|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Sunday, April 20, 2008
اگر تا کنون تنها دل نگرانی مردم این کهنه دیاراز چشم زخم رساندن بیگانگان به مام وطن از برای دست یابی به تحفه ی انیشتن بود ، امروز دیگر با عذر و بهانه های رئیس جمهور احمدی نژاد، در توجیح عدم توفيق برنامه هاي اقتصادي دولت خويش ، این دل نگرانی دوچندان است که حتی با داشتن پشتوانه ی چون نفت این ثروت ملی ، فقر چون مهمان ناخوانده بر سفره های خالی ملت نشسته است و از این رو است که دیگر وقت آن است که برای رهایی از این مهلکه بایدهمگان دست به دعا و مناجات شبانه بر آریم که می گویند :
آنجا که یادگار خدایان به روی ماه خط کتیبه های فلک خوانده می شود ور دست را سحر به در آری زپنجره دستت پراز ستاره شب مانده می شود واقعیت گرانی در کشورآنقدر انکار ناپذیرشده است که لاجرم رئیس جمهوربا نگاهی فراتر از محله ی خود وبا اعتراف به عدم توفیق برنامه های اقتصادی دولت خویش بر این واقعیت تن در می دهد که نه تنها گرانی کمر ملت صبوررا شکسته که شعارآوردن پول نفت بر سر سفره های ملت حتی با افزایش بی سایقه قیمت طلای سیاه ، فریبی بیش نبوده است چرا که به قول سعدی علیه الرحمه که امروز مصادف است با بزرگداشت این شاعر ملی ، علم بدون بحث ، سرمایه بدون تجارت و سیاست بدون تدبیر هرگز نماند. اینکه امروز سر درگریبانیم اما دم بر نمی آریم خود جای سخن دارد وگرنه آنچه امروز بر ما روا میدارند نه تازگی دارد و نه غیر قابل پیش بینی می نمود که این همه نوشتن از نابسامانی ها و بی تدبیری ها ی دولتمردان نالایق که سی سال از آن نوشته و خوانده ایم ، چه سود ، چاره درد باید جست تا از این مهلکه جان سلامت بدر آریم در فیه ما فیه مولانا نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و معد نی است , سوراخی هم در میان دارد , پدر گفت نشانه راست گفتی اکنون حکم کن که چه چیز است , پسر پس از اندیشه ی بسیار گفت , می باید سنگ آسیاب باشد , پدر آهی کشید و گفت , نشانه ها دقیق دادی از غایت علم اما افسوس این قدر ندانستی که سنگ آسیا در مشت نمی گنجد.حال حکایت جماعتی است که بقول زنده یاد استاد فروزانفر زهر شکر آلود سیاست را چشیده اند, وبهر طریق درد را شناخته اما علاج درد نمی دانند و به غلط هر از گاهی نسخه ایی برای مردم گرفتاربه درد می پیچند که جز شد ت درد شفایی ندارد.بیادتان می آورم غائله نان را که امروز اگر چه نان سنکگ در نقطعه ای از شهربه قیمت هر دانه 1500 تومان است و باز خریدار دارد ، اما زمانی نه چندان دورهمتی درنسل گذشتگان ما بود که دولت وقت از ترس غضب ملت با به تنور انداختن شاطر نانوا گرانفروش ،بی درنک مجبور به مهار گرانی می شد ، اما امروز نه آن همت و غضب ملی وجود دارد و نه ترس از ملت که چرایی این مهم واجب تر از پرداختن به معضلاتی است که سی سال به واگویی آن مشغولیم و دریغ از همتی که این ظلم پذیری گویی در این ملت نهادینه شده است و این همه نیست جز آن تحلیل جامعه شناختی که می گویند مردمی که فرهنگ روابط اجتماعیشان در ساختار کلی با نظام سیاسی حاکم یکی است ، اگر علیه نظام حاکم هم قیام کنند و به حکومت دست یابند ، جز ادامه کار گذشتگان و شاید بدتر از آن کار دیگری نمی توانند انجام دهند ، برعکس اگر جامعه اصلاح کننده می بود و این فرهنگ را می شناخت ، آن گاه امید بهبود می رفت که با تعویض سالم حکومت خطا های گذشته کمتر شود و این چنین است که در تمام تاریخ این کهنه دیار با وجود قیام های سازمان یافته و اصلاح کننده همچون مشروطیت و یا انقلاب 57 باز هم درب برهمان پاشنه می چرخد که بود . به رواج عاشقی و به روح عدالت سوگند ما را به چنین تقدیری خلق نکرد ه اند که مصیبت از خوش باوری وصبوری خود داریم . این چنین مخلوقی ، خالق هستی بخش جز در این پهنه تاریخی در کجا آفریده که دل به هر با د بی نشانی دارد که به تلنگر شادی بی دلیلی مدهوش و با خم ابروی روزگار جبار به تسلیم ورضا تن می دهد و درچنبره سکوت فرو می رود؟ بقول حافظ از نام چه گویی که مرا ننگ ز نام است . براستی با چرخش تاریخ و هزاران ظلمی که بر ما مردم این کهنه یار روا داشته اند ، جهل و فقر مان چه تغییر ی کرده است ؟ شما می دانید ؟ این مطلب در گویا منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|