:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Monday, February 04, 2008

بیاد تنها یاور بی پناهان قبیله قلم احمد بور قانی


دو روزاست که از مریضخانه بیرون آمدم ، دقیق ترکه بگویم ، درست همان روزی که احمد بورقانی را برای زنده نگهداشتننش به بیمارستان قلب برده بودند ، چند ساعت پیش از آن از مریضخانه ترخیص شدم . و حالا که با جان سختی پشت کامپیوتر نشسته ام تا با دل نوشته ای یادی از او که تنها یاور بی پناهان مطبوعات بود، کرده باشم ، چند ساعتی است که از تشیع جنازه پاکش از انجمن صنفی مطیوعات برگشته ام .

در عالم طریقت مثالی رایج است که می گویند هر چیزی را زکاتی است ، و زکات عشق اندوه طویل است ، مرحوم بورقانی هم عاشقی بود که همواره بر شانه هایش اندوه عظیم ملتی را به جان سختی بر دوش می کشید .
اولین بار که دیدمش در کسوت نمایندگی ملت بود که علارغم میل برخی از صاحب منصبان مطبوعات دوران اصلاحات که روزنامه های خود را تنها رسانه مردمی و به اصطلاح اصلاح طلب می دانستند ، از سوی آن آزاد مرد ، به جلسه ای برای هماهنگی بین مطبوعات حامی سید محمد خاتمی برای انتخاب دوباره او به ریاست جمهوری دعوت شدم که بانی آن جلسه هم خود آن مرحوم ( بورقانی) بود ، اینکه می گویم علارغم میل باطنی برخی از اصحاب مطبوعات اصلاح طلب آن زمان ، به این دلیل است که در تمام دوران سردبیری ام در روزنامه ها و یا نشریاتی که داشتم ، حتی در دوران معروف به دوم خرداد، با اینکه از اندیشه های سید محمد خاتمی حمایت می کردم ، اما هیچگاه به خرده فرمایشات برخی از آقایانی که خود را وکیل و وصی اصلاحات می دانستند و مدام با سرک کشیدن به مطبوعات حامی دولت وقت ، مقالات و یا بیانیه هایی را برای چاپ شدن ، تحمیل می کردند ، نبودم که از قضا ی روزگار هم چوب این تمرد ها را هم ، با نگرفتن آگهی های آنچنانی دولتی ، زیاد خوردم وشدم چوب دوسر طلایی که هم از سوی چناح راست مطرود بودم و هم فرزند ناخلف اصلاح طلبان ، چون خوش رقصی در حرفه ام را هرگز نیاموخته بودم و این حقیقتی بود که تنها یاور بی پناهان قبیله مطبوعات مرحوم احمد بور قانی از من دریافته بود و از این رو تا آخرین روز های حیات پرثمرش ، همواره حامی و پشتیبانم بود تا بدانجا که وقتی برای همین بیماری اخیرم راهی مریضخانه شدم ، اولین کسی که با آن حال بیمار گونه اش با چند جلد کتاب به ملاقاتم آمد، هم او بود که امروز بیادش جزبا گفتن این خاطره ، گفتن بسیاری از خصایص و بزرگواری این راد مرد را جایز نمی دانم که بلا ها از خصلت مردانگیش کشید بی آنکه حتا آهی از نامردمی ها ی یاران کشیده باشد چرا که حلاج زمانه بود که هرگزاز سنگ هایی که جماعت به او زدند ، احساس درد نمی کرد ، مگر از کلوخی که جنید ها زدند و عاقبت اورا کشتند و چه بزیبا سخنی دارد زنده یاد سعید نفیسی که گاه و بیگاه بر زبان می آورد " انسان فانی است ، مخصوصا در ایران " .
گفته بودم که آخرین دیداری که با مرحوم بورقانی داشتم در مریضخانه بود که با چند جلد کتاب به دیدارم آمده بود و در میان آن چند جلد کتاب حکایتی را خواندم که نقل آن حکایت را برای پایان دادن به این شقشقه بی مناسبت نمی دانم چرا که آن زنده یاد از اینکه حقیر در نوشتارم همواره به نقل یکی از حکایات تاریخی می پردازم ، خشنود و مشوقم بود ، خاصه که اهل قلم را از بی بضاعتی ، توان دادن خیرات نیست مگر با قلم ، حکایت ذیل را با امید به آن که مقبول روح آن عزیز از دست رفته باشد و خیراتی محسوب گردد نقل می کنم .

در نصیحه الملوک امام محمد غزالی ، قصه ایی را به حجاج بن یوسف نسبت داده است که خواندنی و ایضا عبرت بر انگیز است ، نقل است که جمعی به نزد حجاج بن یوسف رفتند و او را از عذاب خدا ترساندند و نصیحتش دادند که این همه جور بر ملت خود نکند .
حجاج که مرد زیرکی بود، فردا به منبر رفت و خطاب به امت ستمدیده گفت : ای مردمان ، خدای مرا بر شما مسلط کرده است ، اگر من بمیرم از پس من شما هرگز از جور ستم راحتی نخواهید یافت ، چرا که برای مردمانی چون شما ، خدای تعالی چون من بسیار در آستین دارد ، پس اگر من نباشم یکی از من بدتر بیاید .



این مطلب در گویا منتشر شده است

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما