:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Wednesday, April 09, 2008

آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

در یکی از روستا های تنکا بن معلم به دانش آموز می گوید صفحه ی 35 را باز کن و بخوان ، دانش آموز می گوید نمی خوانم ، معلم می گوید چرا نمی خوانی ، دانش آموز می گوید چون تو هین است ، معلم بطرف نیمکت دانش آموز می رود و در همانحال می پرسد ، چه توهینی ؟ و بعد چشمش به صفحه پاره شده می افتد و با غضی می پرسد ، چه کسی کتابت را پاره کرده ؟ دانش آموز می گوید پدرم ، معلم می پرسد پدرت جه کاره است ؟ دانش آموز با خجالت می گوید بی سواد است ، اما در ادامه می گوید ، آقا ما دیشب داشتیم درس چوپان دورغگو را بلند بلند می خواندیم که پدرمان گفت ، این توهین است ، جد و آباد ما چوپان بود ند ، ما نه به بزغاله ها و بره هایمان دورغ گفتیم و نه به دشت و صحرا ، اما یک نفر آمد و گفت مرا نماینده خود کنید ، برایتان جاده درست می کنم ، بهداشت می آورم و چه و چه ، ولی نکرد ، حالا سلام مارا هم جواب نمی دهد ، اسم ما را از کتاب پاکن و اسم نماینده را بگذار.
امروزه ناباوری در ملت نجیب و صبور و البته همیشه در صحنه ی این کهنه دیار آنچنان ریشه دوانده است که از چوپان و کارگر تا کارمند وکسبه و دانشجو و خودی و بی خودی ها هم ، دیگر هیچ یک از عده و وعید ها ی دولتمردان و سیاست بازان امروزه این آب و خاک را باور ندارند حتا اگر برخی از آن وعده ها هم تحقق یافته باشد چه رسد به وعده های فریب دهنده جماعتی که به اسم وکیل و نماینده مردم ، بر صندلی ها سبز رنگ خانه ملت جلوس کرده باشند .
کور شود و لال بمیرد هر آنکس که چشم دیدن پیشرفت این ملت ستم دیده را نداشته باشد که عاقبت با پول نفت ، این ثروت خدادادی ، دانش هسته ای را از پدر بمب اتم پاکستان خریداری می کند تا با همت دانشمندان خود ! لذت کشور هسته ای بودن را با تمام پوست و استخوانش احساس کند اگر چه سایه ی عفریته فقرو تورم بردرو دیوار خانه ها نقش بسته باشد و سفره های خالی از نان آئینه ی دق شده باشد اما با این همه چنین افتخاری باز هم در باور بسیاری از مردم این پهنه تاریخی نمی کنجد حتا اگر با اعلام جشن ملی فناوري هسته‌ای و نامگذاری یک روز از سال ، با توپ و ترقه آسمان شهر را چراغانی کرده باشند. چرا که
نام فروردین نیارد گل به بار
شب نگردد روشن از ذکر چراغ
به شهادت تمامی پیشرفت های این چنینی در این کستره تاریخی ، هر آنچه تا کنون بر حسب خواسته سیاستمداران نه بر اساس ضرورت ملی ، بر آن نائل آمده ایم، اعم ازدر امور سیاست و یا اقتصاد ، همگی معضلی اضافه بر دیگر معضلات مردم این سامان شد ، بطور مثال در امور اقتصادی کمان داشتیم چون کشوری قدرمندی در منطقه هستیم ، حکما باید ذوب فلز و صنعت فولاد و یا صنعت خودرو داشته باشیم ، اما هیچ گاه به این صرافت نیافتادیم که چرا کشور سوئیس که صاحب یکی از قدرتمندترین اقتصاد های دنیا است ، صعنت خود رو یا صنعت فولاد ندارد ،و تنها صنعت آن ساعت سازی ، بانک داری و نظام مالیاتیست ، کشور هایی چون سوئیس ، مزیت های ملی خود را یافتند و بر خلاف ما خود را با ایجاد مزیت های تصنعی گرفتار نساختند تا مبادا روزی در تقابل با زورمندان جهان، دچار تحریم ها و تهدید ها گردند هر چند به نا حق که عاقبت منجر به جنگی ناخواسته خواهد شد که چنین سیاستی همانا دست و پای ملتی را بستن و تعین تکلیف نا بخردانه برای مردمی است که خواسته های حاکمانش با مزیت های ملی آنها همگون و سازگار نیست و این بحث تازه ای نیست که درتمام طول تاریخ این کهنه دیار مسبوق به سابقه است شاید از هین رو است که مرحوم دهخدا در مقاله ای در باره این ناهمگونی بین ملت و نظام حاکم وقت نوشته بود وقتی در مملکتی که جهل جای علم و زور جای حق و اوهام جای حقایق را گرفته است ، البته سلطنت موهبتی الهی است .و این چنین است که از پس گذشت سال ها هنوز این شعر فرخی یزدی پرسش روز از مردم این کهنه دیار است که :
دولت هر مملکت در اختیار ملت است
آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

این مطلب در روز منتشر شد

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما