|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, January 24, 2008
متن زیر آخرین نوشته همسرم بیژن صف سری ، در بیمارستان است که خطاب به دوست و همکارش آقای آقازاده نوشته است ، که می توانید در ادامه همین پست آن را بخوانید.
تر س ، باور کن همین است ، ترس از رفتن و نماندن ، ترس از ندیدن . همه ی حکایت اوهام مرگ همین است تا اینکه به تلنگری به خود می آیی که این همه ترس نه برای دادن جان است ، وحشت از ندیدن جانان است ، ندیدن یاران و عزیزان ، همدلانی که دوستت دارند و دوستشان داری ، حال اگر روی تخت مریضخانه هم بوده باشی این اوهام پررنگ تراست که به قول رهی معیری : هر چه کمتر شود فروغ حیات رنج را جان گداز تر بینی سوی مغرب چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی دوست عزیزم آقای آقازاده سالهاست وقتی میل نوشتن دارم دردی شیرین به جانم می نشیند و چون صاعقه به تنم می زند ، تا از جا برخیزم و در پی قلم و کاغذ باشم ، اکنون هم در مریضخانه این درد آشنا با من است و چقدر از این درد مسرورم ، آنقدر که بی توجه به نگرانی همسایه ام ( تخت کنار دستی ام را می گویم که مات و مبهوت خیره به کار من است ) بلند بلند با خود می گویم ، هنوز زنده ام زیرا باز هم میل نوشتن دارم . دوست و همکار عزیزم ده روزی می شود که با انسداد چند رگ از رگهای قلبم لاجرم گذرم به مریضخانه افتاده است اما گله ای ندارم ، نه از دنیا ، نه از بخت و نه حتی از رگهای مسدود شده ی قلبم . چون آموخته ام دراین دنیا هیچ چیز پایدار و ماندگار نیست حتی نزدیکترین ها به آدمی ، راستی چه کسی از رگهای قلبت به تو نزدیک ترند ؟ رگهایی که جزیی از تواند، با تو به دنیا می آیند و در همه ی شادی ها و غمهایت با جریان خون، این آب حیات ، قلبت را به تپش وا می دارند تا تو با همه ی وجودمعنای خوب زنده بودن را احساس کنی ...اما حالا دیگر رگهایم خسته اند شاید هم دلگیر، درست مثل ما آدمها که گاهی از هم دلگیر می شویم به هر روی هر چه هست رگهای قلبم چون سدی محکم جریان آب حیات در قلبم را مسدود کرده اند . به همین سادگی . تحریمم کرده اند . میل یاری یم را ندارند . آقای آقا زاده عزیز با انتشار خبر بستری شدنم در وبلاگت همه ی دوستان دیده و نادیده جویای حالم شدند ، چه با گذاشتن پیام اینترنتی چه با تلفن و یا با قدم رنجه کردن به مریضخانه . از میان پیام ها کامنت دو رفیق و همکار عزیز و غربت نشینم "روزبه میرابراهیمی " و " آرش سیگارچی " که این دومی هم ( آرش ) به تازگی ناخواسته تن به جلای وطن داده است ،برایم شیرین بود . همین دو ماه پیش بود ،کارت دعوت به جشن عروسی آرش سیگارچی را پستچی به درب خانه ام آورد اما از اقبال بد ، بخت یارم نشد تا لااقل دوستی را قبل از هجرتش به غربت در لباس دامادی ببینم . و اما از میان آنانی که به دیدنم آمدند و مرا بی اغراق با دیدنشان به شوق کودکانه کشاندند که این حس و حال را هم از تو دارم ،هدیه ای بود از تو برای من . آقای بورقانی را یادت هست؟همان نماینده ی مجلس ششم را می گویم که همیشه بی هیاهو و جنجال در پی رتق و فتق امورمردم بود . اوهم امروز خانه نشین است اما همچنان علی گونه مدد می رساند . بورقانی با خواندن وبلاگ تو ازبستری شدنم با خبر شده بود وقتی به دیدنم آمد لبریزاز اخبار بود می گفت از بین هفت هزار کاندیدای نمایندگی مجلس سه هزار نفر را رد صلاحیت کردند که اغلب منتقد دولت بودند . با خنده گفتم : از ننگ چه گویی ، که مرا ننگ زنام است دیدن عمالدین باقی هم برایم شوک برانگیز بود چرا که قبل از آمدنم به مریضخانه در خبرها بود که این بزرگ مرد را به حبس کشانده اند و باقی قضایا که خبر از وخامت حال این آزاد مرد در سلول انفرادی و نگرانی عالمی که چشم به درایت دولتمردان در آزاد کردن این نویسنده و محقق و مدافع زندانیان داشت ، تا اینکه همین چند روز قبل برای معالجه از زندان بیرون آمد و دیشب خارج از وقت ملاقات به همراه برادرش با خواهش و تمنا از سد نگهبانی بخش سی سی یو مریضخانه می گذرد و به دیدنم می آید تا سخت در آغوشش بگیرم و به اندازه ی همه فصل های باران زده ی پائیزی گریه کنم و از شوق دیدارش بی اختیار اشک بریزم . می گویند در همه ی مذاهب اعم از اسلام و مسیحیت و کلیمی برخی از اصناف و پیشه وران یکی از انبیاو اولیا خدا را حامی خود می دانند مانند نجاران که حضرت نوح و یا قصابها که حضرت ابراهیم را حامی خود می دانند حتی می گویند آرایشگران ایرانی هم سلمان پارسی را که موهای پیامبر را آرایش می کرد حامی خود می دانند و به همین جهت نام حرفه ی خود را سلمانی نهاده اند الغرض هر یک از اصناف و پیشه وران در بین اولیا و انبیا خدا حامی برای خود دارد مگر قبیله بی یاور قلم به دستان این کهنه دیار که نه فریاد رسی دارند و نه حامی و پشت و پناهی . دلم بگرفت از بی همدلی ها رو به کوه آرم مگر آنجا زنم ،پیوند فریادی به فریادی و اما آنکه هر روز با دیدنش کورسویی از امید در دلم تازه می گردد دکتر رضا خاتمی است ، اوست که هر روز با بردن پرونده پزشکی ام به نزد همکاران طبیبش درپی راه علاج بی خطر برایم هست گویی دست تقدیر می خواهد تا زنده هستم مدیون خاندان خاتمی باشم چرا که سال 82 هم وقتی از پی فعالیتهای مطبوعاتی به حبسم کشاندند رئیس جمهور خاتمی تنها ناجی ام بود که از زندان آزادم کرد و امروز هم که در چنگال بیماری قلبی اسیرم برادر رئیس جمهور پیشین دکتر رضا خاتمی باید ناجی و وسیله ایی برای شفایم باشد . عمرش زیاد و با عزت باد . "نمی توانم به ملاقات بیژن بیایم ، چون میدانم کو دکانه خواهم گریست " رفیق ، جمله بالا یادت هست ؟ در یکی از همین تلفنهایی که هر روز به قصد با خبر شدن از حال و روزم می زنی ، این پیغام را توسط همسرم به من رساندی . یادت آمد ؟ من آن روز با شنیدن پیغامت کودکانه گریستم آنقدر که رگهای لجباز مسدود شده ی قلبم برای عبور قطره ایی آب حیات لحظه ایی روزنه ایی را باز کردند تا قلبم با پیغام یک دوست دمی را تازه کند . و اکنون ای هم قبیله ، رفیق ، دوست عزیز م در انتظارم در انتظار وصله پینه شدن قلبم هستم ، تا باز هم دامان زندگی را چنگ اندازم .... اما محتاج دعایم دوست تو بیژن صف سری نامه آقای محمد آقازاده به بیژن صف سری نامه آرش سیگارچی به بیژن صف سری از آمریکا
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 4 نظر شما
|