|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Tuesday, February 19, 2008
![]() چندی است که در دنیای مجازی فضایی برای تبادل نظر بین جوانان و یا بهتر بگویم دوست یابی براه افتاده است بنام 360 که این فضا را کمپانی یاهو در اختیار همگان نهاده است که از قضا مثل همه ی تازه های دنیای مجازی ایرانیان از اولین و پرطرف دارترین آن هستند الغرض در این خانه که به 360 مشهوراست و شهرتش را حتا این جهان بزرگ و پر هیاهو هم نمی تواند سنگینی نامش را به دوش کشد حقیر هم بر خلاف غریب به اتفاق اعضای جوان آن به اصرار دخترم ، در گوشه ای از این دنیای مجازی گلیمی انداخته و به نظاره شور و شعف نسل امروز نشسته ام تا با آسودگی خیال قبل از مرگ در یابم که در این کهنه دیار نیز هنور هم عشق به طراوت رویش یاس سپید امین الدوله که هنوز در کوچه باغ های سر زمین مان می روید ،زنده است ،عضو کوچکی از این دنیای بس عظیم و تاثیر گذار هستم که از این بابت بی اغراق بر خود می بالم . اما از میان همه نثر های قشنگ و دلنشین و گاها طنزآمیز به نوشته های بر می خورم که در یک کلام گویی آتش به جان شمع افتاد ، جوان باشی و هنوز در اول راه ، اما نا خوانده عشق را چون سا لخوردگان سپید موی خمیده کمر ، از راه نرفته ی عشق بگویی تا هم خود و هم دیگران رابه قضاوت غلط، دشمن تنها میراث خدا بر آدم ، نمایی آیا این سزاوار است ؟ هرچند که در عصر یخبندان آزادی، این دنیا را نباید مانع ای باشد تا از گفته باز مانیم که اگر دردنیای حقیقی رخصت گفتن نیست ، اینجا تیول من و تو و ما است هر چند به حقیقت فرسنگ ها فاصله باشد اما در باره ی عشق ، این ارثیه خدایی این همه ناروا از هیچ کس روا نیست . قبل از آغاز اصل سخن که عشق است و لا غیر به سرفرازای بگویم بسیار دلخوشم که امروزمن هم می توانم به حکم آزادی که در این دنیای مجازی مرا هم قسمتی است ، از عشق بگویم، از ارثیه خدایی که امروز جز نامی پر طمطراق از آن چیزی بافی نمانده است .و باورم کنید که در این میانسا لی هنوز هم نوشتن از عشق، آنچنان بسان نو جوانان مرا به شوق می اندازد که قبل از آغاز سخن، دو رکعت نماز بر ارثیه خدا برای تسلی قلب همیشه عاشقم واجب می دانم که مباد ا در میان راه ، از شوق گفتار همه ی آدمیت ، از طپیدن باز ماند . امروز در میانسالی هم بار دیگر شوق نوشتن عاشقا نه ی دیگردارم تا به نسل امروز تقدیم کنم ، به نسل بی عشقی که از عشق ،وصل می جوید و او را نمی شناسد زیرا روزگاریست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن ، خاصه که خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام ، عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه عاشقان هم دیگر خطی به یادگار نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه سازندگان سکه های قلب ، جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاریست و یا کاسه آبی است خنک برای تشنه همیشه تشنه ، که سیری از یک لقمه نان ، برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است. نسل امروز که با یک نگاه ، یک آواز ، یک ترانه و به اشک و آه و شعر ، عشق را می شناسد از عشق رسیدن را می طلبد و بس ، و چه هیاهوی دارد این نسل ،برای این وصل بی معنا و بی محتوا که سرانجام وقتی هم می رسد ، می گذرد برق آسا ، بوی کهنگی می گیرد . غافل که رسیدن آغاز راه است و از دامنه این قله استوار قبل از رسیدن بر فرازاین بی نهایت که هرگز نمی توان به آن رسید ، ابتدا قبل از ادامه راه باید اذان عاشقانه خواند . در این سیه روز گاری که کمیاب است عاشق بی ادعا و سخن عاشقانه فراوان است ، هستند کسانیکه که گمان دارند شک کردن بر عشقشان گناه کبیره را می ماند ، حال که چنین عاشقانی از نسل امروز ، جز اسیران دست و پا بسته در تخیل عاشقانه ی خود به اوهامی ترس انگیز گرفتارند که مجنونی را میمانند که لیلی خود هرگز ندیده اند و از وصل بی معنا ، عشق را در خاطره می جویند و عاقبت چون عتیقه او را در مخمل یاد می پیچند که عشق در قاب خاطره ، پرنده ایست در قفس که منت آب و دانه و امنیت بر او روا نیست چرا که عشق را طلب حضور است و پرواز ، نه امنیت و قاب و پویش ،عشق در نهاد عشق است نه در گل عطر آگینی که بر سینه اش می زنیم. باید گفت که جز گفتن هیچ نیستیم و عشق هم گفتن است آنچنانکه ایمان هم گفتن است و نگاه ، یک واژه نرم و لطیف ، خدا هم از آغاز برای مخلوق خود ، انسان ، کلمه بود.در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست که فقط یکبار می توان عاشق شد ، عشق به انسان ، عشق به وطن ، عشق به خدا ، بار دوم از اصل جنس خبری نیست ، تصرف است، جای عشق به انسان ، خود نمائیست جای عشق به وطن ، ریا است جای عشق به خالق هستی و از همین رو است که می گویند : عشق به دیگری اختیاری نیست ، حادثه است عشق به وطن ضرورتست نه حادثه و اما عشق به خدا ، ترکیبی است از ضرورت و حادثه عشق ساده نیست اما میتوان به سادگی عاشق شد ، می گویند در کما ل کهنسا لی هم می توان حتی یک روز مانده به پایان زندگی عاشق شد و با یک دسته نرگس شاداب در قلب یک شب مهتابی و یا در زیر تیغ تند آفتاب، کنار رود خانه ای جاری، در میان جنگل ، روی پل عابر پیاده و یا در خیابانی پر عابر در انتظار محبوب ایستا د ، زیرا سن ،مشگل عشق نیست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمی گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از یاد برده باشیم. عشق چتر بارانی است برای دونفر در زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد ، اما با این همه که گفته آمد ، عاشق بودن و عاشقانه زیستن را رمز و رازی است سر گونه و معجزه در این است که برای هر جریانی زمانی محتاج است الا عشق و از همین رو عاشق هزاران سال است در زیر باران ، در برابر کعبه ، زیر تیغ آفتاب ، در سنگر ، در تن طوفان بر فراز بلندای امواج درانتظار لحظه موعود وصل است زیرا آنچنانکه به داشتن امید محکومیم ، به تصرف خوشبختی از میانبر عاشقانه زیستن مجبوریم اما در این وانفسا که به سر دویدن و نرسیدن و اضطراب و انتظاربسر می بریم، گویی عاشقانه زیستن آرزویست محال واین است درد ی که نسل بی عشق امروز رااز آن مفری نیست جز به داروی شفا بخش عشق. عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قران زبربخوانی با چهارده روایت
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شما
|