:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Friday, March 07, 2008

ره آورد



گاهی وقتها تنها شدن با خود، گم شدن در خود ، نعمتی است که به کمانم این روز ها به هر کسی پا نمی دهد ، آنچه در پی می خوانید سوغات ره آورد یک روز سفر با تنها ئی است ، پیش کش به شما .

باب اول :



قله تنهایی

بوی نای ، بوی شبنم های تازه ، بوی خیس علف سبز،
دانه دانه در حفره های شش های مه آلود بیمارم می نشینند ،
سینه ام پر شده از بوی بهار ،
من در سرزمینی دیگر از زمین خدا جا گرفته ام
زیر پا هایم ، مخمل سبز رویا هاست ،
مثل خواب های بی تعبیر عاشقی ،
هرچه نظاره می کنم ،
پهنه آسمان است و سپیدی ابرهای باران زا ،
دیگر نه سکوت خانه است و نه دلشوره های آشنا

با نگاهی طویل تا دور دست ها ،
می پیچم به تن سپید ابر ها
همه آبستن باران و منتظر زایش احساس
میل بارش دارند
ناگهان ، ریز ریز و آهسته
من هم چون باران می بارم ،
بر تن سبز چمن ،
برشکوفه های نورس یاس ،
بر پوست درخت ،
بر سقف زمین ،
بر تن جاده چالوس ،

آها...ی دغدغه های دیرین من ،
کجائید ؟
من اینجا برروی قله تنهایی خود ایستاد ه ام ...

باب دوم :

گلایه

به حرف می آیم و از دلم گلایه می ریزد
از سلاله مجنونم که بی لیلی خود میمیرد

از آن همه ترانه ناگفته عشق، چرا فقط یکی ،
آواز من ، لکنتی است ، برزبان شبنم عشق می گیرد؟

حدیث حضور ما در صحنه عشق ، اندکی بیش نبود
سهم ما ، از این کم و بیش ، یارب این دل ریش نبود

همه بیقراری ما ، مرگ در خلوت تنهایی بود
گرچه عاشقی ما ، حکایت صنوبر و سایه نبود

باب سوم :

شب چره با خمیازه الفبا

من زاده فعل ماضی مطلقم
از سر زمین عشق ،از قبیله عاطفه ام
همه ی واژها راه خانه دلم را می دانند
از طپش قلبم ،حرف ناگفته را می خوانند
شب چره با قلم و کاغذ و خمیازه الفبا دارم
سینه سوخته ی عشقم و، دلی شکیبا دارم
هر که از خم کوچه دل نوشته هایم می گذرد
با مرام است و صبور، ورنه دل ما می شکند

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما