:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Friday, June 20, 2008

اسیر

برای خواندن نامه ا ت از خونه زدم بیرون ، وقتی در کوچه ازبهجت خانوم نامه ات را می گرفتم ، گویا مهنازاز پشت شیشه که منتظر آمدنم بود ، آن صحنه را دیده بود ،به خانه که رسیدم پرسید ، بهجت خانوم چی می گفت ؟ گفتم ، هیچی از اقا رسول می گفت که دکترا جوابش کردند ، راستی حال آقا رسول، خوب نیست ، از شدت شمیایی شدن ، تنها 10 درصد از ریه هایش فعلا سالم ماندند
تو خیابون دنبال یه جایی می گشتم ، یه جای امن ، برای خواندن نامه ات ، انگاری مال دزدی به همراه داشتم ، یهو سر از خیابون جمالزاده در آوردم ، رسیده بودم جلوی همون کافی شاپ ، همون جایی که وقتی از مدرسه فرار می کردی ،می رفتیم اونجا ، اما حالا جای کافی شاپ یک طباخی زدند ، اون وقت ها اگه یک روز همدیگر را نمی دیدیم ، کلافه بودیم ، باز من می تو نستم از خونه بیام بیرون ، اما تو وقتی به خونه می رسیدی ، حبس بودی تا فردا که باز برگردی مدرسه ، حالا تو آزادی و من حبس شده در چنبره زندگی نا خواسته .
15 بار نامه ت را خواندم ، نه ، بلعیدم ، تک تک واژه ها و جمله هارا، نفس کشیدم ، مثل هوای تازه ، اونم تو ظهر تابستان دم کرده ، زیر یک اقاقیا ، توی یک کوچه بن بست .
هنوز یادم هست ، دقیقا 20 سال پیش بود ، وقتی در فرودگاه مهر آباد از دور بدرقه ات می کردم ، تو در حلقه فامیل و اقوامی که برای راهی کردنت آمده بودند می درخشیدی ، مرحوم پدرت ، سید آقا ، که مخالف وصلت ما بود ، تسبیح بدست ایستاده بود و با دائی محسن که طرح به خارج فرستادنت را ریخته بود گرم صبحت بودند به کمانم از نقشه ای که برای جدایی ما کشیده بودند ، حرف می زدند ، اما تو مدام با نگاه دنبال من می گشتی ، و خیلی زود منو پشت ستونی از شانه های آدم ها ، پیدا کردی ، خندیدی ، اما من حتی به زور هم نمی تونستم تبسم کنم ، با اشاره ای که زدی ، دنبالت آمدم ، جلوی دستشویی زنانه متوقف شدم ، نمی دانستم چه باید بکنم ، که بهو از دستشویی آمدی بیرون و پیچیدی لای جمعیت و به سرعت رفتی طبقه بالا ، رستوران فرودگاه ، من هم پشت سرت ، آن شب برای یک لحظه فکر کردم اگر دیگر هرگز نبینمت حتما خواهم مرد ، اما حالا بعد از 20 سال هنوز زنده ام ، تو رفتی و من ماندم ، دلم خوش بود که عمر این دوری کوتاه است ، و من باز هم با تو خواهم بود هر چند در غربت ، همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، پذیرش ، ویزا ... ، اما یک روز صبح با صدای ضجه مادر و زن برادرم،از خواب بیدار شدم ، از آن روزما هم ، در زمره خانواده های شهدا قرار گرفتیم ، در ست یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه 598 که پایان جنگ هشت ساله بود، برادرم شهید شد، و مهناز با بچه ای که در شکم داشت ، بیوه ماند .
یک روز بعد از سالگرد شهادت برادرم ، درست وقتی که هدیه دختر برادرم را به اتفاق مهناز از دکتر به خانه آورده بودیم ، در حلقه بزرگان خانواده گرفتار شدم ، مهناز جوان بود و مادر تنها یادگار برادرم که حکم پدری برایم داشت ، خان عمو می گفت ، آدم با غیرت ، ناموس برادرش را به دست دیگری نمی دهد ، مادرم با التماس می خواست از هدیه ، نوه ی دلبندش ، هرگزجدا نشود ، و مهناز هم که راه به جایی نداشت ، تسلیم بود ، چون در یکی از حملات عراقی ها به خرمشهر ، همه خانواده اش را از دست داده بود . و حالا باز هم او عروس خانواده ما است ، عروسی با 12سال اختلاف سن که از داماد بزرکتر است.
آن روز صبح وقتی جلوی خانه بهجت خانوم ، خواهرت ، سینه به سینه شدیم ، باورم نبود که تو برگشتی ، زبانم بند آمده بود ، اما تو با همان نگاه دلنشینت نگاهم می کردی ، اگر اول تو به حرف نمی آمدی ، محال بود که از من حرفی بشنوی ، نا خود آگاه ، نگاهم به پنجره خانه ام رفت ، می ترسیدم مهناز پشت پنجره باشد ، و تو چه خوب ترسم را فهمیدی و در حالیکه از کنار می گذشتی گفتی ، بیا سر کوچه
آن روز تو گفتی و من شنیدم ، تو گریه کردی و من آه کشیدم ، چه خوب که قصه ام را از زبان بهجت خانوم شنیده بودی ، در غیر آن هیچ پاسخی نداشتم ، همچنانکه همه نامه هایت ،که برایم می نوشتی ، تا به امروز بی پاسخ مانده اند ، اما روزی که فهمیدم به خانه بخت رفتی ، خیالم را از رویا هایت پاک کردم و کمان کردم، لااقل تو به سرانجام رسیده ای ، غافل که کلیم سرنوشت مارا ، یکی بافته است ، و دلم گرفت ، وقتی خبر تنهایی دوباره ات را شنیدم ، و حالا تو مادر دو فرزند بی پدر هستی ، و تنها فرق سرنوشت من و تودر این است که من هنوز طعم واقعی پدر بودن را نچشیدم . اما هر دو اسیریم نازنین

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما