|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Friday, June 20, 2008
برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت که دکترا جوابش کردند ، راستی حال آقا رسول، خوب نیست ، از شدت شمیایی شدن ، تنها 10 درصد از ریه هایش فعلا سالم ماندند
تو خیابون دنبال یه جایی می گشتم ، یه جای امن ، برای خواندن نامه ات ، انگاری مال دزدی به همراه داشتم ، یهو سر از خیابون جمالزاده در آوردم ، رسیده بودم جلوی همون کافی شاپ ، همون جایی که وقتی از مدرسه فرار می کردی ،می رفتیم اونجا ، اما حالا جای کافی شاپ یک طباخی زدند ، اون وقت ها اگه یک روز همدیگر را نمی دیدیم ، کلافه بودیم ، باز من می تو نستم از خونه بیام بیرون ، اما تو وقتی به خونه می رسیدی ، حبس بودی تا فردا که باز برگردی مدرسه ، حالا تو آزادی و من حبس شده در چنبره زندگی نا خواسته . 15 بار نامه ت را خواندم ، نه ، بلعیدم ، تک تک واژه ها و جمله هارا، نفس کشیدم ، مثل هوای تازه ، اونم تو ظهر تابستان دم کرده ، زیر یک اقاقیا ، توی یک کوچه بن بست . هنوز یادم هست ، دقیقا 20 سال پیش بود ، وقتی در فرودگاه مهر آباد از دور بدرقه ات می کردم ، تو در حلقه فامیل و اقوامی که برای راهی کردنت آمده بودند می درخشیدی ، مرحوم پدرت ، سید آقا ، که مخالف وصلت ما بود ، تسبیح بدست ایستاده بود و با دائی محسن که طرح به خارج فرستادنت را ریخته بود گرم صبحت بودند به کمانم از نقشه ای که برای جدایی ما کشیده بودند ، حرف می زدند ، اما تو مدام با نگاه دنبال من می گشتی ، و خیلی زود منو پشت ستونی از شانه های آدم ها ، پیدا کردی ، خندیدی ، اما من حتی به زور هم نمی تونستم تبسم کنم ، با اشاره ای که زدی ، دنبالت آمدم ، جلوی دستشویی زنانه متوقف شدم ، نمی دانستم چه باید بکنم ، که بهو از دستشویی آمدی بیرون و پیچیدی لای جمعیت و به سرعت رفتی طبقه بالا ، رستوران فرودگاه ، من هم پشت سرت ، آن شب برای یک لحظه فکر کردم اگر دیگر هرگز نبینمت حتما خواهم مرد ، اما حالا بعد از 20 سال هنوز زنده ام ، تو رفتی و من ماندم ، دلم خوش بود که عمر این دوری کوتاه است ، و من باز هم با تو خواهم بود هر چند در غربت ، همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، پذیرش ، ویزا ... ، اما یک روز صبح با صدای ضجه مادر و زن برادرم،از خواب بیدار شدم ، از آن روزما هم ، در زمره خانواده های شهدا قرار گرفتیم ، در ست یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه 598 که پایان جنگ هشت ساله بود، برادرم شهید شد، و مهناز با بچه ای که در شکم داشت ، بیوه ماند . یک روز بعد از سالگرد شهادت برادرم ، درست وقتی که هدیه دختر برادرم را به اتفاق مهناز از دکتر به خانه آورده بودیم ، در حلقه بزرگان خانواده گرفتار شدم ، مهناز جوان بود و مادر تنها یادگار برادرم که حکم پدری برایم داشت ، خان عمو می گفت ، آدم با غیرت ، ناموس برادرش را به دست دیگری نمی دهد ، مادرم با التماس می خواست از هدیه ، نوه ی دلبندش ، هرگزجدا نشود ، و مهناز هم که راه به جایی نداشت ، تسلیم بود ، چون در یکی از حملات عراقی ها به خرمشهر ، همه خانواده اش را از دست داده بود . و حالا باز هم او عروس خانواده ما است ، عروسی با 12سال اختلاف سن که از داماد بزرکتر است. آن روز صبح وقتی جلوی خانه بهجت خانوم ، خواهرت ، سینه به سینه شدیم ، باورم نبود که تو برگشتی ، زبانم بند آمده بود ، اما تو با همان نگاه دلنشینت نگاهم می کردی ، اگر اول تو به حرف نمی آمدی ، محال بود که از من حرفی بشنوی ، نا خود آگاه ، نگاهم به پنجره خانه ام رفت ، می ترسیدم مهناز پشت پنجره باشد ، و تو چه خوب ترسم را فهمیدی و در حالیکه از کنار می گذشتی گفتی ، بیا سر کوچه آن روز تو گفتی و من شنیدم ، تو گریه کردی و من آه کشیدم ، چه خوب که قصه ام را از زبان بهجت خانوم شنیده بودی ، در غیر آن هیچ پاسخی نداشتم ، همچنانکه همه نامه هایت ،که برایم می نوشتی ، تا به امروز بی پاسخ مانده اند ، اما روزی که فهمیدم به خانه بخت رفتی ، خیالم را از رویا هایت پاک کردم و کمان کردم، لااقل تو به سرانجام رسیده ای ، غافل که کلیم سرنوشت مارا ، یکی بافته است ، و دلم گرفت ، وقتی خبر تنهایی دوباره ات را شنیدم ، و حالا تو مادر دو فرزند بی پدر هستی ، و تنها فرق سرنوشت من و تودر این است که من هنوز طعم واقعی پدر بودن را نچشیدم . اما هر دو اسیریم نازنین
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|