای غافل از سر سکوت، با اين همه تحميق چه می بايد کرد؟ و از قلم و زبان دربند چه می جويی و چه انتظار؟ بی گمان رو به هند آوردن روشندلان بی وجه نيست اما اگر در پی چرايی ميل به سکوت اين چنين سهمگين مردم اين آب و خاک بوده باشی، جز به رمز آن بيت از شعر قاآنی چه می توان گفت که: آنجا که پشک و مشک به يک نرخ است عطار گو ببندد دکان را این مطلب در گویا منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|